همين‌جوري

فروردین ۲۶م, ۱۳۹۷
 از فرودگاه امام بدم مي‌آيد. بدم آمد. از همان شب شهريور ٨٧ كه دم در سالن پرواز، مامان و بابا و بقيه را بغل كردم و نمي‌دانستم ديگر چه وقت مي‌بينمشان يا اصلا مي‌بينمشان. همان دم از فرودگاه و هر موقعيت مشابهي كه آدم را از... ادامه

خیلی دور، خیلی نزدیک

دی ۳م, ۱۳۹۶
صبح، وسط شلوغی‌های روزمره، درگیر هزار کار و بار بیخود، خسته از کم‌خوابی دیشب، دوستی زنگ زد و پرسید: چل‌چراغ این شماره را خریده‌ای؟ بی‌حوصله گفتم همان که عکس ابتهاج روی جلدش است؟ خریده‌ام، اما هنوز بازش نکرده‌ام. گفت... ادامه

مولود بند کفشی باز شده

بهمن ۲۶م, ۱۳۹۵
  این یادداشت در شماره ۴۰ هفته‌نامه کرگدن به چاپ رسید.-----از صبح که بیدار شده‌ام حال دیگری دارم. بهتر بگویم، فکرم جای دیگری‌ست. هی مدام تصویر جوانی پدر و مادرم می‌آید جلوی چشمم و حال دیگری بهم می‌دهد. صورتم را که... ادامه

قصه بگوییم

مرداد ۲۱م, ۱۳۹۵
سال اولی که سوئد زندگی می‌کردم، همان سال ۲۰۰۸، آدم جذابی نبودم. حالا نه این‌که بعدترش آدم فوق جذابی شدم. ولی خیلی زود متوجه شدم که در روابط اجتماعی و برای شکل دادن روابط در فضایی جدید، فراتر از خوب بودن ساده، پارامتری به... ادامه