جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۱

چرا به ایران برمی‌گردم

۱.  به نظرم کسانی که زندگی خارج از ایران را تجربه کرده‌اند٬ حالا یا برای تحصیل٬ یا کار یا هرچه٬ و بعد تصمیم به برگشت گرفته‌اند٬ یکی از بزرگ‌ترین مشکلاتشان توضیح دادن چرایی این تصمیم برای کسانی‌ست که اساسا هیچ درکی از علت آن نمی‌توانند داشته باشند. سوال‌ها معمولا مشخص و ساده است: چرا وقتی کسی امکان زندگی در جایی بهتر و با شرایط مناسب‌تر را دارد٬ و بخشی از راه را هم رفته و سختی‌های اولیه‌اش را از سر گذرانده است٬ باید برگردد و دوباره خود را اسیر مشکلاتی کند که همه در حال فرار از آن هستند. سوال همین است که حالا بسته به دوری و نزدیکی سوال‌کننده لحن بیانش فرق می‌کند. آن‌ها که نزدیک‌تر هستند می‌گویند دیوانه‌ای که می‌خواهی برگردی؟ آن‌ها هم که دورتر ایستاده‌اند می‌پرسند نمی‌خواهی بیشتر درباره‌ش فکر کنی؟ حرف اما همان است که گفتم. سوال همان یک چیز است. جواب اما به تعداد آدم‌هایی که تصمیم به برگشت می‌گیرند٬ متفاوت است و البته عمق بیشتری هم نسبت به سوال طرح شده دارد. عمق که می‌گویم٬ یعنی سوال‌کننده سر جای خودش نشسته است و از جایی بیرون گود٬ بی آن‌که هزینه‌ای بدهد٬ سوال روتین و بدیهی‌ای را٬ بدون در نظر گرفتن تفاوت آدم‌ها و تجربه‌های آن‌ها و عموما بدون فکر کردن خاصی می‌پرسد. این طرف کسی‌ست که بخشی از زندگی خود را گذاشته ٬ هزینه‌هایی داده و هزاران تجربه و سختی را از سر گذرانده است٬ بارها و بارها سبک‌وسنگین‌های زیادی کرده و آخرش هم سر بسیاری از آن‌ها به نتیجه نرسیده است و حالا خودش هم تردیدهای زیادی دارد که خیلی‌شان را در جیب شلوارش نگاه داشته و همه جا با خود می‌برد. این آدم به آن آدم چه توضیحی باید بدهد؟ اصلا باید توضیحی بدهد؟

     ۲.  من از اول سنگ‌هایم را با دور و بری‌هایم وا کنده بودم. همان اول آب پاکی ریختم روی دستشان و گفتم می‌روم که برگردم. می‌روم درسی چیزی بخوانم و برگردم. هم اولش این را گفتم٬ هم وسطش و هم همین الان. کسی به من توصیه نکرده بود این‌طور بگویم. اما به تجربه می‌دانستم هر جا سطح توقع آدم‌های دور و بر بالا برود٬ ناخودآگاه مشکلاتی برای آدم ایجاد می‌شود که عبور از آن‌ها نیازمند وقت و انرژی‌ای‌ست که در واقع به هدر رفته است. به تجربه یاد گرفته بودم انتظارها را بالا نبرم٬ چون واقعا حوصله و صرافت آن‌ را که بخواهم پایینشان بیاورم نداشتم. الان هم همین توصیه را به کسانی که مشورتی چیزی برای رفتن می‌خواهند می‌کنم که از اول نگویید می‌خواهید بروید و بمانید. بگویید موقتی است و برمی‌گردید. بلکه رفتید و دیدید به ذایقه‌تان سازگار نیست. این‌طور نشود که برگشت برایتان نوعی شکست تلقی شود و خدا نکند که ترس از این شکست و رودربایستی و نگاه و انتظار دیگران شما را وادارد یک عمر در جا و راهی که دوست ندارید بمانید. بگویید می‌روید که برگردید. هم حس بهتری به خودتان می‌دهد و هم کارتان را بعدا راحت می‌کند. اگر هم ماندگار شدید که دیگر کسی سوالی نمی‌پرسد: دیفالت ذهنی مردم ما این است که آدم‌ها می‌روند خارج که دیگر برنگردند.

۳.  ما فکر می‌کنیم خیلی کاردرست و زرنگیم. اخیرا هم این‌طور شده‌ایم به گمانم. اخیرا که می‌گویم یعنی مثلا در این چند دهه‌ی اخیر که یادمان دادند چطور لقمه را از دهان هم بدزدیم و مدام دنبال راه‌های دررو باشیم و پا روی سر و چشم هم بگذاریم که بالا برویم و این‌ها. لابه‌لای همین زرنگ شدن‌هامان٬ ذره ذره باورمان شد که زندگی چیزی جز پیشرفت‌های مستمر و بالا کشیدن‌های متوالی نیست. از این پله به پله‌ی بالایی. از آن‌جا به چهارتا بالاترش و چه می‌دانم. از شهرستان به تهران٬ از تهران به مالزی٬ از مالزی به اروپا و آمریکا و لابد از آن‌جا به کره‌ی ماه و مریخ یا یک جهنم دیگر. هیچ وقت هم راضی نمی‌شویم٬ خوشحال نمی‌شویم. این روزها پای صحبت هر آدم تخته‌پاره‌ای که می‌نشینی٬ تکیه‌کلامش این است که نباید دچار احساس و عواطف شد و باید دنبال موفقیت و پیشرفت را گرفت. ملت بچه‌هاشان را بزرگ می‌کنند و بعد٬ درست آن وقتی که باید ثمرش را ببینند٬ می‌فرستندشان آن سر دنیا و خودشان آخر عمری٬ می‌نشینند در سوت و کور خانه و فشار خونشان را اندازه می‌گیرند. خیر سرشان خوشحالند که اسیر عواطف و احساسات نشدند و بچه‌هاشان را خوشبخت کردند. خوشبختی سر آدم را بخورد و‌قتی می‌خواهد بیش از این تنهامان کند. مگر چقدر قرار است دور هم باشیم و همدیگر را ببینیم که همین مدت را هم از خودمان بگیریم؟

۴.  یک جدول مقایسه‌ای بود میان سبک زندگی اروپایی و آسیایی که یک جاییش برای اروپایی‌ها علامت چشم گذاشته بود و برای آسیایی‌ها علامت دوربین. یعنی آ‌ن‌ها در لحظه زیبایی را می‌بینند و لذت می‌برند. ما اما دنبال آن هستیم که همان زیبایی را سندی چیزی کنیم که همیشه ثابت کند آن‌جا بوده‌ایم و آن را دیده‌ایم. داشته‌های همین الانمان را از دست می‌دهیم که شاید چیزی در آینده دستمان را بگیرد. لذت‌ها و دلبستگی‌های الانمان را نمی‌بینیم٬ به امید این‌که شاید جای دیگری منفعت بیشتری در انتظارمان باشد.  یکی از دوستان اروپایی‌ام که ۶ ماهی رفته بود کره جنوبی و چین و تایوان و برگشته بود٬ می‌گفت برایش عجیب بوده که مردم بیش از آن‌که زندگی کنند٬ دنبال پول هستند. می‌گفت people were crazy for money. خواستم بگویم ایتز ایون وورس این ایران. آبروداری کردم و نگفتم البته. سری تکان دادم و گفتم اوه٬ ایتز تریبل. فکرش را که می‌کنم٬ تریبل هم هست واقعا.

۵.  دلایل من برای برگشتن ساده است. دست‌کم به نظر خودم که ساده می‌آید. زیاد با منطق دو‌دوتا‌چارتای امروز جور نیست٬ ولی به هر حال لابد وزنی دارد برای خودش که مرا می‌کشاند. اول این‌که این مملکت خراب شده بالاخره که باید از این وضع دربیاید و سر و سامانی بگیرد. آخر یعنی چه که این‌همه هزینه برای تک‌تک ما شده است و بعد ما کوچ کرده‌ایم رفته‌ایم به سلامت. زیاد شعاری شده است این حرف٬ می‌دانم. ولی مگر واقعیت غیر از این است. برمی‌گردم و یک گوشه‌ی کار را می‌گیرم. تخصصی دارم که می‌تواند به کاری بیاید و گرهی را از جایی باز کند. چاره‌ی درد و بلای این مملکت هم هر چه باشد٬ قطعا رفتن و پشت سر را هم نگاه نکردن نیست.

۶.  صاف و ساده من دلم برای خانواده‌ام تنگ می‌شود. پدر و مادری دارم که پا به میان‌سالی گذاشته‌اند و دلم می‌خواهد نزدیکشان باشم. این‌طور نباشد که شبی نصفه‌شبی اگر قرار شد یک لیوان آب بدهم دستشان مجبور باشم بیایم در سایت ترکیش ایرلاین و قطر و امارات و کوفت و زهر مار دنبال ساعت پروازها بگردم تا کی بتوانم خودم را بهشان برسانم. گفتم که٬ چقدر مگر قرار است هم را ببینیم که حالا همین اندک را هم از خودمان دریغ کنیم. برادری دارم که پشتم است و می‌خواهم کنارش باشم و هوای هم را داشته باشیم. دلم تنگ می‌شود وقتی صدایش را از پشت وایبر و اسکایپ و این‌ها می‌شنوم. خواهرم٬ شوهر خواهرم و بچه‌هایشان را هم همین‌طور. دلم می‌گیرد وقتی درسای ۳ ساله روی oovoo صفحه‌ی مونیتور را می‌بوسد که یعنی مثلا مرا بوسیده است. ضمن این‌که همه‌ی مونیتور را تف‌مالی می‌کند و همه جا را به گند می‌کشد و از لحاظ بهداشتی هم اصلا درست نیست. دوست دارم زود زود ببینمشان و هر روز خراب شوم خانه‌شان. عرشیا ۱۰-۱۱ سالش شده است و می‌خواهم دوران بلوغ نزدیکش باشم که یک وقت اگر دلش خواست با کسی چیز خصوصی‌ای بگوید یا داستان عاشق شدنش را رو کند٬ دایی‌ای ور دلش باشد که بشنود. بعد این‌که بهترین دوستانم آن‌جا در ایران هستند. حسام هست٬ گل سر سبد همه‌شان. خیلی دوستانم هم البته رفته‌اند از ایران. ولی دیگر چاره‌ای نیست. یعنی دست من نیست که کاریش بکنم. من برمی‌گردم خانه. آن‌ها هم اگر دوست دارند٬ برگردند.

۷.  بعد این‌که همه‌ی مشکلات و بدبختی‌های ایران را هم که بگذاریم کنار هم و همه‌ی خوبی‌ها و امکانات و مزایای زندگی در یک کشور پیشرفته را هم که جمع کنیم٬ تغییری در این واقعیت نمی‌دهد که من –و به نظرم خیلی‌های مانند من- در ایران آدم‌های شادتری هستیم و لذت بیشتری از لحظه‌لحظه‌ی زندگی را تجربه می‌کنیم. یعنی این‌طور بگویم که مجموع آن امکانات و مزایا٬ اگرچه کیفیت بالاتری از زندگی را به همراه می‌آورد٬ ولی برای آدم‌هایی مثل من٬ با پیشینه و هویت فکری و علقه و ریشه‌ای که در ایران دوانده است٬ لزوما زندگی شادتری را رقم نمی‌زند. من این‌جا کنار دریاچه‌ی ژنو٬ در هوایی که از تمیزی برق می‌زند و زیر آسمانی که آبی است قدم می‌زنم و با خودم فکر می‌کنم کی برمی‌گردم ایران که در خیابان انقلاب (با آن دود و کثافتش) جلوی کتاب‌فروشی‌ها پرسه بزنم و از آن‌جا راهم را کج کنم بروم کریمخان٬ نشر چشمه و یا بروم کلاس آواز استاد فلاح. این درست که آدمیزاد همیشه حسرت چیزهای نداشته‌اش را می‌خورد. اما می‌شود جای این‌ها را عوض کرد. یعنی می‌شود من در ایران باشم و گاهی یادی از خاطرات خوش کنار دریاچه‌ی ژنو هم بکنم. این‌طور شادترم. تازه می‌خواهم سه‌تار را هم دوباره شروع کنم و این خودش کم چیزی نیست.

 ۸.  من در ایران انگیزه و داشته‌ی بیشتری برای حرکت و همان –به قول خودمان!- پیشرفت دارم. در ایران روابط را بهتر می‌شناسم و توانایی‌های گفتاری و نوشتاری‌ام هم به کمکم می‌آیند که در کنار تخصصم از من آدم به نسبت توانمندی بسازند. این‌جا٬ به عنوان یک غریبه٬ من آدم متوسطی هستم که مزیت ویژه‌ای از دیگران دور و برم جدایم نمی‌کند. در ایران٬ دست‌کم امید این را می‌توانم داشته باشم که منشا اثر بیشتر و رضایت‌بخش‌تری برای خودم و دیگران باشم.

۹.  من می‌خواهم حلقه‌های دوستانه‌ی دور و بر خودم را گسترش دهم و با کسانی که انتخاب می‌کنم مراوده‌ داشته باشم. زندگی در غربت حق انتخاب را از آدم می‌گیرد. در واقع انتخابی وجود ندارد. گزینه‌های محدودی دور و بر آدم هستند که یا باید به آن‌ها قناعت کرد و یا تنها ماند. دوستان خارجی هم هستند. اما تجربه‌ی شخصی من برای برقراری ارتباط عمیق و ریشه‌دار با آن‌ها چندان امیدبخش نبود: همدیگر را می‌بینیم و مهمانی می‌رویم و گپ می‌زنیم و خوش می‌گذرانیم؛ اما هیچ کدام از این دوستی‌ها به عمق روابطی که آدم با هموطن خود می‌تواند شکل دهد٬ حتی نزدیک هم نمی‌شود. در ایران٬ به تعداد آدم‌هایی که وجود دارند٬ فرصت هست که آدم با دقت و وسواس حلقه‌ی دوستانش را شکل دهد و نگهداری‌اش کند. بعد هم این‌که من می‌خواهم در ایران تشکیل زندگی بدهم. زن ایرانی بگیرم. حالا این‌که یک‌بار تلاش کردیم و به نتیجه نرسید٬ معنایش این نیست که قرار است تا آخر عمر عزب و یالقوز  بمانم. این هم داستانی می‌شود برای خودش در غربت.

۱۰.  من با دوستانم که می‌گویند اگر اوضاع در ایران خوب شود٬ برمی‌گردند موافق نیستم. یعنی در واقع٬ هر وقت این را می‌شنوم حس آدمی را پیدا می‌کنم که دوست‌دخترش بهش می‌گوید برو و هروقت وضعت خوب شد و پولدار شدی بیا سراغ من. خوب شدن اوضاع یک کشور مفهوم خیلی کلی‌ای است که بر اساس آدم‌ها و خط‌کشی که در دست دارند٬ از کسی به کس دیگر می‌تواند متفاوت باشد. ضمن این‌که این خوب شدن یکهو از آسمان فرود نمی‌آید روی ملاج ما. فرایندی‌ست که به نظرم همه باید جزیی از آن باشیم. گیرم حالا شرایط جوری شده است که نمی‌گذارند یا نمی‌خواهند جزیی از آن شویم. ولی باز هم چاره‌اش رفتن و برنگشتن نیست. مشابه همان حرفی که اصغر فرهادی نمی‌دانم کجا درباره‌ی رفتن از ایران زده بود و گفته بود آدم بچه‌ی بیمار خود را در خانه رها نمی‌کند و برود٬ ولو این‌که بداند ماندنش هم دردی از او دوا نمی‌کند. فرمول “اگر ایران اوضاعش خوب شود٬ برمی‌گردم” نوعی عافیت‌طلبی درش هست که یعنی من حاضر نیستم هزینه‌های این بهتر شدن اوضاع را بپردازم. یعنی آن‌ها که مانده‌اند٬ زحمت بکشند و اوضاع را بهتر کنند. حالا هر وقت بهتر شد٬ من هم برمی‌گردم. داستان همان احمد‌آقای کلیدسازی‌ست که بهنود مثالش را زده بود. نمی‌دانم خوانده‌اید یا نه.

۱۱.  مادرم بهم می‌گوید حالا که چند سال آن‌جا مانده‌ای٬ چند سال دیگر هم بمان تا شهروندی‌ای چیزی بگیری. ممکن است شما خواننده‌ی گرامی مادرم را از جمله آدم‌هایی تصور کنید که وقت و زمان و عمر دیگر آدم‌ها را علف خرس می‌دانند و از کیسه‌ی خلیفه می‌بخشند. در صورتی که به واقع این‌طور نیست. در تمام سال‌های تحصیل و حتی بعد از آن مادرم با شعار استفاده‌ی بهینه از وقت ما را سرکیسه می‌کرد و سر درس و مشق می‌نشاند. مادرم از جمله کسانی‌ست که معتقد است آدم باید از کمترین فرصتی استفاده کند و “پشتش بگذارد” و “خودش را بالا بکشد” و “کسی شود”. اما این‌که چرا چنین پیشنهاد زمان‌بر و پرهزینه‌ای می‌دهد٬ عمدتا ناشی از دو دلیل می‌شود. اول این‌که به گمانم اطلاعات و برآورد دقیقی در خصوص زمان مورد نیاز برای اخذ شهروندی در کشوری مانند سوییس ندارد. دوم این‌که٬ مادرم سال‌هاست دلهره‌ی این را دارد که جنگی چیزی دربگیرد و اوضاع مملکت “از اینی که هست بدتر شود” و دیگر “سگ صاحبش را نشناسد.” من اما حاضر نیستم چنین معامله‌ای با خودم بکنم و برای گرفتن شهروندی یا گرین‌کارت یا هر کوفت دیگری بخشی از عمرم را داو بگذارم. من هنوز از این که چهار سال از زندگی خودم را صرف گرفتن دکترا کردم٬ شرمنده‌ی خودم هستم و معتقدم این زمان می‌توانست به گونه‌ی بهتری صرف شود. این درست که خیلی چیزها یادم داد و در پایان راه هم تخصص و عنوانی بهم می‌دهد که تا آخر برایم می‌ماند. اما من مدت‌هاست که اصل و اساس زندگی را بر لذت گذاشته‌ام و معتقدم اگر آدم از انجام کاری لذت نمی‌برد٬ معنایش این است که در جای درست خودش قرار نگرفته است. به نظرم در هر سخت‌کوشی و تلاشی باید لذت باشد و اگر آدم لحظه‌شماری می‌کند که چیزی تمام شود٬ اساسا برای آن کار ساخته نشده است. دو سال اول دکترای من به این امید گذشت که کم‌کم به Research علاقمند بشوم که نشدم. دو سال پایانی هم به این دلیل دارد می‌گذرد که زحمات دو سال اول را هدر نداده باشم. حالا من بیایم و برای به دست آوردن اقامت و شهروندی و پاسپورت و این‌ها سال‌ها‌ی بیشتری از زندگی در غربت را که دوستش ندارم و لذتی بهم نمی‌دهد قبول کنم؟ نمی‌کنم. ترجیح می‌دهم به جایش منتظر بمانم روابط ایران با دنیا خوب شود تا بتوانیم (مثل سینت کیتس!) بدون ویزا به ۱۳۰ کشور جهان سفر کنیم. این که خیلی بهتر است.

۱۲.  به نظر من اوضاع و احوال مملکت منطقا نمی‌تواند همین‌طور بماند. حالا نه این‌که بخواهم مثل این‌هایی که در هپروت هستند و هر روز وعده می‌دهند که فردا قرار است انقلاب شود حرف بزنم و اساسا منظورم هیچ تغییر رادیکالی در اوضاع سیاسی کشور نیست. من می‌گویم مجموع شرایط اقتصادی٬ سیاسی و بین‌المللی فعلی به دلایل متعدد شرایط پایایی نیست و دیر یا زود بهبود و تغییر را خواهد پذیرفت. به نظرم فارغ از این که این تغییر در کدام جهت باشد و ساختار قدرت را به کدام سمت هدایت کند٬ صریح‌ترین و ساده‌ترین نتیجه‌اش خروج از بن‌بست فعلی خواهد بود که به دنبال خودش گشایش‌هایی خواهد داشت. من واقعا به چنین اتفاقی خوش‌بینم و این که همین امروز سفارت کانادا در ایران تعطیل شد٬ آسیبی به خوش‌بینی‌ام نمی‌زند. عقل ناقص من می‌گوید شرایط فعلی ایران مانند سکه‌ای‌ست که دارد روی لبه‌اش راه می‌رود و بالاخره به یک طرف غش خواهد کرد و آرام خواهد گرفت. همین عقل ناقص باز به من می‌گوید این غش کردن به هر طرف که باشد٬ ثبات نسبی‌ای ایجاد می‌کند که در میان‌مدت اوضاع و احوال دست‌کم اقتصادی را بهبود خواهد داد. البته این احتمال هم وجود دارد که همه‌ی این حدس‌ها پرت و پلایی بیش نباشد و از خوش‌بینی مفرط نگارنده که با مقداری اختلال مشاعر همراه شده است نشأت بگیرد. اما به هر حال دیری‌ست که نگارنده تصمیم‌های زندگی‌ش را با همین مشاعر مختل پیش برده است و به جز یکی دو بار فاجعه‌ی چندانی رخ نداد. شاید هم سه چهار بار بود یا بیشتر. ولی مطمئنم زیر ده بار بود. یا بیست‌بار؟ خلاصه زیاد نبود. یا شاید هم بود. نمی‌دانم.

نظرات بازدید کنندگان

  1. مژده می‌گه:

    عالی بود… عالی… تحسین می کنم. بیشتر از همه چیز این احساس مسئولیت و آرامش در کنار خونواده رو…

  2. Anonymous می‌گه:

    خیلی واقعی و ملموس بود. مرسی.

  3. Anonymous می‌گه:

    سلام
    عادت به نظر دادن در وبلاگها و … ندارم!
    اما واقعا حرف حساب بود و دقیقا همانی بود که من همیشه در ذهن داشته ام.
    انشاءالله در مسیر پیش رو موفق باشید.
    شاوردی

  4. هادی می‌گه:

    اویس جان از شنیدن خبر برگشتنت همونقدر خوشحال شدم که از خبر رفتن یک یک دوستان غمگین؛ دوستانی که عمدتاً باهاشون ارتباط نزدیکی هم ندارم.یه حس ناخودآگاهی که نمی دونم ریشش کجاست!
    خوش آمدی به وطن (به هر دلیلی و با هر استدلالی که داری میای!)
    در مورد بهبود اوضاع که بنده به زعم خودم مطمئنم عمراً بدون صرف یه هزینه سنگین به طول این همه مدت گندی که تو اقتصاد زده شده (مدتی به طول انقلاب و یه خورده قبلش، چون قبلترش اقتصادی و نظام اقتصادی نداشتیم از اساس)امکان پذیر نیست و یا شاید به قول خودت باعث برون رفت از یه بن بست فعلی (و البته به نظر من رفتن به یه بن بست دیگه)بشه.
    ولی دموکراسی با این بافت اقتصادی فعلی به هیچ عنوان حاصل نمیشه و اصلاح بافت اقتصادی هم بدون هزینه و البته تغییر عوامل برونزای تأثیرگذار انجام نخواهد شد.
    نتیجه اینکه بیا داداش، شاید قسمت شد قلیونی هم با هم زدیم!

  5. حسام می‌گه:

    تا حدودی زیادی با نوشته شما موافقم.
    در حقیقت من جز کسانی بودم که تا همین چند ماه اخیر حتی معتقد بودم لزومی به رفتن نیست و با ماندن بهتر میتونم مسئولیتم در مقابل پدرمادر،مردم و کشورم رو انجام بدم. اما اشاره میکنم به مورد ۳، اینجا پر از آدم هایی که نه به قانون اعتقادی دارن نه یه هدف جمعی، فقط کافیه به هدف خودشون برسن و برای این رسیدن حتی اطرافیانشون هم قربانی میکنند. تو این شرایط افرادی با طرز تفکری مثل من یا شما، خیلی تحت فشار هستند و هر روز مایوس تر از روز قبل میشن.

    به نظر میادهمونطور که شما گفتید عمر خیلی بلند نیست و همونطور که خیلی فرصت برای لذت بردن از کنار نزدیکان بودن نداریم، خیلی هم فرصت برای لذت بردن از مسائل دیگه مثل آزادی و… نداریم!
    شاید اگر شما برگردید و نامزد کنید و تو پارک در حال قدم زدن با نامزدتون گشت ارشاد بهتون گیر بده و براتون از آقا امام حسین و ازدواج حضرت فاطمه بگه متوجه میشید خیلی از لذت هایی که مد نظر شماست اینجا ممکن نیست.

