مالِ ديگران

پنجاه سال هم بیشتر است

خرداد ۲۰م, ۱۳۹۱
پدرم در صفحه‌ي فيس‌بوكش اين‌طور نوشته است:پايم را كه داخل كتابفروشي گذاشتم، نيمرخش را ديدم، گرفته و دل‌مشغول، و در يك «آن‌»، پيش از آن‌كه ببيندم و به استقبالم بايستد، بي‌اختيار نيم قرن به عقب برگشتم.***كمي بيش از... ادامه

به بهانه‌ی این جدایی‌ها

دی ۳۰م, ۱۳۹۰
اين يادداشت را نازنين٬ يكي از دوستانم در فيس‌بوكش گذاشته بود كه خواندم و به دلم نشست. گفتم اين‌جا بياورمش كه شما هم بخوانيد و به دلتان بنشيند:جدایی نادر از سیمین یا جدایی سیمین از نادر. فکر می‌کنم دومی درست‌تر است. برای... ادامه

اسماعیل ۱۶-۱۷ ساله

دی ۲۸م, ۱۳۹۰
پدرم٬ اسماعيل٬ در صفحه‌ي فيس‌بوكش نوشته است:از سر بیکاری٬ آلبوم‌های قدیمی را ورق می زدم. رسیدم به عکس‌های سیاه و سفید و رنگ و رو رفته‌ای که از دوران نوجوانی و جوانی به یادگار مانده بود. یکی بیشتر از بقیه نظرم را جلب کرد؛... ادامه

از بابل تا سوییس

مهر ۳۰م, ۱۳۹۰
امروز علاوه بر يادداشتم در صفحه‌ي اول روزنامه‌ي اعتماد٬ يك يادداشت ديگر هم در صفحه‌ي آخر روزنامه به من مربوط مي‌شود. عليرضا خامسيان٬ دبير يكي از سرويس‌هاي روزنامه كه از دوستان قديم و همكلاسي دبستان و دبيرستانم بوده... ادامه