• یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۷

     gaahak

    از فرودگاه امام بدم می‌آید. بدم آمد. از همان شب شهریور ٨٧ که دم در سالن پرواز، مامان و بابا و بقیه را بغل کردم و نمی‌دانستم دیگر چه وقت می‌بینمشان یا اصلا می‌بینمشان. همان دم از فرودگاه و هر موقعیت مشابهی که آدم را از عزیزانش برای مدت نامعلومی دور کند، بدم آمد. همان شد که حتی الان هم که مدت سفرها و دور شدن‌هایم از روز و هفته فراتر نمی‌رود، همین که پایم را به فرودگاه می‌گذارم، دلم می‌گیرد. یا زودتر، از آن لحظه که ماشین می‌آید دم در خانه دنبالم که ببردم فرودگاه، دلم پیشاپیش گرفته است. در فرودگاه امام، که زشت‌ترین و ناسازترین فرودگاه دنیاست، آدم‌ها را می‌پایم که با اشک خداحافظی می‌کنند و لبخند الکی می‌زنند و بیخودی به هم امید می‌دهند که چشم به هم بزنیم دوباره همدیگر را می‌بینیم. دروغ می‌گویند اما. خیلی‌ها چشم به هم زدند و دیگر باز نکردند که همدیگر را ببینند. فرودگاه دلگیر است و فرودگاه امام، با معماری و فضای زشتش، دلگیرترین فرودگاه دنیاست. آدم‌ها همدیگر را می‌بوسند و به دنبال موفقیت و آینده بهتر می‌روند جای دیگری، اما نمی‌دانند که معامله «موفقیت در برابر دلخوشی» بازی دو سر باخت است. من هم نمی‌دانستم. لحظه‌ای فهمیدمش که مامان و بابا را بغل کردم، بی آن‌که بدانم دیگر چه وقت می‌بینمشان.

    خیلی‌ها در این سال‌ها بهم گفتند که در غربت جوگیر شده‌ام و وقتی برگردم ایران، به غلط کردن می‌افتم و دوباره برخواهم گشت. حالا اما، چهار سال از برگشتم گذشته است و هنوز به غلط کردن نیفتاده‌ام. دلار شش هزار تومانی و هزار بدبختی دیگر را اینجا به چشم دیده‌ام و به غلط کردن نیفتاده‌ام. به غلط کردن، آن شب شهریور ٨٧ افتادم که دم در سالن پرواز مامان و بابا و بقیه را بغل کردم. همان لحظه که نمی‌دانستم دوباره چه وقت می‌بینمشان یا اصلا می‌بینمشان.

  • شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶

    سبز

    این بخشی از مستند «یک صدای تنها» است که من و احمد غلامی کارگردانش هستیم و در مراحل پایانی تدوین است. خود مستند درباره دکتر مرتضی نصیری (حقوقدان) است و در بخشی از کار به دیدار دکتر مرتضی کاخی، دوست قدیمی و همکلاس سالیان دراز ایشان رفتیم. پیشاپیش امید داشتم که بتوانم کاخی را بر سر شوق بیاورم و راهی بیابم تا علاوه بر موضوع مستند، در مورد ادبیات و به خصوص اخوان ثالث هم سخن بگوید. این را هم می‌دانستم که شعرهای اخوان را عالی می‌خواند. شانسمان زد و آنقدری سرحال بود که هم برایمان شعر بخواند، هم از اخوان و بقیه و خیلی‌ها سخن بگوید. 

    مستند احتمالا تا یکی دو ماه دیگر آماده می‌شود. ولی فعلا این خوانش کاخی از شعر «سبز» اخوان ثالث را به مناسبت زادروز اخوان در اختیار ماه‌آوا قرار دادیم و این‌جا هم به اشتراکش می‌گذارم.

    دسته‌بندی نشده دل‌نوشت
    | |
  • یکشنبه ۳ دی ۱۳۹۶

    خیلی دور، خیلی نزدیک

    IMG_0476_1

    صبح، وسط شلوغی‌های روزمره، درگیر هزار کار و بار بیخود، خسته از کم‌خوابی دیشب، دوستی زنگ زد و پرسید: چل‌چراغ این شماره را خریده‌ای؟ بی‌حوصله گفتم همان که عکس ابتهاج روی جلدش است؟ خریده‌ام، اما هنوز بازش نکرده‌ام. گفت پاشو صفحه بیست و چهارش را ببین. و قطع کرد. مجله را از کیفم کشیدم بیرون و بازش که کردم، یکهو انگار پرت شدم به دنیای دیگری. پرت شدم به هوای شرجی بابل. به بیست و سه-چهار سال پیش.

    این منم. این پسر ۱۲-۱۳ ساله که پشت ابتهاج ایستاده، لبش را لای دندانش گرفته، خودش را کج کرده و دارد یواشکی یادداشت پیش‌روی او را دید می‌زند، با موهای هردمبیل شانه نکرده، با بلوز یقه‌دار انگلیسی نوشته، منم.

    داستان این روز را و میهمانی شبش را و طعم خورش ناردونی مادرم را پیش‌تر اینجا نوشته‌ام و قصد تکرارش را ندارم. اما از صبح که این عکس را دیدم، هی برمی‌گردم و پسربچه داخل عکس را نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم حالا او کجاست. چه می‌کند. چه شد که از آن دنیای شور و ترانه، از آن همه کتاب خواندن‌ها، داستان نوشتن‌ها و در مجله چاپ کردن‌ها، از دوچرخه‌سواری‌های دیوانه‌وار در کوچه‌های کاهگلی، از روزهای عاشق شدن و شب‌های کز کردن زیر لحاف، از آن عرق کردن‌ها در هوای شرجی بابل و یخ کردن‌ها زیر سرمای کولر گازی، یکهو پرت شد به دنیای دیگری. به دنیای مهم شدن‌های بی حاصل. دنیای کار و بارهای بیخود.

    عکس را هزار بار نگاه می‌کنم. آدم‌ها همه برایم آشنا هستند. تنها آن پسربچه با بلوز آبی را نمی‌شناسم. اسمش چیست؟ کجاست اینجا؟ چه وقتی است؟

    دل‌نوشت همين‌جوري
    | |
  • دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۶

    یک بام و این‌همه هوا

    photo_2017-11-27_13-12-30

    هی می‌روم سرک می‌کشم به صفحه آن دوستانم که در زمان کشتار شارلی ابدو در فرانسه، دست و بال‌ها سوزاندند و اشک‌ها ریختند و با قیافه ماتم‌زده سر هر کوچه‌ای شمع روشن کردند و نوشتند: ما هم شارلی ابدو هستیم. به صفحه‌شان در توییتر و اینستاگرام و فیس‌بوک و هرجا سرک می‌کشم که ببینم آیا برای کشتار چند روز پیش در مسجد روستای الروضه در مصر هم همین دست و بال‌ها را سوزانده‌اند و اشک‌ها را ریخته‌اند یا نه. به یک تسلیت و ابراز همدردی خشک و خالی هم راضی هستم. برای جنایتی که صدها غیرنظامی و ده‌ها کودک را در یک لحظه منفجر کرد، به امید یک تسلیت ساده، به صفحه این دوستانم که لابد درد کشتار انسان‌های بیگناه را داشته‌اند و دارند، به هر جایی که فکرم برسد، سر می‌زنم و هیچ نشانی نمی‌بینم.

    ناامید و حیران، می‌جویم و نمی‌یابم.

    دسته‌بندی نشده
    | |