    به نظر میاد شرایط زندگی در ایران به طور کامل نه اون چیزیه که شما تشریح میکنید نه اون چیزیه که من تشریح میکنیم. این وسط باید یه راهی پیدا بشه و یه هدفی و…

  6. Anonymous می‌گه:

    قیلی هم قوب :))

  7. پوژن می‌گه:

    سلام دوست نادیده عزیز

    من فکر می‌کنم اشتراکات زیادی داریم. در رابطه با وطن و مهاجرت و غیره یادداشتی نوشته بودم در راستای جواب مهندس عبدی به مهاجرانی. به این یادداشت هم مربوط می‌شه. خوشحال می‌شم نگاهی بندازی و نظرت رو بگی. خوش باشی
    لینک یادداشت

  8. Anonymous می‌گه:

    سلام حاج اویس،
    حرف دل مارو زدی با ادبیات زیبات،
    امیدوارم این بازگشت پشیمونمون نکنه که البته مهم هم نیست ، چون آدم همیشه با داشته هاش تصمیم می گیره، پشیمونیم بخشی از زندگیه
    ببینیمت حاجی،
    علی

  9. حسین می‌گه:

    سلام؛
    با بسیاری از موارد مخصوصن مورد ۸ قرابت فکری دارم … منتها چیزی هست که شاید در فرآیند تصمیم گیری برای برگشت به ایران مغفول نظر بشه. اینکه الان دو انتخاب راحت و کم هزینه در دسترس هست، یکی ماندن در موقعیت فعلی، و دیگری برگشت به ایران. ولی زمانی که به ایران برگردی و مثلاً بعد از دو سال تصمیم بگیری که دوباره بری، این بار دیگه انتخابهای راحت در دسترس نخواهند بود؛ یعنی درواقع زمان و هزینه زیادتری می طلبه که دوباره از ایران بری.
    این حس اجبار برای ماندن در یک موقعیت، حس خوبی نیست، چیزی از جنس محدودیت، اسارت، …، فکر میکنم این حس رو الان تجربه نمیکنین چرا که قدرت انتخاب خوبی دارین با هزینه های نه چندان بالا.
    به هر حال امیدوارم موفق باشین و با یک ازدواج مناسب، تشکیل یک زندگی سالم و بهداشتی رو بدین :-)

  10. امین شاکر می‌گه:

    سلام اویس جان!
    یه شعاری هست برگرفته از شعری که به نظرم قبلا بیشتر استفاده می شد: “… من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟…” به نظر من هم اگه من بروم، تو بروی، که دگر بماند. تازه احتمال میدم درصد بالایی از اونهایی که میرن قبل از رفتن یه دوره ای از همین شعار میدادند. خوشحالم که برمیگردی و یا برگشتی، البته اگه بر نمیگشتی هم ناراحت نمیشدم.امیدوارم در دوره پیش رو موفق باشی و به آرزوهات برسی

  11. حامد می‌گه:

    کاملا با حرفهات موافقم.

  12. somapa می‌گه:

    خیلی همدردم با نویسنده. انگار این تنهایی فرنگ زیستن به آدم یاداوری می کند چقدر اتفاق خوب را جا گذاشته و آمده . همه ی خوبی های کوچک وطن را انگار با چشمان بازتری میبینی.

  13. hooman421 می‌گه:

    درود اویس جان! منم که قبلا گفتم باهات هم عقیده ام.

  14. محمد نجفی می‌گه:

    بسیار عالی… بمانید… بر مواضع خود پایدار بمانید…

  15. Mozhgan می‌گه:

    بسیار خوب بود و بسیار خوشحالم که هستند عده ای که اینطوری فکر می کنند

  16. مانا می‌گه:

    من اصلا نمی دونم باید چه جوری از این حرفها و این جملات و این اعتقادات تشکر کنم…خط به خط جمله به جمله انگار که همه فکرهای من بودند که روی کاغذ اومدند…خوشحالم، خیلی خوشحال، از بودن همچین آدم هایی و از برگشتنشون و از نوشتنشون…ممنون

  17. سیما می‌گه:

    با این جمله که گفتید “اگر آدم از انجام کاری لذت نمی‌برد٬ معنایش این است که در جای درست خودش قرار نگرفته است” کاملا موافقم. اما در مورد اون بخش که گفتید “بر می گردم و یک گوشه کار رامی گیرم” می خوام بگم هر کدوم از ما دانشجوهای دور از محیط واقعی کار در ایران، اگر بر می گردیم باید آمادگی این را داشته باشیم که قراره گاهی نتیجه زحمات مون را نبینیم، یا حاصل ماه ها تلاش مون با یک تصمیم نابجا نقش بر آب بشه. اگر برمی گریم باید خودمون را آماده کرده باشیم

  18. Anonymous می‌گه:

    با تمام احترامی که برای نویسنده و نظرش در مورد بازگشت به وطن قائل هستم به عنوان دانشجویی که خارج از کشور تحصیل می کنه نظرم اینه که باید نکته ای رو که در میان کلامتون پنهان بود گوشزد کنم: چه تضمینی وجود داره که تصمیمتون به خاطر فشار ناشی از ۴ سال تحصیل در مقطع دکتری اون هم در شرایطی که به قول خودتون بی علاقه بودید نباشه؟
    دوری از خانواده فشاریه که همه ما تحمل می کنیم. ولی یک تحلیل واقع بینانه از شرایط کشور نشون میده که هیچ کس درون اون سیستم منتظر شما نیست که به قصد اصلاح وارد بشید. تنها در صورتی می تونید امیدوار به تاثیر گذار بودن باشید که خودتون رو هم فکر و هم مسلک با سردمداران فعلی نشون بدید و در این قالب به اهدافتون برسید. در غیر این صورت حتی به چند ماه هم نمیکشه که از بازگشت پشیمون می شید و می گید ای کاش موقعیتم رو حفظ می کردم و سعی می کردم حداقل نجات بخش خانواده باشم.
    می دونم شاید حرفم مخالف روح جمعی و انسانی و یا حتی امیدواری به آینده باشه، ولی در حال حاضر برای کسی که موقعیت مناسبی در خارج از کشور داره بازگشت تصمیم منطقی ای نخواهد بود (صد البته از دیدگاه بنده)

  19. فرشید می‌گه:

    تنها چیزی که می خوام بگم اینه که اروپا بودن با آمریکا بودن متفاوت است و نهایتا هم به نتیجه متفاوتی برای فرد می انجامد، اما کلا هیچ درست و غلطی در برگشتن نیست! امیدوارم شما از برگشتن خود لذت کافی و وافی را ببرید

  20. Nazanin می‌گه:

    You’re not alone, and I’m really happy someone finally wrote about this. Thank you (and I apologize for writing in English, my computer doesn’t support Farsi at work).
    Thank you again and I wish you the best in all the decisions you make

  21. ال پی می‌گه:

    سلام با نوشته تون بسیار بسیار ارتباط برقرار کردم چون در واقع دغدغه ی این روزهای من همین حرفای شماست ولی دقیقا از نگاه مقابل! من درسم در حال اتمام است و به شدت دنبال یه راه و روشی برای ادامه ی تحصیل در خارج هستم. علتی که می خوام برم هم نه علم و سواد و تحقیقات، که رفتن به جایی ست که امید را در من تقویت کند. من نمیدونم شما چه رشته ای خوندید یا در چه زمینه ای مشغول به کار هستید و اینکه چقدر از اوضاع امروز اجتماع ایران اطلاع دارید، ولی من حداقل در چند سال اخیر که در فعالیت و مطالعه های اجتماعیم بیشتر شده، کاملا روند موجود را رو به سراشیبی می بینم و اینکه هیچ امیدی هم به اصلاح نیست متاسفانه. یعنی هر روزی که بیشتر اینجا زندگی می کنم حس رخوت و سستی در من بیشتر می شه و تنها چیزی که محرک من برای ادامه کار هست تلاشم برای رفتنه! بله من خودم چند سال قبل از اون دسته آدما بودم که هر کسی برای ماندن ( و نه تحصیل) می رفت خارج رو خائن می دونستم. با همون استدلال هایی که شما کردید. ولی الان نه.
    این بحث وطن هم مقوله ی جالبیست. باید تعریف بشه. بحث شخص شما نیست شما استدلال نهائی و اصلیت برای بازگشت این بود که احساس لذت نمی کنی. خب حق داری و باید برگردی ایران. ولی بحث سازندگی و شکوفایی و اینها رو مطرح نکن. اینجا قانون حاکم نیست. صریحا حاکم نیست! اونور حداقل در ظاهر می گن قانون و خب اینکه بی قانونی هم دارن بر کسی پوشیده نیست ولی خب عمرا به ما نمی رسه. نوشته بودی اینجا می خوای مفید باشی، خیلی خوبه ولی اینجا کسی که رئیس توئه می تونه هیچی از نبوغ تو رو درک نکنه و تو دقیقا اینجوری هدر شی!می گی که راهش اینه که مبارزه کنی! اتفاقا راهش اینه که جلو این روند بایستی تا اصلاح کنی، که در اونصورت ایشالا در صد سال آینده موفق می شی و البته باید بری در حوزه های اجتماعی فعالیت کنی نه مثلا الکترونیک!!! ( من نمی دنستم رشته ی شما چیه!)
    در مورد وطن هم بگم وطن به مفهوم خاک ارزش نداره. ارزشش به آدماییه که توشن. یعنی احساس می کنی برات ارزش قائلن و درکت و می کنن و می شناسنت. و خب آداب رسومشون هم بهت نزدیکه. پس هر جائی چنین آدمایی پپیدا کردی می تونی برای خودت یه وطن کوچیک درست کنی!همین! :)
    ولی خب هر کسی بر حسب شرایطش تصمیم می گیره و هر کس فقط یکبار می تونه تو این دنیا زندگی کنه!
    موفق باشید!

  22. Anonymous می‌گه:

    خیلی از حرفاتون درسته و همه ماهایی که بیرون ایران هستیم بارها بهشون فکر کردیم.

    ولی احساس می کنم شاید یه معیار خوب برای سبک و سنگین کردن تصمیمی به این مهمی، نظر خواستن از کسایی باشه که با همین طرز تفکر برگشتن به ایران. نتیجه نظر سنجی من به هیچ وجه مثبت نبود.

    حالا که شما تصمیم به برگشت گرفتین، فکر می کنم خوب باشه بعد از برگشت با بی طرفی کامل هر چند وقت یه پست دیگه بگذارید و نظرتون رو راچع به این تصمیم بنویسین. شاید به دیگرلن هم کمک کنه.

    • Anonymous می‌گه:

      manam khoshhal misham har vaght bargashtin, haraz chandgahi benevisin ke cheghadr be omid hatoon nazdik shodin.
      chizaee ke neveshtin, arezouie mane. manam doost daram bargardam, ama ham ba afrade mokhtalefi ke bargashtan mashverat kardam, ham inke khodam ghablan che dar hozeie mohandesi, va che dar hozeie ejtemaee-farhangi fa’aliat kardam. fekr mikonam baraye khode man, inke bargardam ie goosheye karo begiram, serfan arezou hast, va na vagheiat. va albate ke moteasefam ke ino migam va doost dashtam oza joore dige bood va mishod ke talashi baraye eslah kard.

  23. maryam می‌گه:

    حرف دل خیلی از ماها بود
    مرسی

  24. Anonymous می‌گه:

    Think Positive NINI jan

  25. Anonymous می‌گه:

    جانا سخن از زبان ما میگویی

  26. مهدی می‌گه:

    خیلی خیلی خوب بود. خود من هم می خوام برگردم ایران بعد از این دکترا و بقیه دقیقاً همین برخوردی رو که گفتین با من می کنن. این خیلی امیدوارکننده است که این ذهنیت بازگشت به ایران داره روز به روز طرفدارای بیشتری پیدا می کنه.

  27. Anonymous می‌گه:

    نمیخوام بگم که من خیلی بیشتر از تو دلتنگ ایران میشم ، امّا قطعا بدون کمتر از تو دلتنگ نمیشم، منم دقیقا مو به مو مثل شما فکر میکردم ، تا اینکه این سری رفتم ایران ، واقعا اوضاع بدیه ، نمیگم برنگردیم چون اوضاع بده ، اتفاقا دقیقا اعتقاد دارم که ماها باید برگردیم تا بشه یه کاری کرد
    مسئله اینجاست که آدم باید یکم صبر و تحمل به خرج بده ، ما قرار به امید خدا ۵۰ سال دیگه زندگی کنیم ، میتونیم ۵ سالش رو برای مسائل مهاجرت اینجا یا هرجای دیگه ای وقت بذاریم
    به هر حال برگشتن برای زندگی به ایران اونم الان در کوتاه مدت هزینه ای نداره که هیچ خیلی هم اوایلش خوبه ! امّا به صورت بلند مدت عقل سلیم میگه که آدم وقتی امکان کاری رو داره و میشه تو چند سال جمعش بکنه ، انجامش بده (منظورم تحصیل تو دانشگاه بهتر و انجام کار مهاجرتی تو یه کشور نسبتا باثباته )

    من این حرفها خیلی دغدغه ی ذهنی ام بود (و واقعا عالی نوشتی)تا این سری رفتم ایران و سه ماه بودم ، اونوقت به این نتیجه رسیدم که باید رفت ایران ، امّا قبلش اینجا رو هم پیگیر باشم ،

    در نهایت اینکه یکم نوشته ات از روی دلتنگی بود به نظرم

  28. سجاد می‌گه:

    از فرط خوشی بعد از خواندن پست داشتم پرواز می‌کردم. آقای ندیده‌ی نشناخته، چه قدر حس هم‌دلی و هم‌زبانی دارم با تو. ممنون… یا علی مددی!

  29. الهام می‌گه:

    من به عنوان کسی که خارج از کشور تحصیل کردم و کار و قصدی هم برای برگشت ندارم معتقدم که اکثر ماها تو یه دوره از زندگی با این دغدغه و شک و جدال بین موندن و برگشتن کلنجار میریم. ولی در نهایت خوشحالی و رضایت از نتیجه چنین تصمیمی برمی گرده به خیلی از ارزشها و اولویت های فردی و من فکر می کنم شما این رو خوب تو این جمله خلاصه کردی که اگر ادم از کاری لذت نمی بره معنیش اینه که تو جای درست خودش نیست. این جمله دلیلی میشه برای شما که برگردی و دقیقا برای من که برنگردم.
    علاوه بر این هم من با استدلال های سازندگی وطن و اینکه با رفتن اونجا ساخته نمیشه موافقم اما فکر می کنم این هم باز برمی گرده به تعریف ادم ها از وطن و امیدی که شرایط امروز برای سازندگی در ادم ایجاد می کنه.
    در هر حال به نظرم ادم ها تو لحظه با داشته ها و نداشته های اون لحظشون تلاش می کنن که بهترین تصمیم رو بگیرن. پس مهم این نیست که فکر کنی این تصمیم خوبه یا بد چون حتما بهترین تصمیم این لحظست، مهم اینه که پای مسئولیت تصمیمت بایستی که اینطوری حتما می تونی هر جا خراب شد بدون پشیمونی باز از نز بسازی.
    موفق باشی

  30. http://weblog.detail.ir/?p=1030

    هم عقیده ام با شما. خودمون باید بسازیم این مملکت رو

  31. Anonymous می‌گه:

    بسیار خوب. ممنون از نوشته تون، ولی لازم است این مساله را هم ببینیم که ۱- فرمول شما هم برای زندگی بر اساس این چیزی که شرح دادید در یک کلام همان عافیت طلبی است. (البته باید صادقانه بگم که من همه متن رو نخوندم) و ۲- با این اوصاف به عظمت فداکاری آنهایی که بخاطر عقاید و آرمان مردمشون هجرت کرده و می کنند و دیگه حتی نمیتونن برگردن یک لیوان آب دست پدر و مادرشون در سالخوردگی بدهند، پی می بریم. الذین هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله … خدا پشت و پناهشان

  32. Anonymous می‌گه:

    یک جاهایی از این نوشته وجه دیگر ماجرا را نشان می دهد. نشان میدهد عظمت کار آن کسانی را که بخاطر اعتقادشون و آرمان رستگاری مردمشون هجرت کرده و یا می کنند و دیگر حتی نیمه شبی هم نیستند تا لیوان آبی به دست پدر و مادر سالخورده یا بیمارشان بدهند. الذین هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله … باید قبول کنیم که همه ما در ماندن (و یا آمدن و رفتن) منافع کثیری داریم و این منافع شاید اصلی‌ترین حقوقی است که مهاجرین ملت ما از آنها چشم می پوشند و این فداکاری بزرگی است.

  33. حسام دات کام می‌گه:

    سلام
    به عنوان شخصی که ایران را ترک نکرده و قصد هم ندارد و از همه‌ی کسانی که ایران را ترک کردند و کشور را تنها گذاشتند شاکی هستم (هر چند هرگز سرزنش‌شان نمی‌کنم) و آن‌قدر احساس تنهایی و درماندگی می‌کنم که من هم در فکر رفتن هستم تحسین‌تان می‌کنم و از شما قدردانی.
    اما از دوستان من یا برنگشتند یا آن یکی دو-نفری که از همین حرف‌ها می‌زدند، وقتی برگشتند یک سال هم نتوانستند تحمل کنند. از این کری‌های سطحی نیست و من هم هزار دلیل دارم برای خودم اما هشدار می‌دهم که بیا و ببین و بعد از ماندن حرف بزن. ما که عادت کرده‌ایم به این گرد غم و مرگ و ناامیدی. شما که می‌آیی و هوا به هوا می‌شوی… مراقب خودت باش.
    من هم جایی نه برای زندگی و نه برای کار بهتر از ایران سراغ ندارم. جایی که همه فارسی حرف بزنند. من هم خانواده‌ای دارم که تا الان پشت من بودند و حالا از پسر بزرگ خانواده انتظار دارند که کنارشان باشد. من هم این‌جا کار و زندگی به هم زده‌ام و شاید این‌که می‌خواهم بمانم از محافظه‌کاری‌م باشد اما… والله دیگر نمی‌توانم. آدم یک بار زندگی می‌کند. بیا و ببین! شاید توانستی در میان این همه انسان مجنون و مسخ‌شده تحمل کنی… من دیگر طاقتم طاق شده. امیدوارم چند نفری برگردند و بمانند که امیدی هم باشد برای ما.

  34. الهام می‌گه:

    سلام همشهری
    جالبه که در گیر و دار تصمیم رفتن و ماندن این پست شما رو اتفاقی خوندم موضع من کمی با بقیه دوستان فرق داره و شاید دیدن موقعیت من که هر آن ممکنه برای هر کدوم از شما پیش بیاد تلنگری باشه به عقل و احساسمون…
    من از سال ۸۷ دنبال رفتن بودم ولی به خاطر دلتنگی خانواده نتونستم دل بکنم ولی بالاخره سال ۹۰ رفتم امریکا یک سال از دکترام رو خوندم فردای روزی که امتحان جامع رو دادم بهم خبر دادن که پدر و مادرم در یک تصادف رانندگی از دنیا رفتند ۲۴ ساعت بعد توی هواپیما بودم و سه روز بعد از فوتشون رسیدم بالا سر مزارشون الان دو ماهی هست که ایران هستم و در این دو راهی رفتن و ماندن از نظر خودم تا قبل از این فاجعه و خیلی از دوستانم حالا که پدر و مادرم نیستند دیگه دلیلی برای موندن نیست که وطن برای من با اونها معنا میشد ولی برای خودم هم عجیبه که اتفاقا حالا خیلی بیشتر به موندن فکر میکنم بگذریم از مسائل حقوقی که باهاشون مواجهم و نا چارم برای مدتی ایران باشم ولی خیلی جدی به موندن در ایران هم فکر میکنم یک هفته قبل از این فاجعه عروسی برادرم بود و من به خاطر مسائل ویزا نیومدم و دقیقا یک هفته بعد توی هواپیما به مقصد ایران نشسته بودم… زندگی خیلی بازی ها داره و فرصت با هم بودن خیلی کمه خیلی خیلی کمه وقتی عزیزانت رو از دست میدی تازه میفهمی که خیلی از چیزهایی که تا به حال به نظرت غیر قابل تحمل میومدن اتفاقا خیلی مهم نیستند مهم اینه که روزی که با مرگ مواجه میشی تو دستات چی داری؟ آیا از زندگیت راضی هستی یا نه؟ و واقعا فکر میکنم رضایت از زندگی در اون لحظاتی است که دلی رو شاد کردی و نقشی در خوشبختی دیگران داشتی و در یک کلام زمین رو به جای بهتری برای زندگی تبدیل کردی و نه لحظاتی که فقط و فقط برای پیشرفت شخص خودت تصمیم گرفتی. حالا ما باید ببینیم که با توجه به همه ظرفیت های روحی و فکری خودمون کجا فرصت بیشتری برای تأثیرگذاری در زندگی جامعه ای که درش هستیم خواهیم داشت. همونجا بهترین جاست برای زندگی

  35. Farzad می‌گه:

    Bravo…I feel so happy to see in this “Fair is foul, and foul is fair / Hover through the fog and filthy air” situation there are many young, well educated iranians whose mature judgement will surely and in not far away future bring about stability and prosperity to our country…we are alive by our hopes and ambitions

  36. sadjad saeidnia می‌گه:

    سلام
    راستش من هم متن رو کامل خوندم و هم کامنت ها رو. با کلمه به کلمه اش مخالفم.راستش فکر می کنم به خاطر زمینه های شخصی (خانواده، رشته و محل زندگیتون اونور آب) خودتونه.
    اینکه اینقدر راحت آدمهای سوال کننده را احمق و خارج از گود فرض کرده اید ادم را ناراحت می کند.اون آدمهایی که از شما سوال می کنند زیاد هم خارج از گود نیستند در همان چاهی هستند که می خواهید خودتان را درون آن بیاندازید. از همانهایی هستند که هزاران بار اینجا زمین خورده اند و هزار ناکامی در جیبشان دارند که یکیشان، سر پر باد و آرزوی شما را به دوران در می آورد. آنها هم خواسته اند این وضع را درست کنند و اکنون که با استخوان شکسته و هزاران درد و مرض ناشی از استرس و افسردگی دارند نا امیدانه ارزوهای بر باد رفته خودشان را نگاه می کنند آرزو می کنند کاش رفته بودند و عمر خودشان را اینجا تلف نمی کردند. کسانی که پول خریدن یک سه تار مشق را هم نداشته اند و به خاطر لباس کهنه شان عارشان می شد وارد کلاس آقای فلاح بشوند و انقلاب را فقط در دوره دانشگاه دیده اند و حالا، بعد از سربازی و استخدام در یک شرکت دولتی و کاری که اصلا ربطی به علاقه و تخصصشان ندارد؛ فقط به آنجا می روند تا به یاد خاطرات بی خیالیشان باشند؛ اینطور فکر نمی کنند.
    همه اینجا به دنبال پیشرفت به خاطر پیشرفت نیستند. گاهی به دنبال دفع افسد به فاسدند. آنهایی هستند که در همان شهرستان هم اجاره می نشستند و اینجا هم چون آشنایی ندارند و علیرغم لیاقتشان جایی برای پیشرفتشان متصور نیست.

  37. راحیل می‌گه:

    میتونم بگم با ۹۰ درصد حرفها و استدلالهاتون موافقم و کاملا درک میکنم.

  38. Unknown می‌گه:

    jaleb neveshti,
    dark mikonam chon khodam ham 8 saleh az iran raftam
    vali khaili dust daram ghiafato bebinam dar senne 65 salegi vaghti etefaghi cheshmet be in maghaleh miofteh!! dar har hali bashi cheshmat didanieh:D

  39. Unknown می‌گه:

    حالی کردیم این عصر یکشنبه ای اویس خان! ندیدمت اما خیلی دوست دارم روزی این فرصت برایم فراهم شود که با هم ارتباطی داشته باشیم.
    در ضمن از جمله ی آخر نوشته ات هم خنده ام گرفت. جالب بود.

  40. Anonymous می‌گه:

    بیا که هم ما دلمون تنگ شده هم مردممون به بودن آدمایی مثل تو نیاز دارن. امید سیدی

  41. Sima Khalilian می‌گه:

    این نوشته در مورد فقط خودت بود که اینجا چه احساسی داری. ولی یادت باشد در آینده ای که زیاد هم دور نیست باید در مقابل بچه هایت با امکانات کم ایران و مقایسه آنها با امکانات اینجا که اگر آنها اینجا بزرگ می شدند از چه امکاناتی بهره مند بودند باید جوابگو باشی. من هم وقتی از پدر و مادرم جدا شدم آنها میانسال بودند و بعد از ۲۵ سال که برگشتم به کهولت سنی آنها رسیدم. آنها را نگاه می کردم و نگران مرگشان بودم. ولی باید همیشه مقایسه کرد که با ماندن اینجا چه چیزی را از دست می دهیم و چه چیزی را به دست می آوریم. ولی من اگر جای تو باشم از تجربه دیگران که برگشته اند و نتوانسته اند بمانند استفاده می کنم و پرس و جو می کنم که کسانی که برگشتند آیا توانستند بمانند؟ آیا ماندند یا برگشتند؟ و اگر برگشتند چرا برگشتند. البته اینجا کره مریخ نیست و هر موقع خواستیم باز می توانیم بیائیم ولی همانطور که می بینی روز به روز اوضاع ایران رو به سخت شدن است و رفت و آمد مشگلتر می شود.

  42. Ali Mohammadi می‌گه:

    دستِ توانایی دارید برای نوشتن. حرفاتون حالُ روز خیلی از فرنگ‌نشین های امروزه.

  43. مهرناز می‌گه:

    خیلی خوب توصیف کردین..
    خیلی جاها موافقم

  44. Anonymous می‌گه:

    ما هم دوست داریم برگردیم. مملکت هم دوست داره ما برگردیم البته تا با فوق لیسانس دو سال زندگیمون رو تو سربازی هدر بده و تحقیر شده تف مون کنه تو جامعه. آخرش نه کاری نه هیچی.
    اینجا کار سخت تر گیر میاد ولی نون اش حلال تر از ایرانه.

  45. Anonymous می‌گه:

    از صفحه فیسبوک دوستان به اینجا سر درآوردم. موضوعی که چندی ذهن مرا هم بخود مشغول داشته است.
    بند ۱۲ یادداشت؛ شاید بتواند همه ی موارد را در بر بگیرد. اصولا همه ی ما برای اتخاذ تصمیم در نهایت به عقل خود مراجعه می کنیم و راهی را انتخاب می کنیم که البته در محدوده ی امکانات موجود معنی پیدا می کند. اشتباه و خطا هم جزوی از مسیر حرکت ما در زندگی است و در عمل راه صواب را از خطا به ما نشان خواهد داد. یک بار و دو بار و صد بار و هزار بار هم ندارد. کار ناکرده و راه نا رفته خطائی هم ندارد. خلاصه انکه می ماند و آنکه باز می گردد راه خاص خود را دارد و خطاها و آزمون های خاص خود را. آقا جان این همان میوه ی بهشتی ای است که حضرت آدم همه ی ما را به تناولش دعوت کرده است. اگر قرار نبود میل کنیم خداوند متعال درختش را هم تعبیه نمی کرد.
    مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن / که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست.

  46. امیر از کانادا می‌گه:

    سلام رفیق ندیده
    فقط خواستم بگم دمت گرم.
    منم دارم برمیگردم.

  47. شاهین می‌گه:

    به نظر من آدمهایی که اومدن خارج و زندگی خارج از ایران و تجربه های متفاوتش رو از نزدیک حس کردن وقتی برگردن به وطن خیلی موفق تر و متمرکزتر می تونن به اهدافشون برسن به این دلایل :
    ۱) فهمیدن که این خارجی ها هم خیلی بی عیب و نقص نیستن و ما چیزایی داریم که اینا ندارن تو فرهنگشون و ..
    ۲)با دیدن سبک و فرهنگ و لایف استایل و خلاصه خیلی چیزای این خارج به قدرت مقایسه بین وطن و خارج دست پیدا می کنن که این حداقل باعث میشه هداف زندگی شخصی خودشون رو خیلی بهتر معین کنند و اگه نمی تونن کل ایران رو درست کنند می تونن خیلی چیز های خوب این خارجی ها رو بگیرن و در کنار چیزای خوبی که ما داریم و اینا ندارن بچینن و حداقل تو محدوده زندگی خودشون پیادش کنن
    ۳)خارج برای کسی که توش نبوده همیشه وسوسه کننده است ولی وسوسه چیزی که امتحانش کردی و برات روشن شده از چیزی که مبهمه و امتحان نشده و از را دور خوشه قطعا کمتره و این وسوسه در کنار داشتن هدف در ایران کمتر هم میشه

    موفق باشی در کنار خانواده و در دنیایی که می خواهی برای خودت در وطن بسازی :)

  48. Anonymous می‌گه:

    آقای دکتر به قول معروف نشاشیده شبت درازه.

  49. mahdi mollaeian می‌گه:

    مهدی از کیش
    زیبا بود هم عاشقانه هم منطقی.من که انرژی مثبت گرفتم.من به شخصه آرزوی موفقیت می کنم برای شما.
    من هم به به خاطر همچنین تفکرات و روحیاتی به آینده ایران زمین خوش بین هستم.

  50. mitra می‌گه:

    mercccc… kheili khoob bood

  51. Anonymous می‌گه:

    بسی پسندیدیدم.

  52. Anonymous می‌گه:

    من هم در زمانیکه یک سال بود از خانواده دور بودم، برادرم رو از دست دادم و حسرت دیدنش به دلم موند برای ابد…

    و کابوس سال‌های بعدم شده شنیدن خبر مشابه برای بقیه عزیزانم، که ولم نمی‌کنه و از اینکه فرصت بودن با اونها رو از خودم گرفتم، سخت ناراحتم.

    اما متأسفانه مشکل تو ایران خیلی‌ گسترده‌تر، پیچیده تر و ریشه دار تر از ایناست که با منو تو و ۱۰ نفر و ۱۰۰ نفر بشه تغییر ایجاد کرد.
    اگه درگیر کوچکترین کار اداری شده باشید، باید قاعدتا تجربه “جون به لب رسیدن” رو داشته باشین. هیچ کس احساس مسولیت و همکاری واسه راه انداختن کار آدم رو نداره، به هر دری میزنی‌ و به هر کارشناس مربوطه و نا مربوطه یی مراجعه میکنی‌، کارت فقط میخوره به “نمیدونم”، “نمی‌شه”، “نیست” و چیزایی‌ که روانیت می‌کنن.

    سر آزاد کردن مدرک فوقم یه کار ۴۰ روزه ۴ ماه طول کشید، صرفاً به خاطر بی‌ مصولیتی آدم‌هایی‌ که رمقی برای انجام درست وظیفه ندران، و دلشون برای کسی‌ غیر از خودشون نمیسوزه. در حدی بی‌ مسئولیتی اون آدمها روانیم کرده بود که دلم می‌خواست دستم بهشون برسه آتیششون بزنم.

    احاطه شدن تو حلقه همچین افرادی دیوونت میکنه بعد از یه مدت. نمیدونم چی‌ باعث شده که آدمها اونجا فقط به خودشون فکر می‌کنن، شاید تقصیری ندارن و سیستم خسته شون کرده، اما واقعیت اینه که با یه گل‌ بهار نمی‌شه و در زمستانی سخت اسیریم…

  53. Anonymous می‌گه:

    متن بسیار زیبایی بود. من هم واقعا در شرایط مشابهی بودم. در سویس زندگی می کردم و به جای دریاچه ژنو در کنار در یاچه زوریخ قدم می زدم و همین فکرها را می کردم. تصمیم گرفتم که بر گردم. بسیار زیبا بود و قتی که برگشتم حس بسیار خوبی داشتم. اما متاسفانه بعد از یکسالی همه چیز به خوبی ابتدا نبود هوای آلوده میدان انقلاب اولش جذاب بود اما کمکم نفس تنگی سابق به سراغم آمد، دوباره همان مشکلات قبلی (از این اداره به آن اداره)، تمام وقتم در مسیرها از بین می رفت، دو سال گذشت و هیچ کاری نکرده بودم پرونده استخدامی من در پیچ خم اداری دانشگاه از این طرف به آن طرف می رفت یک روز احتیاج داشتند و … آری سرانجام دوباره برگشتم اما اینجا را هم از دست داده بودم دیگر انرژی سابق را نداشتم و …

  54. Anonymous می‌گه:

    مطلب جالبی بود و نثر زیبا و روانی داشت. نشون میداد که از دل برآمده بود. اما راستش من هنوز نتونستم با این تفکر اصالت لذت کنار بیام. فکر میکنم خیلی از آدمها توی کشورمون، حتی در سطح مسئولین، توی این تعارض ایدئولوژیکی گیر کردن! اینکه بالاخره لذت بردن و رفاه داشتن تو زندگی اصل هست یا اینکه هدف چیز دیگه ای هست و ممکنه در راه رسیدن به اون هدف تمام زندگی انسان مملو از رنج و درد و سختی بشه! مگر مستحق ترین آدمها برای لذت بردن از زندگی، بهترین بنده های خدا نیستن؟ پس چرا بیشترین سختی و آزار رو توی زندگی ائمه و پیامبران می بینیم!؟ اون هم بخاطر راهی که خودشون انتخاب کردن. اونها هم میتونستن خیلی راحت و بی دغدغه زندگی کنن و از زندگی شون لذت ببرن! اما این راه رو انتخاب نکردن؛ چون هدفشون براشون اصالت داشت که اون هدف لذت نبود. البته ممکنه افرادی هم باشن که در راه رسیدن به اون هدف متعالی، خدا مواهبی هم بهشون بده و از زندگی لذت هم ببرن؛ مثل حضرت سلیمان یا حضرت داود و یا حتی حضرت یوسف که خدا بهشون حکومت و پادشاهی و سروری داد. به هر حال بنظر من پیدا کردن همون هدف اصیل در زندگی چالشی ترین مسألۀ هر انسانی هست و بعد از مشخص شدن اون، دیگه راه برای انسان شفاف و مصائب و گرفتاریها براش معنای دیگه ای پیدا می کنن!

  55. مریم می‌گه:

    “برمی گردم!” مدتیه که این جمله رو بیشتر و بیشتر می شنوم. یه عده بالاخره درس رو تموم کردند و برگشتند، یه عده در آستانه ی بازگشتند. همه دلایل مشابهی با شما دارند. هیچ کدوم بعد از یک سال تا سه سال هنوز جایگاه یک دکتر علوم انسانی بیرون اومده از فرانسه رو ندارند،بعضن مجبور شدند برای ارائه ی رساله شون، بخش هایی رو حذف کنند تا تائید وزارت علوم رو بگیرند، با کار حق التدریسی در دانشگاه های غیر انتفاعی حتی پول رفت و آمدشون رو هم در نمیارند، ترجمه و تدریس خصوصی زبان کمابیش کمکشون می کنه که کمتر تو خجالت خانواده باشند و … و … و … اما خوشحالند…
    منم برمی گردم و این موج “بر می گردم ” برام جالب و شیرین و امیدوار کننده ست.

  56. Anonymous می‌گه:

    آقا امیدوارم همیشه کاری رو بکنی که شادت میکنه
    ولی در این مورد خاص لطفا بیشتر و منطقی تر فکر کن

  57. Anonymous می‌گه:

    امیدوارم خیلی موفق باشید.

  58. Anonymous می‌گه:

    من برگشته ام ! و عمیقا راضی هستم! دقیقا بنابر تک تک دلایلی که گفتی. یاد ماههای آخر تحصیل افتادم و کش مکشهای ذهنی و تصمیمی که از اول هم همین بود: بازگشت به “خانه”. دستت را به گرمی می فشارم، بیا، زود بیا خانه بی تو چیزی کم دارد…
    اگر خواستی می توانیم با هم در ارتباط باشیم ای همداستان

  59. Anonymous می‌گه:

    salam
    manam alan daghiaghan dar moze shoam gharar daram va daghighan be hamin natije residam mamnon az neveshtat ke tasmime mano mihkam tar kard

  60. نیما می‌گه:

    یکی بیاد اینها رو به کسایی بگه که دائما به من گیر میدن که چرا نمیرم خارج از ایران دکتری بخونم!!
    واقعا از اینکه به حرفت عمل میکنی و به ایران برمیگردی خوشحالم! این روزها این چیزهای خوب رو تقریبا فقط توی وبلاگ های دوستان میبینم و آرزو میکنم تمام دوستانی که فقط توی فیسبوک و وبلاگ دم از ایران میزنن خفه بشن و بعد از برگشت به ایران حرف بزنن!
    همه جان و تنم وطنم وطنم وطنم!

  61. نیما می‌گه:

    یکی بیاد اینها رو به کسایی بگه که دائما به من گیر میدن که چرا نمیرم خارج از ایران دکتری بخونم!!
    واقعا از اینکه به حرفت عمل میکنی و به ایران برمیگردی خوشحالم! این روزها این چیزهای خوب رو تقریبا فقط توی وبلاگ های دوستان میبینم و آرزو میکنم تمام دوستانی که فقط توی فیسبوک و وبلاگ دم از ایران میزنن خفه بشن و بعد از برگشت به ایران حرف بزنن!
    همه جان و تنم وطنم وطنم وطنم!

  62. Anonymous می‌گه:

    چنین تصمیماتى بسیار شخصى و وابسته به تعداد زیادى پارامترهاى مختلف و در عین حال متغییر هستند. بطور مثال اگر نگارنده کمى دقیق تر به اطراف خودش نگاه میکرد مطمئناً کودکان زیادى میدید که نه لزوماً در ناز و نعمت که در آرامش فکرى و امنیت روانى بسیار بسیار بالاترى از ایران در حال رشد و نمو هستند. نگارنده اى که داراى مدرک دکترى هست با چه عقلى حاضر میشه بچه خودش رو در مدارس ایران

  63. Anonymous می‌گه:

    شما اگر حاضرى بچه خودت رو در ایران بزرگ کنى من با تمام احترامى براى مدرک دکتری شما قائلم و همینطور برای اولویت های شخصی خودتون، باید بگم که در عقل شما باید شک کرد. شما فقط وفقط حساب کن چند ساعت از بهترین دوران زندگی خودت در سیستم آموزشی ایران هدر رفته و بعدش ببین بازم حاضری کودک شما هم چنین بلایی به سرش بیاد یا نه. اصولاً همین که ایرانی جماعت باید برای تصمیمات شخصیش مقاله بنویسه و به ملت توضیح بده خودش معلول رشد در محیط بیمار هست. به کسی چه تو کجا میخوای زندگی کنی مومن!

  64. Anonymous می‌گه:

    سلام
    حرف براى گفتن زیاده اما به همین اکتفا مى کنم که کسى که قصد داره برگرده و یه گوشه از کار رو بگیره، باید دقیقاً بدونه که کدوم گوشه رو چه طور قراره بگیره اگرنه حاصل جز سرگردانى و پشیمونى نخواهد بود.
    این رو از کسى مى شنوى که تجربه ى هفت سال کار در ایران و سه سال کار و تحصیل در اروپا رو داره.

  65. Anonymous می‌گه:

    اویس جان به نظرت احترام می گذارم . من هم همین دلایل را پس از آمدن سید خندان سال ۷۸ داشتم و برگشتم ایران. ولی از این که دوباره پس از ۱۰ سال توانستم زنده برگردم خارج خوشحال هستم. امیدوارم برای شما تجربه خوبی باشد و به سرنوشت من و حسین درخشان و دکتر علیرضا آزمندیان دچار نشوی.

  66. Anonymous می‌گه:

    Salam, neveshte jalebi bood, vali ba hamash movafegh nistam, in ke bargardim, va ye goshei az karo begirim, elm, honar va koshesh oonja khoob taghdir nemishe, dirooz mosahebeh Golshifte ba BBC o goosh mikardam ke bazjoo be oon goofteh bood, mamlekat jaye shomaha nist,!!!estedad ha injori rahat mireh be biron az keshvar va dige oonja gir mikonhe, hame ma ha delemoon sanye baad iran bashim, pishe khanevadeh, ooonja dars bedim, kaar konim, va haaal konim, ammma, vaghti miyaii inja, bachat madrese mire, khodet tooye jaiaii kari movafagh mishi, va mibini dige bargasht, khili khili mahdood mikonhe khodet o va khanevadato, stop mikoni, vali hamishe in heso dari va migi ke yek roozi barmigrdam, ino nemsihe kaari kard, va fekr konam hame ma ha darim, behar haal darde del zyyade, va age bargashti barat arezooye movaghyat mikonam, va omidvaram pashimoon nashi.

  67. Anonymous می‌گه:

    همه‌ی دلائلی که بارها و بارها به هزاران نفر در جواب اینکه چرا از اینجا نمی‌روم، داده‌ام رو از زبان دیگری خوندن احساس عجیبی داشت..
    خوش آمدی..

  68. Anonymous می‌گه:

    چه نوشته و نثر روان و خوبی. بی اغراق با کلمه کلمه ان همذات پنداری کردم. خصوصن بندهای ۴ ۵ ۷ ۸ و ۹٫ من بعد از ۱۱ سال تصمیم برگشت را عملی کردم و نزدیک به ۴ سال است از این انتخاب خوشحالم. به نظر من شیوه و انتخاب شیوه زندگی بسیار شخصی است و صحبت اولویت بندی ست.ومن به شخصه ایمان دارم که مدینه فاضله اونور ابها نیست و ما دنیا و روزها و زندگی خودمان میسازیم. همه چیز دیدگاه است!!!
    به قول تبلیغ یک برند معروف لوازم خانگی:مهم نیست کجا زندگی کنیم…مهم این است که خوب زندگی کنیم.

    • ترانه می‌گه:

      ممنون از تمام مطالب عالی بود.من ۶ماه هست که از ایران آمدم اروپا واینجا ازدواج کردم ٣٢سال سن دارام ولی شدیداً دلتنگم خانواده هستم!!!واین دلتنگی منو تحت فشار روحی گذاشته اصلا واضح بگم احساس میکنم توقفس هستم ومثل پرنده ای که تو قفس هست میخوام پربکشم برم پیش خانواده ام اصلا زندگی برام من اینجا بی معناست!واقعا تمام حس های بد دنیا درونم هست اصلا از وضعیتم شاد نیستم روزها میگذره بدون شادی همه چیز یکنواخت ،،!!!!اما همسرم چی؟من تنها بخاطر ازدواج اومدم اینجا وهمسرم هیچجوری ایران نمیاد یعنی ٣٠سال که ایران نیومده ومن سر دوراهی موندم، واقعا نمیدونم چه کنم!!!!یا باید جدا بشم برگردم که در اونصورت باز لطمه روحی وروانی میخورم و یا بمونم وحسرت به دل از دنیا برم!!کاش کسی منو راهنمایی میکرد.

  69. Anonymous می‌گه:

    تردید
    مهاجرت یک گذر است.گذر کردن و کندن از یک جهان و قرار گرفتن در بستری دیگر است که تصور و تصویری از ان نمی توان داشت.فرد با قرارگیری در فضای جدید نه معنای گذشته خود را از دست میدهد و نه معنای جدیدی دست میابد. و این همان مشکلی است که باعث درنگ و تردید میشود.
    منبع این نوشته را نمیدونم…یک بار اونورو جایی خوندم و یادداشت کردم…چون سالهاست باتردید و معلق بودن سر کردم.

  70. Anonymous می‌گه:

    Dooste aziz. Mazhabi boodan ro ham shayad betoonin be liste dalilhatoon ezafe konin. Doroste?

  71. Anonymous می‌گه:

    ببین یعنی حرف دلو زدی… هر کی هستی خیلی دوست درم…

  72. Behnam Ghadimi می‌گه:

    یکی از ابتدایی ترین حقوق انسانها، انتخاب محل زندگیست. اینکه به چه دلیلی رفتی، و به چه دلیلی برگشتی لازم نیست که برای همه قابل فهم باشه. اون چیزی که مهم هست اینه که هر وقت سری به گذشته ات زدی، از کارهایی که انجام دادی پشیمون نباشی و احساس خرسندی کنی. ولیکن چون شرایط زندگی بسیار پویا هست، شاید در مراحلی تصمیمات متفاوتی بگیری، اما مهم اینه که هدف و اصول زندگیت رو گم نکنی.
    زندگی کردن در خارج از ایران یا داخل ایران هر کدوم لطف و صفای خودش رو داره ولی چیزی که همه افراد مقیم خارج از کشور هر سال نوروز تکرار می کنن، شاید نه به زبون که به دل، اینه که انشالله سال بعد کنار خانواده در ایران. من امیدوارم و آرزو می کنم که شرایط ایران به گونه ای تغییر کنه که هر کس با هر مرام و نگرشی بتونه آزادانه و با کمال احترام به زندگی دلخواه خودش برسه و کسی دیگری رو بابت لایف استایلش مورد سرزنش، توبیخ و تنبیه قرار نده. من آروز می کنم (به قول رضا مارمولک)که انشالله همه راه خودشون رو پیدا کنن، برای هر کسی راهی برای خوشیخت شدن هست. هر جا که هست. هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

  73. Anonymous می‌گه:

    تو خودت هم خوب می دونی که شانس کار ثابت پیدا کردن برات با این رشته خیلی پایینه و در خیلی از کشورها تقریبا صفره. یه جورایی برنگردی اللافی. پس لطفا اینم به متنت اضافه کن. تخصصت هم نگران نباش. دانشگاه پیام نور خوراسگان هم دکترای حقوق میده . تو نگران خودت باش، ایران …

  74. Anonymous می‌گه:

    salam baradar
    man ham 7 sali hast ke saken ghorbatam dar keshvarhaye mokhtalef …..ba besiary az harfat movafegham in ha darde moshtarake hameye mast amma yek pishnahad behet daram be onvane kasi ke kami tajrobash too in zamine bishtare….ghabl az inke tasmimi be moondan dar iran ya kharj az iran begiri bedoone inke gozineye kharej az keshvar ro kharab koni ., 2 mah ro dar iran bemoon badesh behtar mitooni tasmim begiri too oon 2 mah say kon ba doostat ertebat begirio kami donbal bazare kar bashio o az gasht o gozar ham ghafel nashi oonmoghe khoob dastet miad ke adame zengi dar irane emrooz hasty ya na….iran emroooz ba iran 4 sal va hatta 2 sale pish kheili toofir karde baradar…….yadet nare 2 mah movaghat dar iran bash bad tasmim begir…….darsade pashimooni va khatat kamtar mishe…ya hagh

  75. Anonymous می‌گه:

    معمولا نظر خودم را اظهارنمی کنم،ولی با نظردوستان موافقم، درد دل خیلی هارونقل وقول کردی،سکوت بقول سعدی بزرگ دراینجا:خلاف رای خردمندان است

    دوست عزیز هم دکترا درایران بیشتر کارائی داره،هم اینکه خونواده تو خوشحال میکنی،کلاه خودتم قاضی کن ببین خوشحالی ازاینکه خونواده ویا اطرافیانت خوشحال باشندویااینکه صرفأ خوشحالی شخص خودت واست کافیه؟
    اگه اگوئیست نیستی،بروایران.
    بعدأ اگه نخواستی برو کانادا،آمریکا،اروپا،هرجا تصمیم بگیری و یا تصمیم بگیرید،وباآرزوی خوشبختی.

  76. Anonymous می‌گه:

    saritar bargard iran ke abadesh koni

  77. Anonymous می‌گه:

    Kamelan movafegham va man niz mikhaham bargardam vali zan o bacheham ba man nemiayand. nemidanam in mozoo ra chetor hal konam.
    eltemas e doa.

  78. Ali می‌گه:

    با درود

    انگیزه تان برای نگارش این پست محترم است و شیوه تان شایسته ستایش. کسانی که عادت کرده اند «دیگران» را زندگی کنند و به حرفها و نگاهها و نقدهایشان (از آنجمله در زمینه ماندن یا بازگشتن) بهای بیش از حد بدهند، باید حرف شما را به گوش جان بشنوند. من فرزند دارم و ناز و نعمت و امکانات اینجا هم زیاد برایم مهم نیست، بزرگ کردنشان اما در فضای مسمومی که کودکان را از مهد تا دانشگاه تفکیک می کند تا پیش از رسیدن نیروهای ذهنی، احساسی، بدنی و اجتماعی فرصت کمی برای شناخت یکدیگر داشته باشند برایم غیر قابل تصور است.
    پایدار باشید.

  79. Ali می‌گه:

    با درود

    انگیزه تان برای نگارش این پست محترم است و شیوه تان شایسته ستایش. کسانی که عادت کرده اند «دیگران» را زندگی کنند و به حرفها و نگاهها و نقدهایشان (از آنجمله در زمینه ماندن یا بازگشتن) بهای بیش از حد بدهند، باید حرف شما را به گوش جان بشنوند. من فرزند دارم و ناز و نعمت و امکانات اینجا هم زیاد برایم مهم نیست، بزرگ کردنشان اما در فضای مسمومی که کودکان را از مهد تا دانشگاه تفکیک می کند تا پیش از رسیدن نیروهای ذهنی، احساسی، بدنی و اجتماعی فرصت کمی برای شناخت یکدیگر داشته باشند برایم غیر قابل تصور است.
    پایدار باشید.

  80. Anonymous می‌گه:

    در سال ۱۳۷۴ با همین دلایل به همراه خانواده به ایران بازگشتم ولی بدلایل هزاران مشگل اقامتم در ایران فقط ۹ ماه طول کشید ومجدادا از آنجا گریختم که بعد از ۱۴ سال هرگز پشیمان نشدم ومیشناسم دوستان دیگری را که با همین انگیزه بازگشتند وعموما سعی در گریز داشتند و آنهاکه نتوانستند به چه فلاکتی که نیافتادند من توصیه نمیکنم کسی وطن را ترک کند ولی وقتی ترک کرد و تفاوتهای ارزش انسانی را دید دیگر برایش زندگی درایران باشرایط امروز غیر ممکن خواهدبود.

  81. Reza hashemi zade می‌گه:

    رضا
    سلام دوست خوب من
    من یک جانبازم که در۱۶سالگی یک پایم راازدست دادم من وطن ومیهنم رادوست دارم ،من ونسل من درسالها ی جنگ به هردلیلی (فردی وجمعی ) به جبهه هارفتیم وماندیم تادست صدام حتی به وجبی ازخاکمان هم نرسد،شایداین روزهاماهاشاکی ترین هاباشیم که جدی گرفته نمی شویم ودرهیچ زمینه ایی جزشعارها وبرخی سیاسی بازی ها دیده نمی شویم .وبی به قول شاملو؛چزاغمان دراین خانه می سوزد.من اکنون دارای مدرک دکتری هستم وبسیارهم برای گرفتن آن زحمت کشیده ام .گاهی فکرمی کنم فرزندانم رابه آن سوی آبهابفرستم اماوقتی فکرمی کنم که این کارمی تواندبه واگذاری همان خاک کشورم به صدام ماننده شودپشیمان می شوم.می دانم متاسفانه تنگ نظری هادراین کشورحاکم اتس وخیلی هابدون داشتن صلاحیت به جایگاههایی رسیدند ولی اگرامثال شماهم میدان رارهاکنیدسرانجام چه خواهدشد.به هرحال زندگی فردی هرکس به خودش مربوط می شوداماهرکجاهستیدهمچنان ایرانی باقی بمانید.رضا ازجنوب ایران جانباز۴۰درصد

  82. Anonymous می‌گه:

    دوست عزیز، با کمال احترام به نظر شما و بقیه دوستان نظر دهنده مایل هستم بدلیل غرابت نظر شما با افکار چند سال قبل خود، خاطرات خودرا از انجائى اغاز کنم که به نظرم میاد با این ذهن درگیرى شما نزدیکى دارد:
    بعداز بیست دو سال زندگى در خارج از کشور ( اروپا) و تشکیل خانواده وبا پایان نامه دکتراى مهندسى ومدیریت مرکز تحقیقات یک شرکت معتبرو جایگاه اجتماعى با شبکه ارتباطى خیلى خوب تصمیم به بازگشت به وطن گرفتم. چرا؟ داستان از انجا شروع شد که در تعطیلات بهاره انسال به اتفاق خانواده به جنوب اسپانیا سفر کرده بودیم . یک شب که همسرم و فرزندانم زودتر ازمن براى شرکت در برنامه هاى هتل محل اقامتمان سویت را ترک کرده بودند به درخواست همسرم که خواهش کرده بود قبل از ترک سویت پنجره اتاق بچه ها را جهت هواگیرى باز کنم وارد اتاق شدم . ان شب اتفاقى افتاد که تمام زندگى مرا دگرگون کرد. به محض ورود به اتاق رایحه دل انگیزى که ازسمت پنجره استشمام کردم منو میخکوب کرد، خداى من این بو چه اشنا بود این بوى قدیم بود بوى کودکى من بود این بوى وطن بود. از پنجره به پائین نگاه کردم تاریک بود نتوانستم چیزى تشخیص بدهم سریع خارج شدم و به سختى بعد از چند دقیقه به محلى رسیدم که منبع ان رایحه بود. بوته هاى بهم فشرده با گلهاى زیباى سفید ، زرد نارنجى وقرمز شاپسند. نمى دونم چه مدتى انجا مانده بودم ولى یادم میاد سوار ماشین رویا شده بودم و در حال گشت وگذار در دوران کودکى بودم و اخرین حرفى که پدرم موقع خداحافظى بمن گفت : “پسرم فراموش نکن درخت انجائى مى افته که ریشه اش است “صداى بسته شدن پنجره منو از ماشین رویا پیاده کرد فوراً پیش همسرم که عصبانى ونگران ازمن سؤال میکرد کجا بودى ؟ برگشتم و گفتم که ایران بودم. پرسید چیزى خوردى؟ گفتم نه کشیدم. خیلى جا خورد چون من اصلاً سیگارى هم نیستم. گفتم بو رو حس میکنى؟ گفت کدام بو؟ گفتم بوى گل شاپسندو گفت نه حس نمى کنم . گفتم خانم من مى خوام یک سرى برم ایران. گفت دیوانه شدى؟ گفتم نه عاشق شدم. خواهش مى کنم مرا ببخشید اگر اینقدر با جزئیات تعریف مى کنم فقط قصدم اینه که حال مرادر انموقع درک کنید تا به امروز حالم چیست را بهتر ملموس باشد. من برگشتم به ایران هفده ساله خارج شدم چهل ساله برگشتم. نمى تونم احساسم رو براتون شرح بدم هنوز هم این هیجان منو متوقف مى کنه فقط اینو مى تونم بگم زمانى که روى صفحه منیتور دیدم که هواپیما وارد حریم هوائى ایران شد بغض کردم اشک در چشمام جمع شده بود خانم خارجى که کنارم نشسته بود متوجه شد پرسید چند وقته خونه برنگشتى؟ خونه؟ تا چند لحظه قبلش این لغت براى من مفهوم دیگه اى داشت. گفتم خیلى وقته پرسید چرا زودتر نرفتى؟ گفتم راه رو فراموش کرده بودم. زمان ورود و ان طوفان احساسات و دریاى اشک والدین و اقوام و دوستان رو خلاصه مى کنم چون مطمئن هستم ما ایرانى این قسمت رو همه مون یک جوراى مى شناسیم. الان ده سال از اون ماجرا مى گذره و منى که فکر مى کردم راه رو پیدا کردم چى شدم؟ این ده سالى رو که من در ایران بودم و چکار کردم رو توضیح نمى دم. به احترام هم وطنانى که در ایران ساکنند و این امکان رو ندارند. ازادانه حرفشونو بزنند و عزیزانى مثل شما که با احساسات پاک وطن دوستى در جستجوى راه هستند. به قول خیام پایان سخن شنو که مارا چه گذشت. همسرم منو ترک کرد فرزندانم با من صحبت نمى کنند سرمایه ها سوختند، جایگاه اجتماعى خود را از دست دادم سر افکنده به اروپا بازگشتم و تبدیل به یک توریست سایبرى شدم که در این دنیاى مجازى لحظه اى در ایستگاهى اطراق مى کنم و امروز هم مزاحم شما شدم. در پایان خاطره روز قبل از بازگشتم رو از ایران میگم که با دلى پر از غم رو به دماوند کردم و بهش گفتم که عشق تو منو کشت. موفق تندرست باشید هموطنان خوب و مهربانم 

  83. Anonymous می‌گه:

    مشکل اینه که اگه کوفت به کله تان با یه خارجی‌ ازدواج کرده باشی‌، و دوسش داشته باشی‌، دیگه نمی‌تونی برگردی!! گیر افتادی بین پدر و مادر و همسر! و جایی که ازش خوش حال نیستی‌…..

  84. ssssssss می‌گه:

    “عقل ناقص باز به من می‌گوید این غش کردن به هر طرف که باشد٬ ثبات نسبی‌ای ایجاد می‌کند”
    گرامی کره شمالی ۵۰سال است چنین ثبات مرگ آوری دارد شما چنین ثباتی را مطلوب میدانید؟ امیدوارم پس از تنفس در هوای تهران پشیمان نشوید

  85. Anonymous می‌گه:

    دوست عزیز دلایل قانع کننده و قابل احترامی داری ولی فکر می کنم یک دلیل رو یادت رفته اینجا اضافه کنی

    **** مذهبی بون

    اشتباه میگم؟

  86. آزاد می‌گه:

    سلام
    از سه تار گفتید، خواستم سوالی بگنم.
    یک بار در فرودگاه دیدم اجازه حمل وسائل موسیقی رو نمی دادن. شما تجربه ای دارین؟ چه از لحاظ ورود و چه خروج، آیا اجازه می دن سه تار رو همراه خودت به اروپا ببری یا مجوز خاصی می خواد؟

  87. Anonymous می‌گه:

    aval inke ey kash ma iraniha enghadr ehsasati nabodim.
    dovom inke agar inja kaseb nisti zod bargard iran ke
    omr harom nashe baradar
    sevom inke khoda vakili age bargashtim bia ghol bedim ma ham mese in jamate be ensaf nashim.
    akhar inke age ma on mamlekato nasazim ki miad besazatesh.
    taze onja hey azat nemiporsan “where are you from? waht major has taken you here?”
    be ghole samad fozolaye bitarbiat.
     

  88. Anonymous می‌گه:

    دو یا سه سالی‌ هست که من از ایران خارج شدم و زندگی‌ و اقامت نسبتا قابل قبولی هم دارم ،باید بگم این مطلب به من که با شما احساس همزاد پنداری می‌کنم یه چیزیو یادآوری کرد ، اونم اینکه یه شب دوباره خواب دیدم که توی ایرانم و همون مشکلات قبلی‌ و… بعد از اینکه بیدار شدم خدارو شکر کردم که علیرغم اینکه افسردگی دارم ، اما زندگی‌ توی خارج به هیچ وجه استرس زندگی‌ توی ایران رو نداره ، من با همه دلتنگیهام خوشحالم ، که امروز ایران نیستم

  89. Anonymous می‌گه:

    اپیدمی کم غیرتی(۱)

    در این بحث طرف صحبتم افرادی که به علل سیاسی و اعتقادی اجبار به رفتن از کشور داشته اند نیست . منظورم هم از نخبه کسانی نیست که خیلی بالاتر از بقیه اند. طرف صحبتم همه ایرانی ها یی است که به نحوی می توانستند بمانند و مبارزه کنند و با همدلی و همدستی طرحی نو دربندازند ولی به هر علت این کار را نکردند . در بدترین وضعیت این کشور و در این ورطه هولناک ان را تنها گذاشتند و به مکان های دیگر سفر کردند و زندگی راحت تری را به زعم خود پی گرفتند . (لطفا ذکر نشود که راحت تر نیست که اگر این چنین بود خوب می توانستند برگردند و از مشکلات انجا دل بکنند و در داخل زندگی کنند ولی این کار را نکردند و این خود دلیلی بر ترجیح انجاست)
    می دانیم که حدود یکصد و هشتاد هزار از افراد ایرانی به طور متوسط از کشور خارج می شود و از این نظر رتبه اول را در دنیا داریم که بنا بر براوردها حدود ۱۱ میلیارد دلار هزینه سالانه استi.
    از هر ۱۲۵ دانش آموز المپیادی ایران ۹۰ نفر در دانشگاههای آمریکا تحصیل می کنند . از هر ۹۶ دانشجوی اعزامی به خارج ، تنها ۳۰ نفر به ایران باز می گردند . حدود ۲ میلیون و ۵۰۰ هزار ایرانی در خارج از کشور زندگی می کنند که ۶۰ درصد انها مقیم آمریکا هستند . همچنین ۲۰۰۰ نفر از استادان دانشگاه در امریکا ایرانی هستند و ۵ هزار ایرانی در امریکا مدرک دکترا دارند . بر اساس آمار ها با سواد ترین اقلیت ها در جامعه آمریکا ایرانی ها هستندii.
    علتش را نیز همه می دانیم . لیستی طولانی از مشکلات اعم از اقتصادی ،‌سیاسی ، اعتقادی ، کم توجهی به علم ، دانش ، تخبگان ، کمبود امکانات ، وضعیت بد زندگی و خیلی چیزهای دیگر که از جمله نظرات عمده ای هم که در بحث های مطرح شونده با این دوستان صورت می گیرد می توا ن موارد زیر را نام برد :‌

    اوضاع خیلی خراب است و تحمل سنگین و سخت .
    ماندن و تحمل چه فایده ای دارد و مگر با یک گل بهار می شود ؟
    زندگی مگر چندبار است ؟
    امکانات ارتقای زندگی و تحصیل و پیشرفت در غرب
    اصلا مگر چه فرق می کند در دنیای امروز همه دنیا یک کشور است و وطن ما و هر کجا شما خدمت کنید به جهان و علم خدمت کرده اید و جای ان مهم نیست .
    عدم قدردانی جامعه و عدم شایسته سالاری و عدم رشدو پیشرفت فرد بسته به توانایی هایش و حاکم بودن رابطه سالاری به جای ضابطه سالاری و …

    کسی هم نمی تواند منکر درستی این دلایل باشد چون تمام ایرانی های مقیم ، انها را با گوشت و پوستشان حس کرده اند . فقط نکته ای که می ماند این سوالی است که یک نفر از نخبگانمان که به خارج مهاجرت کرده بود با ان مواجه شده بود . ان دوستمان در فرودگاه که کارها و روال ورودش را انجام می داد با ماموری مواجه شده بود که با تعجب از سوابق خوب تحصیلی و کاری این دوستمان ، سوالاتی از وضعیت مملکت و علت خروج و مهاجرتش پرسیده بود و او هم همین لیست طولانی را بلکه طولانی تر ! تحویل داده بود و کلی گله و شکایت که این است و ان نیست . ولی خود ان دوست می گفت حرف اخر آن مامور اب سردی بر تمام این دلایل بود . وی گفت خوب همه این مشکلات درست ولی وقتی تمام شما نخبگان دارید فرار می کنی پس چه کسی باید ان جا را درست کند ؟ همان افراد باقیمانده عامی و معمولی ؟‌
    این سوال را باید دوستانی پاسخ دهند که رفته اند و در پشت گود فرمان لنگش کن صادر می کنند و در عین حال کلی هم شکوه دارند و از بی فرهنگی ها و بی همیتی ها گله دارند ولی وقتی نوبت کار خودشان بود باروبندیل را بسته و در بهترین حالت با ناراحتی از ترک میهن و اب و خاک ، ادامه کار را به بقیه سپردند . در میان نبردی دهشتناک برای نگهداری کشور و جلوگیری از سقوطش ، همرزمان خود را تنها گذاشته و رفته اند و بدترش هم اینکه برای این فرارشان هم کلی توجیه و دلیل هم دارند و بقیه را هم زیر سوال می برند که در اشتباهید .
    شاید سوالاتی چند را از این دوستان بشود پرسید که خواهشم این است صادقانه به ان پیش خودشان پاسخ دهند .
    ایا اگر اوضاع خوب بود و داشت درست کار می کرد و اوضاع بر وفق مراد بود دیگر چه نیازی به شما بود ؟ با همین وضع موجود نیز گلیم مان را از اب می کشیدیم و قرار نبود منت کسی را بکشیم تا بیاید فداکاری کند و در کشورش زحمت بکشد ! و دران صورت امدن ایشان هم هنری نبود که از کسی بر نیاید و یا خیلی مشکل باشد ! شرایط اسان و راحت برای همه اسان است و فداکاری نمی خواهد و لطفی در کار نیست ! در واقع در شرایط سخت است که نیاز به افراد نخبه و کارا است وگرنه شرایط عادی را افراد عامی هم می توانند مدیریت کنند!

  90. Anonymous می‌گه:

    اپیدمی کم غیرتی (۲)
    سوال بعدی این است که ایا اصلا مطمین هستید اگر همه کسانی که در این سی چهل سال پیش به این طرف رفته اند الان بودند اوضاع این گونه بود ؟ ایا نمی توانستیم با وجود این همه فرهیخته و انجام کاری هر چند کوچک به وسیله هر کدام از انها اوضاع قابل تحمل تر و بهتری داشته باشیم ؟ ممکن نیست قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود ؟ برای مثال اوضاع دانشگاهایمان و دانشجویان مان بهتر نبود ؟ طرز فکر بهتری نداشتند ؟ مردم فهمیده تری نداشتیم ؟ مطمینید ؟
    نکته جالب دیگر این دوستان نیز طلبکار بودن و شکوه کردن از مردم و وضع موجود و فرهنگ جامعه است و در واقع دوستان با اینکه خود فرار را بر قرار ترجیح داده اند در عین حال از سطحی بالا به همه نگاه کرده و خود را تافته ای جدا بافته می دانند که هیچ نقشی در این خرابی نداشته و ندارند و بقیه را منفعل و تو سری خور و مقصر می دانند.
    باید به این دوستان یاداوری کرد که یک جامعه تشکیل شده از تک تک افراد ان است و ایشان هستند که سلول های اولیه ان را تشکیل داده و با خصوصیات فردی خود که تجمیع شده است ، عرف آن را می سازند . وقتی تمام نخبگان و قله های اصلی یک جامعه که معمولا بقیه جامعه هم به انها تاسی می کنند و مرکز توجه هستند خود به سادگی زندگی بهتر را بر نجات کشور مقدم داشته اند پس شخص مبارز هوشمندی باقی نمی ماند که بتواند درست و کامل مبارزه کند ، بلکه توده ای از افراد عامی باقی می مانند که این افراد به سادگی گول می خورند ، توجیه می شوند ، در تصمیم های حیاتی شرکت می کنند ، ممکن است مدیر و مسیول شوند ،‌ به راحتی می توانند با افراد عوام گرایی مانند اقای احمدی نژاد همراه شده و حتی باعث پیروزی ایشان در برابر فرد معقول تری مانند اقای رفسنجانی شوند . قابل توجه این که اختلاف رای اقای احمدی نژاد با اقای رفسنجانی در دور دوم اولین انتخاباتی که اقای احمدی نژاد در ان شرکت داشت ، ۷ میلیون بود و اگر این ایرانی های خارج رفته را مطابق امار اعلام شده دو و نیم میلیون بدانیم و فرض کنیم هر یک از این افراد با توجه به دانش و اگاهی خود و این نکته که مرجع بسیاری از افراد عامی هستند برای طرف مشورت قرار گرفتن می توانستند فقط دو نفر را با خود همراه کنند می شد هفت و نیم میلیون نفر و دیگر اقای احمدی نژادی بر سر کار نمی امد که در طول هفت سال مدیریتش به اندازه تمام طول تاریخ ایران درامد نفتی داشته و در عین حال ان کند با کشور که همه می دانیم و خدا اخرش را هم به خیر گرداند .
    جالب است که بدانید در تحقیقات اخیرا» انجام شده ضریب هوشی متوسط ایرانیان هشتاد و چهار اعلام شده استiii. در صورتی که این باعث تعجب بسیاری شد و خیلی ان را انکار کردند ولی به نظر من که درست است چرا که کشوری که ۱۸۰ هزار نفر در سال از کسانی که در ان سرشان به تن شان می ارزد و امکانات بیشتری اعم از مادی و عقلی و ذهنی و فکری داشته اند و توانسته اند به مدارج بالای تحصیلی برسند ، بروند فکرمی کنید متوسط هوش افراد چقدر می شود ؟ اگر از کشورهای دیگر هم نخبگانشان را به این تعداد بگیرند کمتر از این هم می شود ! در عین حال ان دوستان سفر کرده از این افراد با هوش متوسط ۸۴ انتظار چه کار عجیب و غریب و شق القمری دارند ؟ ایا انتظار بهتر شدن اوضاع را دارند ؟ ایا انتظار دارند معجزه شود ؟
    در واقع همه صحبت من این است که اگر این دوستان الان در ایران بودند شاید اوضاع اینگونه نبود . شاید اگر این موج مهاجرات ها در دوره های مختلف نبود ، اگر نخبگانمان مانده بودند و مبارزه کرده بودند وسریع فرار را بر قرار ترجیح نداده بودند شاید اوضاع مان بهتر بود . شاید مثال های واضحش لیبی وسوریه باشند که مردمش به جای ترجیح فرار بر قرار و موج های مهاجرت ، ماندند ، مبارزه کردند ، هزینه دادند ، کشته دادند و اخر هم یا به نتیجه رسیدند یا عاقبت خواهند رسید و اب سردی بر تمام این تیوری های روشنفکرانه و منفعت طلبانه و تنبل مابانه زدند . واقعا اینها که رفتند به اندازه مردم این دو کشور تعصب و حمیت داشتند ؟‌ به همان میزان زحمت کشیدند و بعد خسته شدند و رفتند ؟

  91. Anonymous می‌گه:

    اپیدمی کم غیرتی(۳)
    ایا اینقدر اصلا برایشان مهم بود یا عافیت را ترجیح دادند ؟‌ یا بیشترین افتخارشان این است که در خارج از کشور استاد دانشگاه هستند ؟ ایا مشکلی از ایران را رفع کرده اند ؟ ایا این استادی دانشگاه در خارج از کشور چه دردی از این کشور را رفع می کند که به ان افتخار می کنند و ان را جزو خدمات خود می شمارند ؟ با نمک ترش این است که ما هم در داخل به انها افتخار می کنیم ! در سوگ یکی از افراد تازه گذشته معروف ایرانی که جدیدا در امریکا فوت شده اند ذکر شده بود که علیرغم رفتنشان از ایران و کارهای بزرگی که در حدود ۳۰ سال است در بخش تولید اثار سینمایی امریکا انجام داده اند که الحق بعضی از انها هم بزرک بود ، وطنشان را هم فراموش نکرده بودند و از جمله کارهای بزرگی که برای ایران کرده اند اینکه رابطه خوبی با ایرانیان انجا داشتند و هیچ وقت ملیت خودشان را انکار نکردند . من توضیح بیشتری نمی دهم خود حدیث مفصل بخوانید از این مجمل و مقدار تاثیر این اقدامات را در پیشرفت کشور و حل معضلات ان را خود اندازه بگیرید . شاید هم بد نباشد خدمات ایشان را با دکتر حسابی مقایسه نمایید تا پی به عظمتش ببرید .
    بحث دیگر که جزو استدلالات این دوستان است ، جهان وطن بودن است و این خود غلط بودنش اظهرمن الشمس است چرا که وقتی کشوری جهان سوم است نیاز به کار و تلاش بیشتر دارد و جهان وطنی و منفعت رساندن به جهان و منتج شدنش به منفعت ان به کشور اصلی در صورتی درست است که کشور اصلی عقب مانده نباشد و در شرایط یکسانی بتواند از امکانات و فن اوری ها و پیشرفت های موجود در دنیا استفاده نماید و مغز و سرمایه و نیروی کافی داشته باشد . وقتی اینگونه نباشد بنابراین این حرف در واقع می تواند تنها ملعبه کشورهای توسعه یافته باشد تا عرق ملی و غیرت وطنی جهان سومی را بگیرند ، انها را تخدیر کنند و و از نیروی کاری و عقلی انها استفاده کنند و در عین حال یک بهانه و توجیه و دلخوش کنک خوب برای دوستان زحمت کش مهاجر خود نیز فراهم نمایند . ولی سوالی که از این دوستان باید پرسد این است که ایا واقعا کشورهای پیشرفته هم جهان وطنی را قبول دارند و واقعا ما را هم ردیف خودشان می دانند و کشور ما را هم کشور خود می دانند یا اینکه همیشه از سطحی بالاتر به ما نگاه کرده اند و و خود را بالاتر و برتر دانسته اند ! فقط کافی است به فیلم های هالیوودی نگاه کنید تا در تک تکشان افتخار و اعتبارشان به کشورشان را ببینید و متوجه شوید که منظورشان از جهان وطنی چیست !
    اتفاق بدی که در این دوره افتاده است این است که متاسفانه عرق وطنی وملی از بین رفته است و به جز معدودی در بقیه کمرنگ شده است ، برای مثال در دانشگاه شریف یکی از کارهای معمول در سال سوم لیسانس پر کردن فرم برای رفتن از ایران است و هر کس نرود عجیب است ! در عین حال کسانی هم که به کشور برمی گردند انقدر مواجه با این سخن مردم عادی میشوند که برای چه بازگشتی که مثل اینکه وظیفه همه این است که در مقابل مشکلات فرار کنند و قدار عافیت بدانند و متاسفانه به همین دلیل است که در چندین نسل گذشته ما این رفتن ها مایه خجالت نیست که به افتخار و مباهات هم تبدیل شده است . خدا را شکر که جنگ ایران و عراق در زمان حال رخ نداد چرا که مطمینا با این وضع نمی دانم استان چندم عراق بودیم . خدا را شکر که ان جوانانی که جانشان را دادند قدر عافیت ندانستند و بر سر نادردناک خودشان دستمال بستند و به دنبال پیشرفت خود نبودند و مردانه ماندند ، ایستادند و رفتند و احتمالا با این طرز فکر ما جزو خطاکاران تاریخند ! چرا که جانشان را بیخود و بی جهت بر سر خاک و ابی گذاشتند که الان دیگر جهان وطنی شده است و در نهایت هم هیچ اتفاقی نیفتاده است . دنیا وطن ماست ! البته شاید علت دیگرش هم این باشد که جنگ نیازی یه نخبه نداشت و افراد عامی هم می توانستند بجنگند و نخبگان ما باهوش تر از این هستند که جانشان را به خاطر چیزی هیچ و پوچ بدهند !
    بیایید اصلا» فرض کنید تلاشمان هیچ فایده ای هم نداشته باشد ایا به نظرمان عمل به وظیفه خود ارزش نیست ؟ شنیده ام در به اتش انداختن ابراهیم زنبوری تند تند اب می اورد تا آتش را خاموش کند و همه به ان می خندیدند ولی هیچ کس ارزش کارش را نفهمید ! هیچ کس نفهمید که این زنبورها اگر صدها میلیون بودند اتش خاموش می شد !هیچ کس نفهمید که ارزش این کار به ازی مقدار ابش نبودبه ازای انجام وظیفه اش ، به ازای تعهدش ، به ازای شناختش بود !

  92. Anonymous می‌گه:

    اپیدمی کم غیرتی (۴)
    در اخر برای پاسخ به بقیه توجیهات و بهانه های دوستان یک مطلب کلی را می خواهم عرض کنم و ان اینکه اصلا همه حرف های شما درست ولی اگر قرار باشد کسی تا ارتقای خودش و راحتی خودش را در جای دیگر دید نتواند از حق خود بگذرد پس جایگاه وطن پرستی ، ایثار ، از خودگذشتگی ،‌عرق وطن ، عرق ملت ، عرق خاک و بقیه چیزهای دیگر کجاست . شاید هم اینها ساخته هایی هستند که در جهان سوم تعریف شده اند و واقعا در جهان فعلی پیشرفته وقرن بیست و یکم محلی از اعراب ندارند . شاید هم بد نباشد نقل قولی از اقای اصغر فرهادی داشته باشیم که وقتی از وی پرسیدند چرا کشور را ترک نمی کنی گفت کشورمان با مشکلاتش مانند یک بچه مریض است ، و والدین هیچ وقت نمی توانند بچه مریض را رها کرده و دور شوند هر چند هیچ کاری هم نمی توانند بکنند. !
    به عنوان اخرین کلام جمله معروفی را که در بسیاری جاها دیده ام ذکر می کنم که :
    بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند جزو بی‌ عرضگانِ این برهه از تاریخ بوده ایم .
    بد نیست این مطالب را هم بخوانیمiv !

    پیرامون مهاجرت نخبگان
    http://hamandishi.net/2010/2010-09-04-17-47-31/1388-09-11-23-04-36/56-1388-09-16-11-40-25/2356-1388-07-14-03-41-27.html
    2 مهاجرت نخبگان دلایل و پیامد ها

    http://www.afarinesh-daily.com/afarinesh/News.aspx?NID=4156
    ضریب هوشی ۸۴ برای ایرانی ها
    http://www.bultannews.com/fa/news/37567

    نخبگان عقب مانده ما !

    http://alef.ir/vdcbzfb85rhb8gp.uiur.html?113072
    یک نفس عمیق بی قذافی !
    http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-0b49ea11e5.html

  93. Anonymous می‌گه:

    salam ,man yek masale irani hast ke kheili be dar in morede sadeghe !!! bebakhshid vali nashashidi shab deraze!!!! sabr kon be ade chand vaght ke begzare oon vaght mifahmi ke …..

  94. Anonymous می‌گه:

    یک مورد که خوندم مثلا احساس نزدیکی به خانوادتون قابل درکه .

    من خودم تا حالا تو ایران بودم و ۳۲ سال سنمه
    اولا می گفتم چرا خیلی ها مخصوصا نسل فرهیخته میرن خارج , شرکت زدیم درس خوندیم گفتیم اگه مشکلی هم هست باید خودمون اونو تو کشورمون حل کنیم.

    ولی کم کم به دروغهاو دورویی ها رو دیدم نمیدونم اونجا چطوره .ولی به نظر من
    . جو ایران مسموم شده الان پارتی بازی دروغ و فساد جز ارزشها شده و اگه کسی هم بخواد رشد کنه باید تو این محیط مسموم همرنگ بشه تا ضربه نخوره محیط درس هم از این قافله عقب نمونده. فکر کنم اینجا مودن هم آدمو می سوزونه .لطفا دوستایی که خارج هستن از تفاوت وضع کشورهای خارج وبا ایران بگن

  95. Anonymous می‌گه:

    آقا برگرد که دقیقا تجربه شما رو داشتم و حالا از بودنم در ایران لذت میبرم.

  96. Anonymous می‌گه:

    خیلی زیبا گفتی، حرف دل من بود

  97. Anonymous می‌گه:

    من چهار سال هست که بیرون از ایرانم. ۲ سال هم هست که بر نگشتم. قصد برگشتن هم ندارم.

    آدم ماکزیمم ۷۰-۸۰ سال عمر می کنه باید برای خودش زندگی کنه. مفاهیم “وطن” و “میهن پرستی” برای من و خیلی ها که می شناسم مسخره و بی معنی هستند.

    مملکت اسلامی/آریایی ۸۰۰۰ ساله مال خودتان. هزارتا دلیل هم قطار کنی از آشغال بودن ایران امروز چیزی کم نمی کنه. خوشحال هستم که فرزندانم در آن خراب شده بزرگ نخوهند شد!

  98. Anonymous می‌گه:

    در یک چنین تصمیم گیری مهمی نباید احساسی عمل کرد بلکه لازمه که این تصمیم منطقی هم باشه. موتور احساسی و چراغ عقل هر دو باید روشن باشه!

    اتفاقا امروز دقیقا داشتم به مسئله زندگی در خارج از کشور یا در وطن فکر میکردم. الان در والنسیا هستم و ۳ هفته است در منطقه بسیار خوش آب و هوا تمیز ساکت و رویائی بدون هیچ دغدغه ای زندگی میکنم.

    در همین مدت کوتاه و با برخوردهائی که اینجا داشتم و دقت کردن به طرز زندگی آدمها در اینجا خیلی زود خلا ها رو تشخیص میدی. امکانات مادی خیلی خوبه اما یک چیزی برای توی ایرانی آزار دهنده است اینکه به اینجا تعلق نداری و یک بیگانه ای!

    از طرفی فکر میکردم که چقدر بعضی چیزها رو در ایران نادیده میگرفتم و توجه نمیکردم و قدرشون رو نمیدونستم. اگر تهران برگردم بیشتر به این جنبه ها توجه میکنم و بیشتر از اونها لذت میبرم و سعی میکنم که در روابط انسانی مفیدتر و موثرتر عمل کنم.

    با نویسنده این مطلب هم نظرم که هر کسی میتونه و وظیفه اخلاقی و انسانی اش است که قسمت هر چند کوچکی از وطنش رو بسازه. تجربه های خارج از کشور از این نظر برای استفاده داخلی خیلی ارزشمند است.

    زندگی در خارج از کشور برای افرادی که ارتباط عمیق عاطفی یا منطقی با مردم خودشون ندارند راحته. آدمهائی که بیشتر به خودشون فکر میکنند تا به جامعه ای که در اون بزرگ شده اند.

    اما افرادی که مسئولیت بالاتری به جز گذران زندگی شخصی یا حداکثر خانوادگی برای خودشون قائلند و فکر میکنند که زندگی مفهوم بیشتر و عمیقتری داره و البته در خودشون هدف، استقامت و انضباط لازم برای زندگی در ایران و خدمت کردن رو میبینند، برگشتن رو انتخاب میکنند.

    البته باید بدونی که میخواهی دقیقا در ایران چه کار کنی و کدوم گوشه کار رو بگیری، محدودیتهای کاری ات چیه و با کدام مهارتها باید به اونها غلبه کنی. مسئله بسیار مهم اینه کمبودها رو که کم هم نیستند چماق نکنی و به سر خودت و دیگران نکوبی. امکاناتی رو که داری شناسائی کنی و از اونها حداکثر استفاده رو ببری.

    زندگی کردن در ایران اونهم از نوع سالمش به یک انسان قوی و از نظر اعتقادی محکم نیاز داره که بتونه مردم و شرایط رو اونجوری که هست بپذیره و برای هدفی ارزشمند به نام خدمت به وطن با مشکلات بجنگه نه با مردم!

  99. Anonymous می‌گه:

    درود

    تبریک می گویم، بزرگید، ولی بدانید که مسیر سختی در پیش دارید.

  100. Anonymous می‌گه:

    baraye mardha iran beheshteh va gharb jahanam chon hich zani be marde irani mahal nemide, man be onvane yek zan hazer nistam be iran bargardam, inja ham shohar peida kardam, ham kar, tu iran chy?

  101. Anonymous می‌گه:

    harfe dele mano zady, daghyghan manham be in natije resydam, tu iran mardom shik tar va zibatar hastand

  102. Anonymous می‌گه:

    برو اونجا بعد تو خیابون یک بسیجی‌ ۲ زاری بهت گیر بعده یکی‌ بخوابون تو گوشت آقای دکتر بعد میبینی‌ عجب غلطی کردی

  103. Anonymous می‌گه:

    برو اونجا بعد تو خیابون یک بسیجی‌ ۲ زاری بهت گیر بعده یکی‌ بخوابون تو گوشت آقای دکتر بعد میبینی‌ عجب غلطی کردی

  104. Anonymous می‌گه:

    این مطلب به زیبایی‌ ۲ تا از بزرگترین مشکلات فرهنگی‌ و روانی‌ ما ایرانی‌‌ها رو نشون میده: ۱. وابستگی ۲. مهر طلبی

    وابستگی اونجا نمود پیدا میکنه که فکر می‌کنیم هیچ کس غیر از ما و خانواده ما و همشهری ما و هموطن ما آدم نیست. اینه که توی یه شهر و مملکت دیگه احساس تنهایی‌ می‌کنیم و نمی‌تونیم با دیگر مردم ارتباط برقرار کنیم.

    مهر طلبی هم اونجاست که بخاطر مردم و حرف مردم زندگی‌ می‌کنیم. میترسیم مردم ما رو بد یا بی‌ غیرت یا وطن فروش یا بی‌ عاطفه یا شکست خورده بدونن.
    هر دو مورد به خوبی‌ در نویسنده دیده میشه. به هر حال زندگی‌ شماست و شما باید تصمیم بگیری. هرجا که هستی‌ موفق باشی‌.

  105. Anonymous می‌گه:

    دوست داشتم من هم یه جایی حرف دلم و بزنم که شد اینجا.
    چرا که نه!
    چرا یه روزی برگردیم که کسی نباشه در رو با محبت باز کنه.
    ما که روزی برمیگردیم چرا روزی که بهانه ای برای موندن نباشه!
    همی به من میگن عادت میکنی!راست میگن .اماواژه اشتباه است !درستش اینه:فراموش میکنی!آره هر روز می گذره بیشتر می فهمم چی می گن .چاره اش آلزایمره! اون هم زودرسش وگرنه سالها عذابه!
    یادمه بچه بودم رفته بودیم بدرقه یکی از فامیلها بیاد خارج,همین جوری که همه منتظر بودن و گرم صحبت من رفتم دور و بر یه دوری بزنم ,دیدم یه جا بحث هست در مورد یه جنازه که از خارج اورده بودند یادمه از آلمان اورده بودند”خدا رحمتش کنه”وارده جزییات نمی شم اما اون صحنه همیشه تو ذهنمه !
    می شه ساعت ها در موردش بحث کرد اما تلخ بود و هست.
    شاید من دیگه ته خط و گفتم اما چی!
    روزایی که پیرزن و پیرمرد غروب بشینن کنج خونه و کسی نباشه ببردشون پارک یه هوایی بخورن”دکترا بخوره تو سرم!”
    چه سخت تصور غروبایی که مادرت ساعت رو هی نگاه کنه تا تو اون سره دنیا بیدار بشی بهش زنگ بزنی!
    سخته تصور این روزا رو از دست دادن!
    فردا که هیچ کسی نبود و نوبت رفتن ما هم رسید چه فرقی داره ۶ تا دکترا داشته باشی یا ۶ تا خونه.
    شاد که نباشی ؛تو دلت که غصه باشه؛از زندگیت لذت که نبری فرقی نداره دکترا باشی یا بیسواد خونت ۶۰ متر باشه استیجاری یا ۶۰۰۰ متر ویلایی لبه دریاچه ژنو.
    سختش گذر روزای بی تکراره.اگه فرصتی هست هنوز دریاب
    به گمان من بهترین کافی شاپ دنیا همون میز صندلی تو آشپزخونست کنار مادرو پدرو خواهروبرادرودوستان
    همون چایی دمی با طعم بهارنارنج.
    برنج ته دیگ گرفته مادرومادربزگی اگر هست هنوزبهترودلچسبتر از دست پخت بهترین سرآشپزهای دنیاست.
    فارغ از قضاوت دیگران باید کاری کرد که سلولهای بدنت مملو بشن از شادی نه حساب بانکی یا کلکسیونه مدارک!
    درک این موضوع برای ما که از کوه فاصله گرفتیم راحت تره چراکه تا زمانی که روی کوه هستیم عظمت کوه رو درک نمیکنیم.
    خط بطلانی بکشیم به همه غروب های دلتنگی.مبادا باز دیر بشه.
    یادمه شهرداره تهران یه بیلبورد زده بود شهر خوب شاختنی است نه یافتنی! حالا می فهمم.
    خلاصه رفیق زندگی را دریاب گر فرصتی هست هنوز.
    شاد باشی و موفق

  106. Anonymous می‌گه:

    سلام دوست عزیز.
    بسیار حرف های زیبایی بود و بسیار لذت بردم. ولی چندتا سوال برام پیش اومد.
    من اتفاقی به این صفحه از وبلاگ شما برخوردم. شما چند ساله خارج هستین؟ کی برمیگردین؟ خیلی دوست دارم بدونم وقتی برگشتین و ۱-۲ سال هم بگذره هنوز هم سر همین حرفاتون میمونبن؟
    حقیقت اینه که سرعت تغیر آدم ها در ایران بسیار بیشتر از اونیه که فکر میکنیم. آدم ها دیگه اون آدم هایی نیستند که تو خاطراتمون نقش بستند. بازه سنی نسل ها روز به روز کمتر میشه تا جایی که به جای هر دهه، هر سال شاهد یک نسل جدید و بسیار متفاوت از نسل خودمون هستیم. و البته اینها الزاما بد نیستند. تصمیم زیبایی گرفتین و امیدوارم از این طریق بتونبن همه جوانب رو بررسی کنید و راه درست زندگیتون رو پیدا کنید.

  107. کاوه می‌گه:

    صلا به دلم نچسبید. مملو از سرخوشی بی دردانه و عافیت طلبی ایرانی بود. اصلن هم کار منحصر به فردی نکرده. اکثر ایرانی ها اینطوریند. بایک فرق کوچک. اقامتشان رو میگیرند و بعدش دم به ساعت ایرانند و در فرحزاد قلیان میکشند و تو انقلاب ساندویچ بابک میخورند. با کتابهای ذبیح الله منصوری به زیر بغل!

  108. حسین می‌گه:

    چند سال بعد خودم را خواندم انگار.. دقیقا به همان چیزهایی فکر کردید که من فکر کردم همین چند وقت پیش! خیلی برایم جالب و عجیب بود این تشابه تصمیم! این متن را سیو می‌کنم و به یقین وبلاگ پرمحتوایتان را دنبال خواهم کرد.

  109. parvane sh می‌گه:

    خیلی خوبه که گزینه برگشتن تابو نیست..اگه هدفمند و با برنامه باشه و بدونی واسه چی داری میری خیلی هم میتونه خوب باشه..یه جوری که حداقل زحمت ها و تلاش هایی که اینجا داشتی بینتیجه نباشه و در نهایت واسه خودت و کشورت مفید باشه
    برگشتنی که صرفا از روی احساس باشه مسلما بعد از مدتی جذابیتش رو از دست میده و دوباره میشه همون آش و همون کاسه

  110. Anonymous می‌گه:

    خیلی خوب بود، ولی امیدوارم پشیمون نشی…
    بیا با خوانندگان وبلاگت یک قرار بذار!! و اون اینکه یک یا دو سال بعد از برگشت این ۱۲ مورد رو دوباره مورد برسی قراربدی…
    موفق باشی و پایدار

  111. Anonymous می‌گه:

    خیلی‌ از خوندنِ این مقاله و مخصوصا کامنت‌ها بحثهایی که بین شما هموطنانم در این مورد در گرفته لذت بردم… ممنون از همه که تجربیات، افکار و احساساتشون رو تقسیم کردند…

  112. مریم می‌گه:

    چقدر واقعبینانه و در عینحال خودمونی و قشنگ نوشتی. منم یک ساله که برگشتم و مثل تو و خیلیهای دیگه خوب می دونستم که اینجا چه مسائلی در انتظارمه. با اینکه عاشق درس و تحقیق وهوای پاک و زندگی و نظام قانونمند و خیلی چیزهای خوب دیگه آنجابودم ولی دیدم دیگه درست نیست که بنشینم توی یه مملکت دیگه و برای کشور خودم فقط حرص بخورم و اشک بریزم. اینه که وقتی مستر رو تمام کردم برگشتم. از وقتی هم که آمدم هرکی بهم میرسه با تعجب و پوزخند یا زهرخند بهم میگه “چرا برگشتی؟!!!” منهم با تمام مسائل و مصائبی که این مدت اینجا دیده ام خیلی به عرق ملیم بر می خوره و جواب میدم که “چون ایرانیم و هرچی دارم از این آب و خاکه!” خیلی هم که کشش بدن میگم ” من که از بقیه عزیزتر نیستم، جانم فدای ایران!” وبعدش هم میگم که “برگشتم که با وجود همه موانع و معضلات،تمام تلاشمو بکنم”.
    حالا هم به تو دوست عزیز نویسنده این وبلاگ و همه دوستانی که با تو موافق یا حتی مخالفند میگم که” بله! دوستان عزیز برگردید تا همه با هم در همین شرایط همه تلاشمونو برای خودمون و کشورمون بکنیم چونکه: من اگر ما نشوم تنهایم…”

  113. Anonymous می‌گه:

    salam
    moshabeh e hesse shoma ra ham dar in sare donia tu Japan vaghean be shekli kamelan tasadofi tajrobeh kardim. sharh e majera be nagh az weblog e yeki az daneshjoo haye Inja:
    چند روزی بود که از طریق برخی از استادای دانشگاه، خبر اومدن یک صاحب نظر ایرانی که قبلا تو ژاپن درس خوانده و کتب و مقالات زیادی داره و قبلا هم تو ژاپن ۱ سالی با درجه فول پروفسوری تو ژاپن فعالیت داشته رو شنیده بودم. از اونجابیکه ژاپنی ها معمولا بر خلاف ما ایرانیها اصلا اهل تبلیغ نیستن خیلی مشتاق بودم که یه فرصتی پیدا کنم که حداقل توی تعطیلات آخر هفته بتونم ایشون رو ببینم.

    تا اینکه یکی از ایرانیها رو دیدم که می گفت اتفاقا ایشون توی یکی از آزمایشگاههای دپارتمان اونها(برق) مشغوله و ساعت کار این استاد ایرانی که فقط ۳ ساعت توی شبانه روز میخوابه به قول ایشون روی استادهای ژاپنی را هم کم کرده.

    گذشت تا اینکه این آخر هفته به بهانه آشنایی با ایرانی های اینجا، ایشون رو هم به جمعمون دعوت کردیم. خیلی جوون، آرام، متواضع،کم صحبت و دقیق. اصلا انتظار نداشتیم که تو ایران مشغول به کار باشن و وقتی از ایشون شنیدیم تو ایران فعالیت دارند ناخودآگاه ذهنمان به سمت دانشگاه شریف، تهران یا دیگه حدافل امیرکبیر رفت و وقتی گفتن که دانشگاه کردستان هستند، همه شوکه شدیم.

    راستش رو بخواین هر چند صباحی که دانشجوها یا محققان ایرانی اینجا دور هم جمع می شیم یا اساتیدی برای دوره های کوتاه مدت اینجا میان، همه به نوعی از مشکلات توی ایران و پرس و جو برای پیدا کردن راهی برای اقامت در کشورهای دیگر صحبت می کنن؛ اما این بار کاملا برعکس بود.

    یکی از ایرانیها با تعجب از ایشون پرسید : با وجود تمام امکاناتی که اینجا داشتین شما چرا به ایران برگشتین با اون همه مشکلات؟

    پاسخ خیلی رک ایشون که انگیزه نوشتن این متن شد این بود:” درسته که گرنت تحقیقاتی ۱ سال من اینجا برابر ۱۰ سال ایران بود اما تا زمانی که من رو از ایران بیرون نیندازن، من ایران رو ترک نمی کنم؛ چون اونجا من تاثیر گذارترم و اگه امثال من و شما هم بر نگردیم اوضاع هیچ بهبودی که پیدا نمیکنه، بدتر هم میشه”

    باب بحث باز شد و اکثر بچه ها مخالف نظر ایشون بودن تا اینکه از خاطراتشون در اینجا یا استرالیا که برای ۱ سال اونجا هم نتونستن بمونند گفتند و از احساس خیانتی که سر کلاس درس بهشون دست می داده که آخرش چی؟ اگه قراره که معلم باشم چه بهتر تو ایران باشم اگرچه سخت تره.

    ایشون ادامه داد اینجا امثال من و شما زیاد است اما ایرانه که به ما نیاز داره. کارهایی را هم که ایران نمی تونم انجام بدم هر سال ۲ ماه زن و بچه هایم را تنها میگذارم میام توی آزمایشگاههای مختلف آنها رو تکمیل میکنم.

    این صحبت ها رو توی یک همایش رسمی و از زبان یک مسؤول نمی شنیدم و واقعا توی یک جمع خودمونی و دور از هر گونه شعار و تبلیغات بود.

    همینجا بود که واقعا احساس غرور عحیبی از ایرانی بودنم به من دست داد و به این نتیجه رسیدم که هنوز هستند ایرانیانی که مثل امیرکبیر بیشتر به فکر آبادانی سرزمینشونن تا راحتی خودشون!

    وقتی خونه رسیدم و نام ایشون رو سرچ کردم این حس چند برابر شد. اگرچه ممکنه از آوردن نامشون اینجا ناراحت بشن، اما فکر کردم برای اینکه شما را هم در این حس سهیم کنم لینک زیر رو قرار دادم:

    http://www.bevrani.com/Publications.htm

    ای کاش قدر این چنین افرادی رو تو کشورمون بیشتر می دونستن! جالب نیست تو ایران به ایشون درجه دانشیاری دادن!؟

  114. sinjim می‌گه:

    ۱-اولا حسودیم شد که شما اصلا تلاشی که من می کنم و پدرم در می آید تا همه ی حرفم را در چند جمله بزنم تا خوانده شود نمی کنی و حرفهات را هر چقدر دلت بخواد توضیح می دهی و این همه فالوئر و از آن مهم تر نظردهنده داری.یکیش خود من.
    ۲٫دوما با وجودی که به سبک تندخوانی نصرت خواندم مطلبت را و به نظرم تازه از شماره ۳ جان کلام آغاز شد با همه ی آن چه از این پست دستگیرم شد به شدت موافقم و سعی می کنم همین طوری زندگی کنم.
    سوما پایم از آنجایی به این پست باز شد که یکی از دوستام زیر این پست من که دو سال پیش از سر خشم نوشتمش(http://sinjimbanoo.blogspot.com/2010/12/blog-post_09.html) این را گذاشت که بسیار به جا بود و چسبید.دست مریزاد.باشد که بیشتر شویم ماهایی که می خواهیم بمانیم و بسازیم.

  115. Anonymous می‌گه:

    سلام
    به وطن خوش آمدی.
    احساس مسئولیت در قبال سرنوشت کشور ستودنی است.

  116. بی تا می‌گه:

    نظرات ایشون کاملا قابل احترامه و در بعد شخصی با در نظر گرفتن شرایط خاص خودشون قابل قبوله. اما مسلما قابل تجویز برای همه نیست، همونطور که خودشون هم به تنوع دلایل تک تک آدم هایی که پاشونو از این مملکت بیرون می ذارن اشاره کردن.
    من فقط یک نکته در باب بعد میهنیِ قضیه از دیدی کلی تر دارم که می خوام عرض کنم:

    درسته که فرار مغزها و استعدادها در سطح کلان می تونه به کشور صدمه بزنه، اما باید این نکته رو هم ببینیم که خیلی از همون مغزها و استعدادها با ماندن در داخل کشور، به علت عوامل مختلفی از جمله کمبود امکانات تحصیلی، عدم وجود شایسته سالاری در محیط کار و جذب نیرو، کمبود امید به آینده و افسردگی، و خیلی عوامل دیگه که بهتر از من بهشون آگاهید، رو به پوسیدگی می گذارن و یکی از دلایل فرارشون هم در حقیقت “نجات” از همین زوال و کمک به شکوفایی و بالندگی استعدادهاشونه. استعدادهایی که شاید بشه گفت کشور ما حتی قدرت استخراج و بهره برداری ازشون رو هم نداره! پس یعنی ما حجم عظیمی از استعدادها رو در ایران حبس کنیم، تا نهایتا به اندازه ی شاید یک دهم یا یک صدم ظرفیتشون، ازشون بهره بگیریم! این نه در سطح فردی نه حتی در سطح اجتماعی، اصلا اونقدر که بعضا ادعا می شه مطلوب نیست.

    بهرحال امیدوارم که هر مسیری در پیش می گیرید موفق باشید.

  117. tara می‌گه:

    با سلام

    با تمام احترامی که برای شما دوست عزیز قایلم ولی با سخن شما به عنوان کسی که درون این سیستم زندگی میکنم اصلا موافق نیستم.این صحبت ها بیشتر شبیه یک داستان یا رمان احساسی است تا واقعیت.البته من به عنوان کسی که تا ۳ سال پیش با توجه به اینکه شرایط مهاجرت مهیا بوداما با این استدلال که موفقیت کمتر ولی در مملکت خودم باشم حاضر به ترک وطن نشدم,اما در این ۳ سال اخیر با تمام مسایل پیش امده که در این متن نمی گنجد بسیار پشیمانم و فکر میکنم هر روز ماندن اینجا به قیمت از دست دادن همه ی چیزهای خوب زندگیم است.فقط امیدوارم ۱سال پس از برگشت به وطن باز هم همین گونه بیا ندیشید و از تصمیمتان راضی باشید.البته خرده ای به شما نیست چون شما تهران یا ایران ۴ سال پیش را در خاطراتتان جستجو می کنید حال انکه واقعا از انها برای ما ها که اینجا زندگی میکنیم چیزی جز یه خاطره چیزی نمانده

  118. alireza from india می‌گه:

    doroooood bar to iranie vatan dost….

  119. Anonymous می‌گه:

    من هم تازه یک ساله که برگشتم، مثل تو فکر میکنم، و خوشحالم. خوشحالم که خیلی‌ها دارن برمی‌گردن.
    زنده باشی رفیق باغیرت

  120. Anonymous می‌گه:

    بیایید همه برگردیم…:)
    ایران رو بسازیم…
    من که میگم میشه…
    سخته اما میشه…
    تازه ما که خارج از ایران بودیم میتونیم چیزای خیلی جدید تری رو به دیگران یاد بدیم…

    به قول شاعر:
    آزاد باش ای ایران. آباد باش ای ایران. از ما فرزندان خود. دل شاد باش ای ایران.

  121. Anonymous می‌گه:

    من تو فرانسه دو سال بودم و فوق لیسانس گرفتم. الان هم دارم برمیگردم ایران. با ذل خوش با امید و با کلی شادی که دارم از این دیوونه خونه پر زرق و برق و خوش رنگ و لعاب خلاص میشم!

  122. Anonymous می‌گه:

    سلام
    من در یک دفتر مهاجرتی در تهران کار میکنم مشتری های ما ۲ دسته هستند ۱-کسانی که میخواهند از ایران برن۲- کسانی که رفته بودن برگشتن حالا دوباره دنبال رفتن هستند :)من از اغلب افراد گروه ۲ میپرسم چرا برگشتید؟خب مثل شما ۱ سری دلایل ارائه می کنند ولی متاسفانه بعد از برگشتن به میهن عزیزمان کم کم این دلایل براتون کم رنگ میشه و باور کنید بعد از چند سال جز پشیمانی هیچ چیز باقی نمونه مثل اغلب مشتری های ما پس ریسک نکنید همه پل های پشت سرتون را خراب نکنید

  123. Mohajer می‌گه:

    متن زیبا و شجاعانه ایی بود. ممنون.
    من هم از سالهای آخر دانشگاه نقشه کشیدم که از ایران بزنم بیرون و روشهای مختلف رو هم برای این هدف امتحان کردم و نهایتا هم رفتم ونکوور کانادا. ۵ سالی اونجا بودم و الآن دو سال میشه که برگشتم ایران.
    مثل هر کار سخت دیگه ایی مهاجرت هم فواید زیادی داره و به نظرم برای کسانی که امکانش رو دارن انجامش بهتر از انجام ندادنشه بخصوص برای ما ایرانیها که بدلایل متعدد فرهنگی و سیاسی ارزیابی درستی از دنیا و موقعیت خودمون در اون نداریم و این جهل ناخواسته باعث آشفتگی های زیاد شخصی و اجتماعی شده.

    مهاجرت از نظر من (و برای من) یک “کارخانه بالغ سازی” است. مهاجر از مراحل مختلف و سخت این کارخانه عبور میکنه و نهایتا با برخورداری از یه شخصیت دیگه از اون خارج میشه. این شخصیت جدید گاها تفاوت عمیق و اساسی با شخصیت قبلی داره و این یکی از دلایل عدم درک افراد مهاجر و رفتار جدیدشون توسط اطرافیان میشه و تصمیم به بازگشت به وطن یکی از همین رفتارهای غیر قابل فهم میباشد.
    بعنوان کسی که بعد از مهاجرت به بهترین جا برای زندگی یعنی “ونکوور” کانادا؛ به “تهران” یعنی نقطه مقابل برگشتم این عدم درک دلیل مهاجرت معکوس بخوبی قابل فهمه. نکته ایی که من مایلم به آن اضافه کنم اینه که این مهاجرت معکوس (یا هر اسم دیگه) از طرف ساکنین کشور میزبان (در مورد من کانادا) هم قابل درک نیست و در تجربه من از این نظر فرقی بین این دوجامعه وجود نداشت. تنها تفاوت در نحوه ابراز این “تعجب” یا “سوال” از طرف این دو جامعه است. کاناداییها طبق عادت اون جامعه: ۱) به تصمیم شما احترام میزارن؛ ۲) راجع به شما و دلیل این تصمیمتان قضاوت منفی نمیکنند؛ ۳) براتون آرزوی موفقیت و دیدار مجدد میکنند! و متاسفانه اکثر ایرانیان طبق عادت این جامعه: ۱) راجع به شما و دلیل این تصمیمتان قضاوت منفی میکنند و به زبان هم میآورند؛ ۲) بهتون نوید جهنم در پیش رو میدن و آرزو میکنن که زودتر پشیمون بشین و برگردین به همون بهشت روی زمین!

    اینکه تصمیم به بازگشت با چه انگیزه هایی انجام میشه بسته به تعداد آدمها متفاوته. تقریبا تمامی مهاجران بعد از مدتی زندگی در محل جدید به ارزیابی مجدد درستی تصمیم مهاجرتشون می پردازند و طبیعتا عده ایی هم در این ارزیابی به این نتیجه میرسند که کار اشتباهی انجام داده اند و تصمیم به بازگشت میگیرند. اما عده ایی هم مثل این دوست عزیزمون بدلیل اشتباه بودن تصمیم مهاجرت (یا اقامت در مورد ایشون) به برگشت فکر نمیکنن بلکه بدلیل تاثیر همون “کارخانه بالغ سازی” که اشاره کردم و نگاه جدیدی که به دنیا و زندگی پیدا میکنند تصمیم به بازگشت میگیرند و در مورد من هم دقیقا همین بوده.
    متاسفانه در اینگونه موارد دلایل و انگیزه ها برای اکثر آدمها قابل درک نیست و چون قابل درک نیست تفسیر به رای میشه و اغلب موارد باعث سوءتفاهم یا سوءبرداشت میشه. از نظر من مثل پدیده های مخصوص بلوغ میمونه که برای افراد نابالغ قابل درک نیست! شما نمیتونین راجع به سکس، یا ایثار، یا عشق، یا خیلی از مفاهیم دیگه با بچه نابالغ صحبت کنین و اگر هم به هر دلیلی مجبور به این کار بشین تقریبا از همون ابتدا مطمئن هستید که دست آخر شنونده شما با شما هم داستان نخواهد شد!
    در این تعابیر به هیچ وجه قصد توهین و یا تخفیف ندارم همچنانکه معتقد نیستم که بچه ها (افراد نابالغ در این مثال) قابل توهین یا تخفیف هستند ولی معتقد به این هستم که بر خلاف بلوغ جسمی که کمابیش با مختصر تفاوتی سراغ همه خواهد آمد ولی بلوغ فکری نیاز به تلاش و همت فرد داره وگرنه با افزایش سن خودبخود حاصل نمیشود!

    بازگشت به جامعه ایی که به آن تعلق داری و به آن احساس دین میکنی و در آن حتی کورسویی از تاثیر مثبت میبینی نتنها مطلوب است که سفارش کردنی است.

    همین موج میمون بازگشت روزی ایران را نجات خواهد داد…

  124. Anonymous می‌گه:

    وقتی می بینم که تو همچین نظراتی تنها نیستم خیلی خوشحال میشم
    واقعا ممنون که اینقدر روان و واضح حرف هایی که من هیچ وقت نمی دونم از کجا شروع کنم برای گفتنشون رو گفتی
    دست مریزاد

  125. Anonymous می‌گه:

    مجید زمانی (بخش یکم)
    از صفحه‌ی فیس‌بوک مجید زمانی: مجید جزو اولین اسرای جنبش سبز بود. آدمی که دو تا فوق‌لیسانس تو آمریکا گرفته، ۵ سال توی بانک جهانی کار کرده و بالاخره وقتی دانشجوی دکترای اقتصاد دانشگاه شیکاگو بوده همه چیز را ول کرده و برگشته ایران. نوشته‌ی مجید را توصیه می‌کنم به همه کسانی که مثل من دنبال دلیل برای موندن در ایران می‌گردند: “آره با یک گل بهار نمیاد. ولی من می خوام همون یک گل خودم را بپرورونم. درسته با یک گل بهار نمیاد ولی بودن گل، امید بهار را زنده نگه می داره. این سرزمین پر آدم های خوبه که اگه ببینند می شه یک گل پروروند، اوناهم گل خودشون رو می پرورونند. اونوقت یهو چشات را باز می کنی می بینی زمستونم بهاره. ممکنه این بهار به عمر من نرسه. ولی جنگیدن براش لذت بخشه.”

    نوروز از راه رسیده و جنب و جوش و شادی در سطح شهر موج می زنه. فقط در سطح شهر! ته دل آدما اما، اگر شادی هست، بی مهابا و بی دغدغه نیست، اونطور که شادی باید باشه.

    نوروزه ولی به سال نو که نگاه می کنی روزهای سختی را در انتظار می بینی. روزهای سخت سخت.

    من ۵ ساله که کارم رو تو بانک جهانی (واشنگتن) ول کردم و اومدم ایران. از این پنج سال ۱۵۳ روزش رو تو بند ۲۰۹ تو اوین بودم. از اون ۱۵۳ روز نزدیک به ۵۰ روزش رو تو انفرادی. بعضی از بهترین آدمهای این سرزمین رو اونجا ملاقات کردم و دلم می شکنه که بگم بعضی هاشون هنوزم آزاد نیستند.

    حالا که شرایط کشور داره سخت تر و سخت تر می شه، حالا که دیگه نگرانی فقط از در بند بودن نیست و صحبت از جنگ و قحطی و مردنه خیلی ها از من می پرسن که نمی خوای برگردی؟ وقتی بهشون می گم فعلاً نه از این همه بد سلیقگی و مرده دلی حالشون بهم می خوره. اونا می خوان برن.

    این مطلب رو می نویسم برای اونایی که مجبورند یا تصمیم گرفته اند اینجا باشند و در این حیرت مانده اند که من چرا برگشتم و موندم:

    من تو این “جهنم” بزرگ شدم. ولی می خوام اینجا بمونم. بچه ام هم دوست دارم اینجا بزرگ بشه! اشتباه نکنید، به هیچ وجه آدم ناسیونالیستی نیستم. ۷ سالی هم که تو آمریکا بودم شاید ۵ بار هم دلتنگ ایران نشدم. تو شیکاگو، نیویورک و واشنگتن بهم خیلی خوش می گذشت و مردمشون را مخصوصا مردم شیکاگو را مثل مردم خودم دوست دارم، اینقدر که ماهند! آمریکا خونه دوم منه حتی اگه دیگه دولتش بهم ویزا نده.

  126. Anonymous می‌گه:

    مجید زمانی (بخش دوم)
    آمریکا زندگی خیلی راحت، منظم و بی دردسره. برای من ارزش آمریکا، راحتی ش، وال استریتش، هالیوودش، قانونگرایی اش، …اینا نیست. وقتی من به آمریکا نگاه می کنم، لینکلن را می بینم که دربرابر نصف کشورش ایستاد و گفت برده داری خوب نیست. سینههای صدها هزار سربازی را می بینم که فقط به خاطر این جلوی گلوله سپر شدند که معتقد بودند برده داری باید ملغی بشه. وقتی به آمریکا نگاه می کنم الیس پاول و لوسی برنز و یارانشون رو می بینم که برای اینکه برای زنان آمریکا در ابتدای قرن بیستم حق رای بگیرن تا دم مرگ رفتند. در حالی که در زندان اعتصاب غذا کرده بودند لوله های غذا را به زور به دهانشون بستند و به زور در حلقشون غذا ریختند. به روزا پارکس، دختر سیاه که در مونتگومری آمریکا در سال ۱۹۵۵جلوی راننده سفید پوست که بهش گفت جاش رو تو اتوبوس به یک مسافر سفید بده ایستاد و حاضر نشد اطاعت کنه و سلسله جنبان جنبشی شد که باعث شد خانم کاندالیزا رایس که در بچگی حق نداشت حتی از آبخوری سفید پوست ها آب بخوره بعداً وزیر خارجه آمریکا بشه. وقتی من به آمریکا نگاه می کنم هزاران جوان آمریکایی رو می بینم که در ساحل نورمندی جان خود را از دست دادند تا جهان را از شر فاشیسم نجات دهند. بسیاری از این جوانان می توانستند باشند و از زندگی در آمریکا لذت ببرند. من به مارتین لوتر کینگ فکر می کنم. خیلی ها می توانستند به خاطر فشارها آمریکا را ترک کنند و خیلی ها ترک کردند. و بسیاری ماندند، موقعیت و کار خود را از دست دادند ولی جانانه از خوبی، از صداقت، و شرافت دفاع کردند و یکی یکی بت های جهل و سیاهی را شکستند تا آمریکا شد آن چیز که الان هست.

    ممکنه زندگی تو بهاری که آمریکا هست الان لذت بخش باشه. ولی من ترجیح میدم جزء کسانی باشم که هنر، جسارت، و امیدشون رو جایی میبرند تا به آمدن بهار جایی که نیست کمک کنند. می دونم که خیلی ها سعی کردند و نشده، نذاشتن که بشه! من هنوز به اونجا نرسیدم.

    اینجا اگه جهنمه، مسئولش منم. اگه هواش آلوده است، من کمتر هوا را آلوده می کنم. اگه اعتماد از بین رفته، من کمتر دروغ می گم. اگه کار کمه، من بیشتر شغل تولید می کنم. (یاد باکسر افتادم :) اگه آدمای بد زیادند، به اونایی که بهترند کمک می کنم. اگه شرکت خصوصی موفق نیست، من یکیش رو درست می کنم. اگه دولت کله خر و رادیکاله من معتدل و خردمند می شم، نه اینکه منم همه چیز رو سیاه و سفید ببینم و رادیکال فکر کنم و وقتی رفتم سرکار دوباره همین آش بشه و همین کاسه.

    من و هزاران نفر مثل من، موقعی که خرد جمعی تایید کرد می شه کاری کرد، کار خودمون رو کردیم. وقتی موقع اعتراض شد اعتراض خودمون رو کردیم. هزینه هم دادیم، بی منت. حالا انگار تنها کارهایی که می شود کرد، اینست که بمانی یا بروی. من می خواهم بمانم، ولی نمی خواهم بمونم و غر بزنم. می خواهم بمونم و جسارتم را جمع کنم تا کمتر دروغ بگم، می خواهم بمونم و به آدم هایی که کمتر دروغ می گویند کمک کنم. می خوام بمونم و هر ازچند گاهی تو گوش اونایی که دنبال جنگ می رن زمزمه کنم که دخترعموی مادرم که پسر جوونش رو تو جنگ از دست داد، زندگیش رنگ غم گرفت، غمی که هنوز پابرجاست. می خوام بمونم و تو کارم موفق بشم. می خواهم بمانم و به شهرداری کمک کنم کمپین کاهش آلودگی هوا درست کنه. می خواهم بمانم و به کارآفرینان جوان کمک کنم رشد کنند و پولدار شوند. می خواهم بمانم، شاد باشم و شادی کنم. می خواهم بمانم و برای آنهایی که آزادی و زندگی شان را برای یک کلمه حرف خوب تقدیم می کنند، سر تعظیم فرود آورم. می خواهم بمانم و سیاهی لشکر خردمندان و معتدلان باشم.

  127. Anonymous می‌گه:

    مجید زمانی (قسمت سوم)
    می دانم که اینها همه سخت است، ولی چیزی که خیلی از جوان های سرزمینم فراموش کردند اینه که راه درست همیشه راه آسون نیست.

    و این همه نه به خاظر کشوردوستی و حس فداکاری و… است. برای من زندگی اینگونه رضایت بخش تر است. اینهم نباید از نظر دور داشت که در ایران بهتر از هر کجای دنیا می توان پول درآرود.

    می دونم، می خواید بگید سیستم اینقدر خرابه که همه اینا نقش بر آبه! تازه اگرم بشه، با یک گل بهار نمی شه!

    آره با یک گل بهار نمیاد. ولی من می خوام همون یک گل خودم را بپرورونم. درسته با یک گل بهار نمیاد ولی بودن گل، امید بهار را زنده نگه می داره. این سرزمین پر آدم های خوبه که اگه ببینند می شه یک گل پروروند، اوناهم گل خودشون رو می پرورونند. اونوقت یهو چشات را باز می کنی می بینی زمستونم بهاره.

    ممکنه این بهار به عمر من نرسه. ولی جنگیدن براش لذت بخشه. قبل از اینکه نافرمانی روزا پارکس در اول دسامبر ۱۹۵۵ جرقه جنبش حقوق مدنی آمریکا را بزنه، بسیار قبل از او این کار را کرده بودند. لیزی جنینگ ۱۸۵۴، هومر پلسی ۱۸۹۲، ایرن مورگان ۱۹۴۶، سارا لوئیس کیز ۱۹۵۵ و کلاودت کالوین در آوریل ۱۹۵۵ کارهایی شبیه روزا پارکس کرده بودند. هیچ کدام از اینان، حتی روزا پارکس که در سال ۲۰۰۵ فوت کرد فرصت این را نداشتند که ببینند روزی یک پسر سیاه که در زمان زندگی آنها حتی حق معاشرت با سفیدپوستان را نداشت، رئیس جمهور آمریکا می شود. ولی جسارتشون و اینکه اسیر زمونه خودشون نبودن زندگی شون را احترام انگیز و رضایت بخش می کنه.

    یادمه وقتی تو بند ۲۰۹ به زندابانان فشار اوردم که حداقل یک کتاب به من بدند، مرحمت فرموده یک کتاب اوردن به نام “مجموعه شعر زنان تاجیک”! اول خیلی عصبانی شدم. بعد ولی از شعر پر درد زنان تاجیک خوشم آمد. یکیشیون تو مطلع شعرش گفته بود ” نوروز است ولی روز من نو نیست” حالا هم نوروزه ولی روز ما نو نیست! نگرانی من از جنگ و بمب و موشک کمتره. بیشتر نگران اینم که آیا مردمم اینقدر جسور و بزرگوار شده اند که کمتر دروغ بگویند، راه آسون را به راه درست ترجیح ندند، کمتر سیاه و سپید کنند، کمتر متنفر باشند و بیشتر مدارا کنند و مسئولیت بپذیرند؟ باید از خودم شروع کنم

    روزهای سخت در پیشند، ولی اونایی که امید و عشقشون فراتر از محدودیت ها و سیاهی هاست بالاخره نوروز واقعی را با خودشان میارند.

    مجید زمانی

    نوروز ۱۳۹۱ – تهران

  128. Aras می‌گه:

    دل خوش سیری چند…

  129. خورشید می‌گه:

    یاد یه خاطره ای افتادم از دوستی که آخرین بار قبل رفتن به آمریکا دیدمش. اون موقع تو فاز دهن کجی بودم و دلم می خواست منم از ایران برم و دیگه پشت سرمم نگاه نکنم و تنها نگرانیم قضیه ویزا بود. اون دوستم اون موقع بهم گفت: حتی اگه به راحتی هم بهت ویزا بدن، بازم یه تیکه کاغذ نمی تونه باعث بشه تو به جایی تعلق داشته باشی

  130. Anonymous می‌گه:

    آخی چه روشنفکرانه خودت رو گول میزنی
    منو یاد کسی میندازه که شرح مفصل خودکشیش رو مینویسه و وقت گزرونی میکنه و برا خودش گریه میکنه …شاید کسی جولوشو بگیره
    میترا

  131. علی می‌گه:

    سلام.من به نظر شما احترام میگزارم و بازگشت غیورانه تان را به کشور گوه پرور ایران تبریک میگم.میدونی مشکل ایران فقط حکومت نیس.حتا بیشتر از حکومت مشکل اصلی خود مردمن با اون همه ادعا و خرافات و سرک کشیدن در زندگی دیگران و……به هر انتخاب شماست.

  132. Anonymous می‌گه:

    بنده هم پارسال با همین دلایل برگشتم ایران. دقیقا همین دلایل و توجیهات. بعد از ۶ ماه هم فهمیدم اشتباه کردم و برگشتم همین کانادا سر جام. یک بار با مادرم می‌رفتیم نوشهر. می‌رفتیم برای خاکسپاری یکی‌ از اقوام. به مرزن آباد که رسیدیم گشت جلومون رو گرفت و کارت شناسایی خواست. اول تابستون بود و بگیر بگیر‌ها همون روز شروع شده بود. از من پرسید با مادرم چه نسبتی دارم. بنده ۳۱ سالمه و مادرم موهاش یک دست سفیده. گفتم مادرم هستن. گفت شناسنامه. نداشتیم. مدارک ماشین رو گرفت گفت ماشین توقیف می‌شه. یادم نمیره که مادرم پیاده شده بود وسط جاده گریه میکرد به یک جوجه بسیجی‌ عقده‌ای کثافت التماس میکرد بگذاره ما بریم به خاکسپاری برسیم. آخرش قبول کرد ما بریم بشینیم توی پاسگاه و زنگ بزنیم از تهران شناسنامه بیارن که ماشین توقیف نشه. نه خلافی کرده بودیم نه اشتباهی‌. گفتم بگذار مادرم با تاکسی بره به مراسم برسه، من میمونم. نگذاشت. اون روز ۷ ساعتی‌ توی پاسگاه بودیم تا خواهرم از تهران با کرایه رسید و شناسنامه آورد. این یکی‌ بود از مورد‌های رنگ به رنگی‌ که پیش اومد. من فکر نمیکنم دیگه هیچ وقت به ایران برگردم.

  133. Anonymous می‌گه:

    اگر لینکی از آن مقایسه بین آسیایی و اروپایی دارید بگذارید خیلی عالی می‌شود

  134. ساحل غربی می‌گه:

    برات از صمیم قلب آرزوی مفید بودن در ایران می کنم چون می دونم این خوشحالت می کنه …
    به غیر از قسمت آخر اینها که نوشتی چیزهاییه که من هرروز بهشون فکر می کنم …
    من هم از اولش گفتم بر می گردم و بر خواهم گشت …
    موفق باشی دوست من

  135. Anonymous می‌گه:

    حتما برگرد اما قول بده ۶ ماه یا یکسال بعد عین همین متن را درباره زندگیت بنویسی.
    آواز دهل شنیدن از دور خوش است
    چند بار که لای در مترو گیر کردی و یا تو بی آر تی زیر دست و پا موندی و له شدی و فحش خوردی متوجه میشی که ایران چه لذتی داره و ما چقدر شادیم
    همه مردم اینجا افسرده هستند و بدبخت حالا چون طرف پشت وانت میزنه و میخونه یعنی خیلی خوشبخته؟

  136. غرولند می‌گه:

    تا انتها و با ولع خوندم . لذت بردم . حست بسیار ملموس بود و دغدغه ی خودم هم بودن هست . اینکه حساب خودت رو با خودت واکندی بی نظیره و کار هر کسی نیست . نموندی تو لایه ای از شک و ابهام و تردید از تصمیمی که گرفتی . مرسی همشهری

  137. سامان می‌گه:

    سلام دوست عزیز
    حس وطن پرستی شما قابل تقدیره
    ولی این راهش نیست
    شما و امثال شما بدون در نظر گرفتن پله و قدم اول که همانا فقر شدید فرهنگی- پایین بودن درک اجتماعی-خرافه پرستی و ……..
    سراغ پله های بعدی میرین و میخواین راه صد صاله رو یک شبه برین یعنی شما توی این ۴ سال متوجه نشدین که تخصص و علم خالی بدون پشتوانه مردمی هیچه. مطمئن باشید بدون تحول زیربنایی از نظر طرز فکر و دید به کشورشون و جامعشون و زندگیشون نه شما و نه هزاران انسان متخصص و تحصیلکرده دیگه راه به جایی نمیبرین.

  138. Narges می‌گه:

    سخت می‌گیرید! احساس می‌کنید نیاز دارید برگردید؟ خوب برگردید. به همیشگی‌ بودن یا نبودن آن فکر نکنید چون آزاردهنده خواهد بود. حالا برگردید چیزهایی‌ به دست خواهید آورد و چیزهایی‌ را از دست خواهید داد. چه اهمیتی دارد؟ مگر زندگی‌ غیر از این است؟ سخت نگیرید.

  139. Narges می‌گه:

    سخت می‌گیرید! احساس می‌کنید نیاز دارید برگردید؟ خوب برگردید. به همیشگی‌ بودن یا نبودن آن فکر نکنید چون آزاردهنده خواهد بود. حالا برگردید چیزهایی‌ به دست خواهید آورد و چیزهایی‌ را از دست خواهید داد. چه اهمیتی دارد؟ مگر زندگی‌ غیر از این است؟ سخت نگیرید.

  140. Anonymous می‌گه:

    اگه تنها دلیل برگشتنت خرج کردن تخصص و دانشت برای این کشوره این رو فراموش نکن که اینجا به متخصص نیاز ندارند. اینجا فقط به کسانی نیاز دارند که نفهمند، نشنوند، نبینند، حرف نزنند و اگر نفس هم نکشند که بهتر..سیاه نمایی نیست واقعیتیه که چنگ انداخته و گلومون رو فشار میده.

  141. گلبرگ می‌گه:

    از استدلالت خیلی خوشم اومد به عنوان کسی که خودش تو غربته … مرسی

  142. رگبار می‌گه:

    in neveshte mano be tarze vahshatnaki yade khodam andakht ke yek mahe dige bar khaham gasht,. kheyli ajib va az kheyli jahat, be tarzi spooky(!)

  143. سارا می‌گه:

    سلام. باهاتون موافقم… من ایران نیستم و میخوام برگردم… ولی یک کم میترسم چون تعداد کسانی که برگشتن و پشیمون شدند کم نیست.

  144. Anonymous می‌گه:

    kheyli shoja hasti ke mikhay bargardi…man ke ghodratesho nadaram tu oon jame-e bejangam..shayad chon man yek zanam…iran faghat bara mardaa khoobe…khosh baashid

  145. Anonymous می‌گه:

    نوشته منسجمی بود و افکارتو خیلی خوب نوشتی ، حتما به اونهایی که در حال تصمیم گیری هستن کمک میکنه. ولی

    مگه کسی پرسید؟ چرا پرسید؟ به ایران برمیگردی چون عشقت میکشه هم وطن، چون دلت میخواد. هر جا که هستی سربلند و شاد باشی.در نهایت آدمها آزادند در انتخاب محل سکونت. ما موظف نیستیم که دلایلمونو به هر کس و نا کسی توضیح بدیم یا توجیه کنیم.. کسی که گزینه های تو رو زیر سوال میبره یا خیلی راحت در مورد آدمهای دیگه و زندگی خصوصی دیگران مثل کد پستی شون قضاوت میکنه آیا ظرفیت شنیدن حرفهای تو رو داره؟

    مشکل این نیست که کی برمیگرده و کی میمونه و دلیلشون چیه، واضحه که بعضیها میمونن بعضیها برمیگردن بعضیها برنمیگردن بعضیها میخوان برگردن بعضی ها اصلا نمیخوان و دلایل و شرایط اینقدر پیچیده است که هیچ کسی نمیتونه به تنهایی فتوا صادر کنه .مشکل اینه که ما تو فرهنگ قضاوت گیر کردیم. ما اسهال نظر داریم . اگه اول یاد بگیریم که هر کسی با هر تصمیمی که میگره محترمه و ما باید حمایتش کنیم دیگه مجبور نیستیم برای هر چیز پیش پا افتاده ای رفراندوم عمومی بگیریم وتو سرو کله هم بزنیم.

  146. Anonymous می‌گه:

    سلام..
    جناب مجید اقای زمانی .منهم معتقدم وایمان دارم به یک مهم که چاره ی اصلاح سرزمین ماست .
    و اون اصلاح اخلاق است و بس.
    اخلاق در خانواده . اخلاق در تجارت . اخلاق در ارتباطات اجتمایی…….
    پایه و اولین قدم .. دوری از دروغ . دوری از دروغ .دوری از دروغ . که اساس بداخلاقیهاست.
    مهر ورزیدن به دیگران .
    مطالعه کنیم . در روابط اجتماعی. خانوادگی . ……
    کاری که میکنیم . با عشق و علاقه انجام بدیم.
    ما مسىول زندگدی خود هستیم.منتظز اسب سفید نه باشیم
    افریننده این جهان هستی هرگز دست ار کار و خلقت جدید برنداشه. … پس تا زنده ایم باید کار کنیم ..پشتکار …..
    حضرت نوح در ۳۰۰ سالی که در حال ساخت کشتی بود ه هرروز مردم از کنارش رد میشد ند به او توهین و تمسخر میکردنند ….

    و در اخر . یکبارقران فارسی بخونیم.

    عزت زیاد

    .

  147. Anonymous می‌گه:

    موافقم. ضمن اینکه به نظرم اینایی که درباره ی وضعیت بد ایران یا مثلا گیر دادن به آدما یا اینکه ایران زندگی سخته یا له شدن تو اتوبوس می گن، به نظرم دو حالت دارن: یا دروغ می گن. یا اینکه چیزای مسخره ای مثل سختی اتوبوس سوار شدن یا ترافیک رو با مسائل اساسی مثل دور بودن از وطن و همزبان و خانواده و تنهایی مطلق در غربت یکی می کنن. در کل دمت گرم، که حرف دل ما رو زدی. البته، هر کی دوست داره می تونه خارج بمونه و بعدم سالی یه بار بره ایران و واسه اون بنده خداهای زودباور از خوبی های محل زندگیش بگه. به هر حال یه جوری باید عقده ها رو تخلیه کرد دیگه.

  148. ترنج می‌گه:

    پسرک شمالی نازنین با آن اسم خواستنی…و در حال برگشت. خدایا به سلامت دارش!

  149. I am from nowhere می‌گه:

    این پست تو فضای مجازی خیلی سرو صدا کرده.همین باعث شد منم یه نظرکوچکی بدم بااین امید که بلاگر اصل آزادی بیان رو رعایت کنه ! به عنوان کسی که داره دست و پا میزنه تا یه vacancy واسه دکترا تو هر سیاره ای که فقط اسمش ایران نباشه(البته کره شمالی نه) پیدا کنه می خوام خیلی ساده بگم که نویسنده محترم تا به حال جای سفت نشا**ده. هوای خیابان کریم خان چندان آلوده نیست . اگه به آلودگی هوا علاقه دارید می تونید برید درب جنوبی ترمینال جنوب روبروی کارخونه روغن نباتی از هوای مورد علاقه تون لذت ببرید. کلاس آواز استاد فلاح، نشر چشمه ! قبول دارید که اینا دغدغه های یک انسان ونک به بالا است (از حامیان تیوری “مرگ مولف” که میگن نوشته ی یک نفر رو بدون توجه به اینکه کی اون رو نوشته باید خوند عذر خواهی می کنم) ولی باید گفت که کسانی که تو این مملکت زندگی می کنن و بزرگترین دغدغه شون، اقتصادی ( منظور از اقتصادی اینجا پر کردن شکم زن و بچه است) نیست ؛ درک درستی از آنچه که در لایه های متوسط تر! جامعه میگذره ندارن( با عذرخوهی فراوان) به عبارت ساده تر جنگ، انفجار دل*ر ، عوض شدن رییس جمهور! هیچ تاثیر مستقیمی بر کیفیت زندگی عادی و روزمره شون نداره پس زندگی کردن در جهنمی به نام ایران هم براشون کار سختی نیست. به هر حال بنا به تجربه شخصی فکر میکنم نویسنده تا به حال :- با وجود داشتن مدرک ارشد دو سال بیکار نمونده(هیچ احترامی برای نظر کسانی که میگن اگه شما واقعا تخصصی داشتین کار پیدا می کردین ندارم ، اینجا تخصص همون لقمه از دهن هم دزدیدنه که در نوشته بالا اومده) ،- محرومیت جنسی نکشیده ، – با بزرگ شدنش آرزوهاش کوچک نشده، – موقع رد شده از خیابون یه موتوری بی دلیل زیر کارتن پر از شیشه های آبلیموی تو دستش لگد نزده،- مامور پاسگاه مهریز یزد به منظور جلوگیری از قاچاق مواد مخدر لای تخ*اشو نگشته، – و نمی دونم چه جوری از سد حداقل دو تا کنکور رد شده که شکایتی نداره ، …(این فهرست تا بی نهایت میتونه ادامه داشته باشه). در مورد پدر و مادرهامون باید بگم این تنهایی حداقل تاوانیه که بابت سیگار ۵۷ ی که روشن کردن باید بدن(از اینکه احساسات بزرگترها رو جریحه دار کردم عذر خواهی می کنم، چند تا عذر خواهی شد؟)

  150. Anonymous می‌گه:

    من اصلا نمی دونم باید چه جوری از این حرفها و این جملات و این اعتقادات تشکر کنم…خط به خط جمله به جمله انگار که همه فکرهای من بودند که روی کاغذ اومدند…خوشحالم، خیلی خوشحال، از بودن همچین آدم هایی و از برگشتنشون و از نوشتنشون…ممنون
    http://www.milad755.blogfa.com

  151. ما هم موندیم برادر. بالاخره که این خراب شده باید درست بشه! ما از یزد اومدیم تهران دلمون برای پدر مادرمون تنگ میشه چه برسه بریم اونور دنیا که چی؟ تا کی آدم باید علایقش و محبتش نسبت به نزدیکانش رو کور کنه وهی دورتر و دورتر بشه و بره یک جهنم دیگه؟
    تهران بودی ما در خدمتیم. ببینیمت.

  152. Anonymous می‌گه:

    جالب بود ، خیلی جالب بود
    ولی چند سوال:
    ۱- آیا در سویس شغل مناسبی بهتون پیشنهاد شد( ان هم با دکتری حقوق ) که تصمیم گیری بین رفتن یا ماندن رو براتون سخت کنه؟
    ۲-آیا هیچ وابستگی ای در اینجا براتون ایجاد شده؟
    اگر پاسختون به ۲ سوال بالا منفی است کل دلایلی که آوردید پشیزی نمی ارزد اساسا قدرت انتخاب ندارید
    اینجا آمدید درس خواندید و حالا باید برگردید
    این همه آسمان را به زمین دوختن ندارد …

  153. Anonymous می‌گه:

    salam doste aziz shoma khode man hasti
    man ham hamin fekrha ra daram alan 11 sale ke to orupa hastam ama joz badbakhti hichi nasibam nashode. on hayi ke migan pashiman mishi ino beheshon migam ma iraniha faghat dost darim gle konim man ke inja soed hastam ke be yeki az behtarin keshvarhaye donya mashhore az har lahaz hich khoshi nadidam va tasmim daram bargardam khahesh mikkonam onhayi ke migan barnagard khodeton ziyad na faghat 1 sal biyayn biron az iran on moghe mifahmin ma chi darim mikeshim

  154. persian Bo!Y می‌گه:

    من هم ۲ سالی است از وطن و خانواده دورم دلم برای همه چی تنگ شده از مادربزرگم تا کوچمون اما به هر کی میرسه میگه احمق نیا

  155. persian Bo!Y می‌گه:

    من هم ۲ سال است ایران نیستم دلم برای خانواده و ایران تنگ شده برای کوچمون میخوام زود برگردم اما همه میگن احمقی …

  156. Anonymous می‌گه:

    آره بابا منم تا چند ماه دیگه بر می گردم. نظر دیگران هم محترم. ولی تصمیم خودم رو گرفتم

  157. Anonymous می‌گه:

    besiyar jaleb neveshtid ,az nazar man ham asemoon hamejaye donya yek range del bayad khosh bashe, man dar hale hazer amrika hastam va ghase bazgasht daram cho inja refaho daeh vali shairo nadadeh va albate be andazeh tamam omr 35 salam irani bifarhang didam

  158. Meysam Soleimani می‌گه:

    می گن برگردی: بدبخت می شی افسرده می شی نا امید می شی خفه می شی … منم می گم بزار افسرده بشیم بزار ناامید بشیم اما لگد نزنیم به امید کسانی که دوستشون داریم که تف نکنیم تو صورت پدری که یک عمر بخاطر توی الاغ “من” نگفت و امروز تو می گی به جهنم که! ما می ریم، خسته ایم آخه اینجا هواش خوب نیست، آخه دیگه اروپادیده شدیم … راه حل این چیه؟ مساله مساله “تعهد” است، کسانی که ندارند به سلامت انشا… تا ۹۰ سالگی بمونید اینجا و با نوستالژی خاطرات کودکی کیف کنید
    ایجا بهشتی است اما متعلق به من نیست …

  159. Anonymous می‌گه:

    این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست…

  160. ramin می‌گه:

    هیچ کجای دنیا مثه وطن نمیشه.

  161. کیر می‌گه:

    هر کی بر نگرده میکنمش

  162. ناشناس می‌گه:

    همه حرفها کامل درست و منطقیه ممنون از همگی

  163. احسان می‌گه:

    اینقدر این متن قشنگ و دلنشین بود که اصلا یادم رفت خودم داشتم به برگشتن فکر میکردم یا موندن

  164. علی می‌گه:

    متن بسیار زیبا بود .
    یه چیزی هم که من دوست دارم بگم اینه که ما تصمیمات مون تحلیل شده و بر اساس استدلال های دقیق نیست … ملت ما جنگ شد انقلاب شد مجبور شدن مهاجرت داشته باشن وو کم کم جو همه رو برداشت که باید برن و … الان کم کم دارن به این نتیجه میرسن اینایی که رفتن کم کم میگن آقا نرید ما ۱۰ سال ۲۰ سال رفتیم خبری نبود ! برگردید !!
    خلاصه اختیار هرکسی دست خودشه .. قرار نیست با یه نسخه همه بمونن یا همه برگردن …
    ولی روشن شدن وضعیت هرکسی برای خودش خوبه .
    مرسی بابت نوشته ی خوبتون

  165. لیلا زینل می‌گه:

    ایتز ایون وورس این ایران؟ این الان به چه زبونی؟
    :) در کل موافق هستیم، جناب آقای دکتر رضوانیان عزیز، اما مردم ما به شدت دور شده اند از اصلشان ، از چیزی که بودند، از هویتشان؛ متأسفانه تهاجم فرهنگی یا هرچیزی که نامش را بگذاریم دامن زد به دور شدن مان از فرهنگ غنی یک ایرانی، هرچند حرف زدن از گذشته های خوب دردی را دوا نمیکند اما ، وقتی چیزی برای گفتن نباشد مجبوریم از گذشته ی خوبمان حرف بزنیم تا آرام بگیریم، امیدوارم و بی صبرانه منتظر روزی هستم که ایرانم ، کشوری باشد لایق مردمان فهیمش، و برای “ایران ” شدنش تلاش خواهم کرد نه فرار…
    امیدوارم تعداد هم وطنان عزیزمان با اندیشه آباد کردن ایرن هر روز بیشتر و بیشترو شود

  166. مصطفی می‌گه:

    خیلی خوب بود. هر چند خوب تمومش نکرده بودی و حداقل اون بند آخر برای بند آخر بودن مناسب نبود!

  167. چرا ایران می‌گه:

    سلام متنتو خوندم جالب بود ولی مطمعنم که بعد از ٢ تا ٣ سال ایران باشی خودتم نمیایی این چیزی که نوشتی و بخونی ،،، دلت تنگ بوده اومدی نوشتی خالی شی ، تا سر کوچتون با شلوارک نمی تونی بری و ارزوت ی اب جو میشه ، هر روز هم با ادم های احمق رو برو میشی که ٢۴ ی از رو بیکاری تو سرک کشیدن او زندگیتن ، انقدر می دویی اخرش میبینی پسر عباس اقا بغال با ی پورش ار کنارت رد میشه …..
    ایران فقط واسه ٢ ماه تابستون خوبه وسلام …
    اون موقع که رفتی دولار ١٠٠٠ ت بوده اگه الان بخوای دوباره بری دولار ٣٣٠٠ت ،،، پس احساسی فکر نکن

  168. سین جیم می‌گه:

    امیدوارم باز هم بنویسی. الان که اینجا هستیم پیش‌بینی آخرت هم درست از آب درآمده. برمی‌گردم و منتظر پست جدیدت هستم و احتمالا خیلی‌ها مثل من به این‌جا سر می‌زنند …

  169. کیارش می‌گه:

    زبان فارسی تو مغز من هک شده با این زبون بزرگ شدم آموختم دوست پیدا کردم به چرندیات آخوندا خندیدم (خداییش این قسمت رو هر جای دنیا برین پیدا نمیکنین) خلاصه همه چیز. متاسفانه دوست دختر آلمانی ام حامله هست و راه بر گشت ندارم. زن ایرانی مادرفرزندانم رو به بهای ناچیزشهروندی فلان نا کجا اباد از دست دادم. اصولا زندگیم رو به بهای ناچیزی از دست دادم. من جز در داخل ایران تعریف ندارم. من جز با زبان فارسی ارتباطی با جایی ندارم. مهمترین چیز خدا رو از دست دادم. حالا اینا که در اروپا خدا را ندارد خیلی خوشحال ترند !!؟ خیلی از زندگی لذت میبرند؟ کاش که مهاجرت نمیکردم.

  170. حسین می‌گه:

    بمون همونجا چند سال دیگه پدر و مادرت هم بیار همه جا آسمون خداست اگه هدف بندگی خداست اونجا بهتر میشه بندگی کرد

  171. Ala می‌گه:

    سلام و درود
    من همه اینها رو از گوشت و خون ام لمس کردم…ریشه را گریزی نیست…دنیا کوتاهه ..میشود ..باید خواست…این متن من رو توی تصمیمم راسخ تر کرد…وقتی حال خوش نباشد ..پیرهن به تن زار میزند..هی این پیراهن رو عطر میزنیم و بزک میکنیم و بر تن میکنیم ولی از درون داریم می پکیم ..تا کی؟
    چقدر توجیه …چقدر بهانه.از چی فرار میکنیم از کدام قسمت خودمان..از کدام رگ و ریشه میگریزیم..چقدر فاصله از خود.ما هنوز شاید خودمان رو نپذیرفتیم ..من یک ایرانی ام…سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد….هر جا هستید در پناه حق باشید وبه امید آنکه ره گم نشود…یا حق.

  172. […] چرا به ایران بر می گردم […]

  173. زندگی سادس می‌گه:

    سلام
    من با داشتن ویزایه مهاجرتی آمریکا و حتی رد شدن از گیت س پ ا ه ، با نگاهی به چشمان گریان مادر پدر و … راه خروج رو پیدا کردم و برگشتم و عطایه آمریکا را به لقایش ترجیح دادم!
    مهاجرت برایه هر کسی مثل اثر انگشت میمونه ، و هیچ دو نفری مثل هم نیستن و نخاهند بود !
    ولی در نهایت اکثر کسانی ک این مسیر را پیمودن به بهترین حالت ، نهایت میگن کاش وطن جایی برای ماندن بووود !!!

  174. سارا می‌گه:

    وقتی یادم می افته مواقعی که تو خیابونای ایران تو پارک تو مغازه تو اتوبوس تو مترو به تن و بدنم تعرض میشد و دست مالی میشدم و هیچ قانونی هم نبود که از من حمایت کنه و طرف رو به جرم تجاوز بندازه تو زندون؛ همین یاد اوری کافیه بهم بگه که ایران برای من جای موندن نیست

  175. نیما می‌گه:

    لطفا این مطلب را بخوانید در تایید فرمایشان شما ست.

    mandanvaraftan.mihanblog.ir

  176. سحر می‌گه:

    من هم مثل مادر شما از شرایط آینده کشورم میترسم .دوست دارم با ارامش زندگی کنم .کشورم را دوست دارم اما همش نگرانم جنگی چیزی بشه

  177. ناشناس می‌گه:

    تو نظرات خوندم که یکی با ادبیات خودشون گفتن ممکنه از برگشتن به ایران پشیمون بشید،الان تقریبا ۳ سالی میشه که از ارسال این مطلب گذشته و شما شکر خدا انسان موفقی هستین و با عزت و آبرو دارید تو ایران زندگی میکنید.خواستم یادآوری کنم که چقدر خوبه که برگشتین و چقدر ممکنه یه آدمی از اینکه تو هوایی که شما توش نفس میکشین، نفس میکشه خوشحال باشه.خوشحالم که تو این هوا نفس میکشم

  178. […] کمابیش تکرار همان‌هایی‌ست که قبل‌تر در یادداشت چرا به ایران برمی‌گردم زده بودم و چیز چندان جدیدی ندارد. ولی به هر حال رای‌م […]

  179. م می‌گه:

    متنتون سرشار از فهم و کمال بود

  180. سارا می‌گه:

    الان ساعت ۴:١٨ دقیقه صبح به وقت پاریس و اینکه چرا تو این ساعت تو پیج شما چه می کنم خود نشان از یک دنیا تضاد و دلتنگیهای دنیای این روزهای من داره …
    فقط می تونم اینو بگم که ای کاش هرگز فکر این خارج لعنتی به ذهن کسی نیوفته چون عین یه خوره میوفته تو وجود آدم اونوقت نمی تونی ایران بمونی دائم تو فکر رفتن به دنبال آرزوهات اونور مرزی اما وقتی پات میرسه اینور به یکباره تمام ذوق و شوقی که داشتی مثل آوار رو سرت خراب میشه من کجام اینا کین خونوادم کوشن دوستهام که اونقدر باهاشون خوش بودم ؟!!! حالا اینجا یکه و تنها با کوله باری از مشکلات…
    و اما وقتی هم که بر می گردی دیگه اون فرهنگ رو نمی تونی تحمل کنی ، اون بهم ریختگی اوضاع که شبیه گره های کور به هم پیچیده ای که نمی دونی اصن باید باهاش چی کار کنی !!! اونوقته که دوباره یاد قوانین و آداب و آرامش خارج میوفتی و دیگه دیره …
    و در آخر باز هم می خوام بگم ای کاش هرگز فکر مهاجرت تو ذهن کسی نیوفته چون تو هیچ کدومش آرام و قرار نداری و خوشحال نخواهی بود
    امیدوارم از برگشتت پشیمون نشی دوست عزیز

  181. بهناز می‌گه:

    من امروز بلیط برگشتمو گرفتم از تورنتو برای ایران و ازتون ممنونم بابت نوشته ی عمیق در عین حال ساده و صادقانتون ، دلایلتون شبیه خیلی از مهاجرایی که با خودشون تعارف ندارن و واقغیتا رو میبینن.
    بازم ممتون

  182. فهیمه می‌گه:

    من به تازه گی با پسری ایرانی ازدواج کرده ام که ۵ سال است مقیم امریکاست ، اون هم معتقده دلتنگی زیادی رو تحمل میکنه اما به واسطه شرایط زندگی در اونجا اعم از نظم و انضباط در حقوق شهروندی که نمونه ش رانندگی در خیابونهای اونجاست تمایلی به برگشتن به ایران نداره ، الان که ۴ ماه از عقدمون میگذره سردرگم هستم برای رفتن…نمیدونم میتونم دوری خانواده مو تحمل کنم… البته فکر کنم چون من هم مثل همسرم یه آدم منضبط و مقرارتی هستم با رفتن به امریکا نخواهم توانست از زندگی در آنجا صرفنظرکنم.

  183. فرانک می‌گه:

    ده سال پیش برای ادامه تحصیل دکتری به انگلیس رفتم .به این امید که اقامت دائم در اونجا خواهم داشت و بازگشتی در کار نیست با هم کلاسی اندونزیایی خود ازدواج کردم .اما بعد از اتمام تحصیلات اقامت در انگلستان برایمان میسر نشد و ناچار باید بازمیگشتیم اما به کدام مقصد ؟تهران یا جاکارتا ؟با توجه به شرایط بد اقتصادی و بحران کار در ایران زندگی هرچند برای من قابل تحمل ولی برای همسرم غیرممکن به حساب می آمد .بنابراین با وجود نارضایتی کامل به اندونزی رفتیم و تصمیم گرفتیم از آنجا برای استرالیا اقدام کنیم .۲ سال است در صف هستیم و هنور کارهایمان درست نشده و من هم دیگر طاقت زندگی در شرایط آن کشور را نداشتم بنابریان ۲ ماه پیش نوزاد ۷ ماهه ام را برداشتم و به ایران آمدم .در حالی خودم هم نمیدانم تصمیمم برای آینده چیست .نه از همسرم میتوانم بگذرم و نه شرایط فعلی برایم قابل تحمل است .تنها چیزی که میدانم این است که زندگی در انگلستان و دل بستن به آن بزرگترین حماقت زندگی من بود .

  184. مریم می‌گه:

    سلام،دلنوشته هاتون رو خوندم،انگار حرفهای دل خودمن هست،من ٨ماهه اینجا هستم و خانوادم من رو بهوای اینکه بمون عادت میکنی نگم داشتم و اینکه اینجا کسی منتظرت نیست،بمون بفکر آیندت باش،بنظر من تمام کسایی که ایران هستن و آرزوی اومدن ب اینجا رو دارن مثل خودم ،اشتباه محض میکنن اینجا جز غم هیچی نداره ،با خوندن این مقاله بیشتر مصمم شدم به بازگشت من دیدم نسبت به ایران عوض شده،اینجا معنی پدرو مادرو درک کردم،من اینجا دلم خوش نیست نمیتونم بمونم بخاطر دلخوشی بقیه،و اینکه ما ایرانیها عادت کردیم به ناله کردن،

  185. شهرام می‌گه:

    سلام به همه
    اکنون که این را مینویسم برسر دو راهی رفتن یا ماندن گیر کردم و ۲ سال هست که دارم با خودم میجنگم…کار به اخر رسیده باید بروم یا بمانم!!!!
    خونم از بقیه رنگین تر نیست ولی نظرم با همگی فرق میکند….
    تاریخ را زیاد پیگری میکنم…و هرچه جلوتر می روم در خود بیشتر میشکنم

    میهنم ایران در بین کشورها به کشتی تایتانیک در بین سایر کشتی ها تشبیه میکنم. یک عظمت ولی کشتی یکجایی میرسد که تا ارشه زیر اب هست…بعضی ها بسیار ارم و راحت ماندند و برخی ها هم امدند بروند و نشد و برخی هم از ان کشتی زیبا و رویایی رفتند…
    نمیدانم به یقین بگویم کشور عزیز ما ایران همچون تایتانیک در قعر اقویانوس انهم در قعر تاریخ خواهد رفت….ولی این واقعیت اکنون هست…
    با این تفاوت که در تایتانیک یک اشتباه یک پایان شد ولی میهنم به دست استعمارهای بزرگ تا ارشه زیر اب اب هست….خیلیها اکنون به همان کشورها استعماری و خاءن به میهنمان مهاجرت کرده اند و پاس کار انها به انها خدمت میکنند….این جستار واقعییت میهن عزیزمان ایران هست….و اکنون که این را با سفرهای تاریخی زیاد فهمیدم و مثل بیشتر ایرانیها غافل اینجانب هم غافل بودم…مانع از رفتنم شده هست…با اینکه ارز کردم ایران تا عرشه زیر اب هست….از طرفی میبینم ایرانیها نصف عمر خود را در فرارند….فرار از مدرسه کهی زودتر تعطیل میشوند!!!فرار از دانشگاه…زودتر مدرک بگیریم خلاص بشیم!!!فرار از خدمت!کی زودتر کارتمونو میگیریم!…فرار از هم! این همه طلاق!!!!فرار از محل کار! کی وقت تمومه برویم بیرون!فرار از خانه!حوصلمون سر رفت! فرار و فرار وفرار ….خلاصه انواع فرار!!!!!!!تا میرسیم به فرار بزرگ! مهاجرت…
    به جایی رسیدم که خودم درمانده در این تصمیم شدم….از طرفی یک چیزهایی هم در کتمان نخواهد رفت و از طرفی بو تعفن و گندیدن روز افزون میهن هر روز بیشتر میشود واقعا هر روز

  186. فاطمه می‌گه:

    کسی که اینجا شرایط مالی و روحی و خانوادگی خوبی داره و از سیستم اداری و اموزشی اینجا راضی هست رفتن اشتباهه .
    چون اینحا به هر حال خودشو میکشه بالا و خوب یا بد سر میکنه .
    من همسرم ارشد یکی از رشته های مهندسی .
    همزمان دو جا کار میکنه
    و هر دو کارش هم تخصصی و مطابق رشته
    با یارانه سه و نیم در میاره
    تا اینجا همه چی عالیه
    ولی وقتی اینجا برات مشکل پشت مشکل که پیش میاد میبینی نه اقا مهندس کاره ایهست نه اورگانی نه دولتی .
    و بعد مقایسه میکنی با اون ور اب .
    و میبینی خدای من چیزی که تو ارزوت هست رو بی منت در قبال مشکلات پیش اومده انجام میدن برات .
    دیدم که میگم
    شنیده ها رو بیخیال
    مثل خیلی ها که نطق میگن هم تازه کار نیستیم
    هفده سال سابقه کار .
    البته بدون پاچه خواری و بدون پارتی .
    و هنوز که هنوز نمیتونیم درست و حسابی نیاز های اولیه مون رو بخریم .
    خوراک و پوشاک
    مسکن پیش کش
    بچه داریم که یکم خرجش نسبت به بقیه بچه ها بالاس و بیمه ساپورت نمیکنه .
    هفت هشت ساله داریم سر میکنیم
    بچه تازه ار اب و گل دراومده
    تو مدارس به روش شونصد سال پیش رفتار میکنن
    یا خوب تصتعی
    یا رک میشورن میزارن کنار
    و خلاصه ایتکه ما هم سنگ وطنو خیلی به سینه زدیم و هفده سالم علم و داتش رو اینجا بکار بردیم
    احترام گزاشتیم احترام ندیدیم
    کمک کردیم کمک ندیدیم
    حامی بودیم حمایت نشدیم
    ایرانو با کی دارین مقایسه میکنین که دلتون تنگ شده ؟؟
    هیچ احترامی به زن نیست
    بد دهنی تو جامعه بیداد میکنه
    کدوم ارتباط دوستانه ؟؟
    پز دادن و کلاس گزاشتن ها منظورتونه ..

    جمعتون رو گرد هم بیارین که چی . حرف بزنن مرتب پشت سرتون و بعد یکی بگوشتون برسونه و چزوندن شما لذت ببره .
    کافیه با چهار تا بچه ابتداعی هم کلام شی . متوجه میشی که چقدر ارتباطشون صمیمی هست
    شماها بیاین مملکت رو اباد کنین
    بقیه بالا بکشن و ببرن
    من ترجیح میدم کلفتی بیگانه رو بکنم ولی بچم زیر پرچمش با عزت احترام بزرک شه .

  187. رها می‌گه:

    من هم با وجود گرین کارت آمریکا برگشتم .
    اگر بخواهم صبح تا شب بر روی پا ایستادن کار کنم و استرس و هزارجور مرض روحی و جسمی بگیرم بهتره در کشور خودم باشم .آنجا هم ۹۹درصد ایرانیها مشکل روحی و افسردگی دارن وچون همه زندگیشون رو تو ایران فروختن روی بازگشت ندارن
    مردم نمیدونن که اینجا بوی کباب میاد ولی دارن خر داغ میکنن

  188. مینا می‌گه:

    وضعیت بدی شده.انقدر همه حرف از رفتن میزنن و هر سال عده ای رهسپار خارج میشن که آدم به موندنش شک میکنه .از طرفی کسانی که اونور هستن با خرف های گاها مثبت و منفیشون آدمو گیج میکنن .من سال آخر پزشکی هستم و به خاطر اقامت برادرم در انگلستان تا حدودی زمینه رفتنم فراهمه ولی ترس دارم از تصمیم گرفتن .چون به چشم میبینم کسانی که میرن دیگه نمیتونن ایرانو تحمل کنن و خارج از کشور رو با تمام بدی و خوبیش به جان میخرن .بنابراین اینکه برم ادامه تحصیل بدم و برگردم به نظرم بیهودست خصوصا با رشته ای که من میخونم .از طرفی ماندنم برای همیشه آن طرف هم قابل تصور نیست .اونم برای منی که همیشه با نوستالژی هام زندگی میکنم و پاتوقم کافه نادری و امثالهم هست .خلاصه که دو راهی بدی گیر کردم.

  189. فلی می‌گه:

    سلام

    الان هست که باید بگی از برگشتت راضی هستی یا نه این مهمه خیلی هم مهمه!

  190. علیرضا می‌گه:

    متن رو که خوندم، انگار نوشته خودم رو می خوندم. خیلی هاش رو تجربه کردم و به عینه دارم می بینم.

  191. بهرام می‌گه:

    سلام
    متن رو خوندم. نمیدونم چی باید بگم. الان تقریبا یک سال و نیمه که در آلمان دانشجو هستم. درس و کار خوب ئیش میره نسبتا. ولی نمیدونم…
    نمیدونم آیا آینده من در این کشور رقم خواهد خورد ؟
    دلتنگی پدر – مادر و خواهر و البته خواهرزاده ۱ ساله…
    ای بابا…
    تو ایران اگه مونده بودم الان کارمند یه اداره دولتی بودم و یه خونه رهن کرده میکردم شاید.
    الان تو اتاق ۱۰ متری خوابگاه تو….آلمان و دانشجوی سال دوم فوق لیسانس با یه کار نیمه وقت…
    آیا در آینده کنار پدر و مادرم خواهم بود یا خیر ؟
    اگه برگردم ایران چه کنم آخه ؟
    الان که نگاه میکنم, اگه صادق باشم باید بگم تو ایران از یه سری چیزا فرار میکردم. برای همین اومدم بیرون از ایران…
    آیا الان راضی ام ؟!
    همه چیز رو آینده مشخص میکنه…

  192. amirreza می‌گه:

    ba salam, majaraye ghorbat ro vaghean bayad zendegi konid ta befahmid in hamvatane aziz chi migeh. man khodam bish az 15 sal ast ke dar beljike lanati zendegi mikonam va hata az shenidane esmesh ham halam bad mishe. inja khob ast ama baraye khode gharbi ha na baraye man.shakhsan angizam baraye zendegi kardan dar inja besiar kameh, chera? dalilesh ham vazeh ast. masalan iran ke bodam tamame sal ro entezar mikeshidim ta norooz fara bereseh va hamin be man omid midad ta az oribehesht ta farvardino ba angizeh zendegi konam. chon midonestam ke jashne melie khodemon ro dar avalin rozeh sal jashn migirim. ama inja chi? bayad entezae sale noeye masihi ha ro dasht ke aslan man bahash biganeh hastam. shayad begid mageh nemishe to gharb norooz ro jashn gereft. (khob chera mishe) ama oun heso haleh iran ro nadare.dar iran norooz ke mishe bazar ha hameh vasayele marbot be norooz ro mifroshan,khiabonha halo hava va boye norooz ro migireh, ama inja az in harfha khabari nist.feghat baraye christmas ke jashne khodeshone khiabonha halo havaye christmas migire va man doost nadaram. in feghat yek mesale kochik bod. baraye bargharare rabeteh am doroost hamonjori ke in agha goft ba gheire iraniha nemishe ravabete amigh bar gharar kard,chon bahashon adam harfi baraye goftan nadare, na hamfarhange shoma hastand na inkeh dar morede delkhoshi haton mesle vatan mitonid bahashon sohbat konid. bishtar masaeli ke bahashon mishe dar moredesh harf zad marbot be jamehyeh gharb khatm mishe chon darim dar jameh inha zendegi mikonim va mosalaman dar gire masaele echtemai inja mishim. vali inha be man angizeh nemideh. dar zemn az tarafi ham delam vasehye farsi harf zadan tang mishe, doost daram ba kasani ke harf mizanam be zabane madarie khodam bashe, vajeh ha va estelahat irani dar barghararieh rabeteh estefadeh konam na estelahat va vajehhaye faransavi ke aslan baraye man bi mani hastand. inja hata tabeize nejadi va mazhabiam mishid be khatere zaher,va mazhabeon che az tarafe shahrvandaneshon che az tarafe polishaye in keshvarha. baz khoda ro shokr mikonam ke iranian va la aghal ba yado khaterate melat va mardom iran zendeh am ,va dar zehnam ba ounha zendegi mikonam va inha man ro zendeh negah midare. agar ham bar nagashtam ta be emrooz be khatere moshkelate eghtesadi iraneh .vagar na ghorbat hich chize jalebi nadare.

  193. وطن یار می‌گه:

    بسیار عالی نوشتید دوست عزیز. حرفهایتان حرف دل ماست که به هوای ماندن به اروپا آمدیم و هنوز در حال کلنجار با خود هستیم. شرایط در این سال ها در ایران برای جوانان و به خصوص تحصیلکرده ها بسیار سخت شد و همین جفا و بی مهری به سرمایه هایی که با هزینه ی خود مملکت رشد کرده و انتظار می رود بتوانند به وطن ثمر برسانند، باعث شد به تنگ آییم و با وطن قهر کنیم. ولی مگر می شود از پاره ی تن قهر کرد؟ وطن بخشی از وجود ماست. و چه زیباست جمله ی فرهادی عزیز که شما نقل قول کردی. فرزند بیمار را نمی شود رها کرد و رفت…
    البته ما هنوز با رزومه ای که شاید از خیلی از هیئت علمی های وطنی بهتر باشد، در وطن شغلی نیافته ایم. ولی آرزویمان کار در وطن است.

    راستی از شما تقاضا دارم حالا که برگشته اید از موفقیت ها و زندگیتان در وطن بیشتر بنویسید.

    همچنین بسیار عالی خواهد شد اگر گاه گاهی که فرصتی برای بازگشت تحصیلکرده های خارج به کشور فراهم می شود لطف کنید و اطلاع دهید.

    شاد و سربلند باشید.

  194. عباس می‌گه:

    دوستان بازنگردید الکی خودتون رو خوش نکنید.

  195. علی اولی می‌گه:

    برید بابا بسه دیگه
    اکثر اونایی که نمیمونن اونور باید از اول هم نمیرفتن
    اصلا چرا رفتی هدفت چی بود؟

  196. سارا می‌گه:

    دوست عزیز
    من هم مثل شما فکر میکردم و اواخر سال ۹۱ با تمام شدن درسم به ایران برگشتم. ۲ سال و نیم طول کشید تا دوباره بتونم ویزا بگیرم و برگردم اتریش. نه کار بود. نه هیچ آینده تضمین شده. بهتر دیدم یه زندگی متوسط اما بی دغدغه داشته باشم تا نسبتا خوب ولی پراسترس و بدون هیچ تضمینی برای آینده ام.
    تصمیم گرفتم اون لیوان آب رو همینجا دست پدر و مادرم بدم و اونها رو بیارم پیش خودم.
    ۳۰ سال زندگی و کودکی و جوانیم رو جایی هدر دادم که برابری زن و مرد نبود. شغل نبود. حقوق نبود. بهترین موفقیت یک زن ازدواج سنتی بود. درد بود. ۱۰۰۰ تومنی که امسال ذخیره میکردی سال بعد ۲۰۰ تومن هم ارزش نداشت.
    من مسئول آینده کشوری که به من جفا کرد نیستم.

  197. ساناز می‌گه:

    الان که برگشتی چی؟ راضی هستی؟ برگردی به گذشته باز هم این تصمیم رو میگیری؟
    چرا چیزی نمیگی؟

  198. شمیم می‌گه:

    نوشته هاتونو خوندم. حس مشترک ولی شرایط متفاوت. ۳۰ سال زندگی در خارج و جوانی و شادابی گذشت به نیمه عمر رسیدم. درس و تحصیل تمام شد. خانواده درجه اول اینجا در غربت. کسی در وطن منتظر من نیست. اما نیرویی منو به اون سمت میکشه. همسرم از ایران. و حالا فرزندی کوچک . همه عمر رفته و لحظه ای احساس رضایت نکردم. اخبار و شنیده ها ارامشی در من ایجاد نمیکنه . مثل گم کرده راهی هستم که نه جای موندن دارم نه پای رفتن. و چه دردی عمیقتر از این که هیچ کدوم از این شرایط به انتخاب من نبود. روزی که خانواده من بار سفر و هجرت بستن از ایران کسی از من نظر نخواست و حالا که امید برگشت دارم ریشه ای در اون اب و خاک ندارم و نه چشمی به انتظار من. کاش هیچ وقت هجرت نبود.

  199. غزاله می‌گه:

    لذت بردم از خواندن این مطلب عالی بود
    کاش اکثریت مثل شما فکر می کردند، کاش می فهمیدند بودن با هم و گذرداندن وقت با یکدیگر ناب تر از هر چیزی است، فرصت بودنمان با هم کوتاه است، کاش اونی که رفت اون سر دنیا درس بخونه و خانواده اش هی گفتن بمون، می فهمید که خیلی های دیگه چشم به راهشن کاش برگرده ، کاش دیدگاهش چیزی باشه مثل شما. کاش

  200. ناشناس می‌گه:

    دکتر جان ، از حال الانت بگو. راضی هستی برگشتی؟

  201. هموطن می‌گه:

    سلام دکتر جان،
    یه چند ماهی میشه که منم در این فکرا هستم،امروز این “احساس سردرگمی و تنهایی در خارج از کشور” رو گوگل کردم به سایت شما رسیدم
    مطلب رو خوندم دقیقا یعنی مثل اینکه خودم نوشتم
    با چه رویاهایی قدم به غربت گذاشتیم
    تو کشوری هستم که هر چه قدر هم سواد داشته باشی باز خارجی هستی نسبت بهشون
    ارتباط برقرارکردن عمیق سخت شده
    واقها سردرگم هستم
    دکتری به چه ارزشی؟
    به ارزش تحمل فشار،استرس، تنهایی.
    یعنی فکر میکنم دچار افسردگی شدم
    نیمه راه هستم.
    دو سالم مونده ،فقط میخوام تموم بشه فقط

  202. سپیده می‌گه:

    سلام ی ماهی میشه از کانادا برگشتم (با اینکه PR دارم)و تمام حرف هایی که زدین با تمام وجودم حس میکنم. من دوس داشتم بمونم و اونجا زندگیمو بسازم اما شرایطم به من این اجازه رو نداد و الانم وضعیت روحی خوبی ندارم اما با خوندن نوشته های شما خیلی احساس بهتری کردم و نوری ته دلم روشن شد.
    ممنون …قلم گرم وشیوایی داشتید والبته امیدبخش

  203. شیدا می‌گه:

    به نظر من تا کسی تو غربت و بیرون از وطنش زندگی نکرده باشه درد دور از وطن بودن رو حس نمیکنه، من هفت ساله بیرون از وطن زندگی میکنم مثل بهشتی میمونه که متعلق به ما نیست ما اگه میتونیم باید وطن خودمون رو به بهشت تبدیل کنیم، هیچ جا وطن نمیشه با هم کمبودهایی که داره و عامل ایجاد این کمبودها تک تک خود ما ایرانی ها هستیم که تلاش میکنیم با هر قیمتی که شده خودمون رو بالا بکشیم حتی با پا گذاشتن رو حقوق دیگران تا خودمون اصلاح نشیم جامعه ایران اصلاح نمیشه. اگر اروپا پیشرفت و زیبایی داره حاصل خرد جمعی و تلاش تک تک مردمش بوده، ما هم خواهیم توانست وطنی ایده آل بسازیم اگر خودمان بخواهیم. دوست عزیز من هم موافق نظر بازگشت هستم و امیدوارم موفق باشیم و سهمی در آبادانی وطن خودمان داشته باشیم

  204. شیدا می‌گه:

    من که تو دوراهی وحشتناک هستم، تو ایران درس خواندم و شغل خوبی هم داشتم، آوردم تو خارج نه توان و قدرت درس خوندن رو دارم نه رمق باد گیری زبان آلمانی و نه شغل ایده آل، و حالا فهمیدم آمدنم حماقت محض بوده، بخدا وطن ی چیز دیگه هست حداقل همه جا میتونی با مردم حرف دلت رو بزنی میتونی راحت ارتباط برقرار کنی، عزیزانت کنارت هستن هر جا که در بمونی بالاخره یکی به دادت مدرسه. غربت واقعا وحشتناکه…..

  205. محمد می‌گه:

    مطلب بسیار خوبی بود. کامنت های زیر پست هم بسیار جالب بود.
    من هم دوست دارم اگر به تصمیم نهایی رسیدم در خارج کشور به تحصیلاتم ادامه دهم به کشور برگردم، اما همین تصمیم گرفتن برای ادامه دادن یا ندادن درس هم برای من دشوار است.

  206. امیر می‌گه:

    درود بر شرفت!
    حرفهات رنگ شادی و آزادگی داره

  207. بهزاد می‌گه:

    ممنون. چقدر خوب نوشتی!
    من اخیرا به شدت به فکر رفتن افتاده بودم. رزومه خیلی خوبی دارم و شانس بالایی برای پیدا کردن کار مناسب. ولی نکته مهم اینه که در حال حاضر تو ایران وضعیت ایده آلی دارم. حقوق خیلی خوبی که حتی با استاندارد غرب جذابه. اعتبار بالایی تو حوزه کاری خودم دارم و به محض اینکه از کار فعلیم جدا بشم حداقل چهار پنج جا هست که با مبلغ بالاتری استخدامم میکنن.
    خانواده و دوستان خوبی هم دارم و خدا رو شکر همه چیز بر وفق مراده. ولی یه فکری اذیتم میکرد که شاید با نرفتنم به خارج از فرصتهای بیشتری محروم شدم. مطالبی که شما نوشتید باعث شد یه خورده از خودم خجالت بکشم. واقعا با این توصیفی که شما داشتی و خودم هم بهش رسیده بودم رفتنم به خارج حماقت محض هست. البته چند وقت قبل پذیرش هم گرفتم ولی خدارو شکر اون زمان منصرف شدم. الان حس میکنم تصمیمم درست بوده.
    باز هم ممنونم.

  208. siavash می‌گه:

    سلام امیدوارم حال همه خوب باشه خواستم بگم هیچی ارزش اینو نداره ادم از خانوادش دور باشه من بچه روستایی هستم اومدم تهران که کار کنم فقط بخاطر اینکه یکم چهرم خوب بود شدم مدیر یه هتل همش هم شانسی بود الان چندسال اینجام ولی هنوز دلم تو اون روستایی هستش که متولد شدم خیلی دلم میخاد برگردم و به همین زودی همین کارم میکنم دلم واسه پدر مادر پیرم تنگ شده

  209. Me می‌گه:

    بسیار زیبا گفتید .خیلی به دل نشست

  210. ناشناس می‌گه:

    نظر گذاشتن وقتی آقا اویس حتی نمیخونن چه فایده؟
    چه برسه به جواب دادن ایشون!

  211. پیمان می‌گه:

    عجب قلمی. هم از محتوا لذت بردم و هم از نحوه نگارشتون. خدا بهتون برکت بده

  212. گلاره می‌گه:

    باید بگم انقدر از خواندن این مطلب خوشحال شدم (انقدر که ازین دسته مطلب ها کمه) که به وجد اومدم و به وجود هموطنی مثل شما افتخار میکنم . امیدوارم به عنوان یه جوون بیست و دو ساله بتونم تمام تلاشم رو برای موندن و مفید بودن انجام بدم و ثابت قدم باشم . همیشه امید وجود داره . زنده باشید

  213. مریم می‌گه:

    تصادفی متن شما رو مطالعه کردم.
    بجز پاراگراف آخر بقیه نکاتش رو در آمریکا تجربه کردم.
    به همین دلایل بگشتم ایران که خدمت کنم.
    سوال من از شما اینه: آیا با گذشت چند سال هنوز به این مطالب معتقدید؟ از تخصصتون تونستید استفاده کنین؟
    ایران را رو به آبادانی میبینید؟
    منم روزی این حرفها رو به خودم گفتم ولی سخت الان در شک هستم که ایا ماندن در ایران کار صحیحی هست؟ آیا این دلایل کافیه؟

  214. حمیدرضا می‌گه:

    شرمنده این حرفو میزنم عقل شما یا مغز شما رو به زواله پیری مغز امومده سر وقت شما نمی فهمی زندگی یعنی چی پیروز باشی

  215. عباس معصومی می‌گه:

    بسمه تعالی
    بنده با حرف شما مخالفم و برگشتن رو به صلاح نمیبینم
    با شرایط فعلی ایران و مفت خوری هایی که مسئولین و آقازاده ها راه انداختن جای برگشتن که نیست هیچ ، تازه باید جمع کرد رفت !!
    اگر سیستم اقتصادی و سیاسی کشور به کلی عوض شه و این موضع گیریها( که نسبت به بعضی کشورا دارن که باعث شده تحریم بشیم و پدر مردم دربیاد) تغییر کنه و ایران کشوری نباشه که تک و تنها یه گوشه ی دنیا باشه و همه نگاه بدی بهش داشته باشن ، اون موقع میشه روی برگشتن حساب کرد
    البته این موضوع که مهاجرت نکنیم و در کشور بمونیم و از جون براش مایه بذاریم رو میشه به فال نیک گرفت..ولی وقتی تا پارتی بازی هست و این همه جوون که آینده ی کشور دستشونه بیکارن چه امیدی میشه داشت واقعا؟
    بد نیست صاحبان فعلی کشور مردم رو به عنوان رعیت و زیر دست نبینن و خوشونو از اونا بدونن و تمام تلاششونو به کار بگیرن که انشالله از این وضع فلاکت بار در بیایم
    به امید آن روز. . .

دیدگاه شما امین شاکر