همين‌جوري

آن‌چه شیران را کند روبه‌مزاج

دی 18ام, 1389

نمی‌دانم شما تا به حال به آدم‌هایی برخورده‌اید که سراپا ایراد هستند٬ اما یک نقطه‌ی مثبت بزرگ دارند که آدم حاضر است به خاطر همان یک نقطه تمام بدی‌هایشان را نادیده بگیرد؟ این‌جور بگویم که همان یک خوبی‌شان به همه‌ی بدی‌هاشان بچربد.

پروازهای خارجی ایران‌ایر از همین دسته است که آدم می‌تواند تمام کاستی‌ها و مشکلاتش را به غذای خوبی که در طول پرواز به خورد مسافران می‌دهد ببخشد. نمی‌دانم این ذایقه‌ی ایرانی من است یا چیز دیگری٬ اما به واقع پذیرایی‌شان حرف ندارد. هم انتخاب خوبی در غذا دارند٬ هم کیفیت خوبی دارد و هم چیزهایی که کنار غذا می‌گذارند –مثل ماست توت‌فرنگی و سالاد کلم و این‌جور چیزها- به آدم حال اساسی می‌دهد. حالا این را داشته باشید تا اصل داستان را برایتان بگویم.


من یک پرواز رفت و برگشت (تهران-ژنو-تهران) داشتم که رفت آن را به دلایلی از دست دادم و ناگزیر شدم بعدتر با پرواز دیگری خودم را به ژنو برسانم. بعد فکر کردم چون تقصیر از جانب من بوده است٬ بدیهی است ایران‌ایر پولی را به من برنگرداند و لذا اصلن مراجعه و پیگیری برای پول از دست رفته را کاری عبث دانستم که وفتم را هدر خواهد داد و آخرش هم چیزی دستم را نخواهد گرفت. این محاسباتم البته درست بود. اما نکته‌ای که از آن غافل بودم این بود که کسی که پرواز رفت را از دست داده است٬ به طور خودکار پرواز برگشتش هم ملغی خواهد شد٬ مگر این که در اولین فرصت به ایران‌ایر مراجعه و برگشتش را دوباره محکم کند. من نمی‌دانم این چه رویه‌ی مسخره‌ای است. اما تلقی‌شان این است که کسی که رفتی نداشته است٬ برگشتی هم نخواهد داشت. گمان هم می‌کنند آدمی که از پرواز رفت جا مانده است٬ تا ابدالدهر در همان جا که بود خواهد ماند و در این دنیای امروز هم خط پروازی غیر از ایران‌ایر وجود ندارد که بتواند آدم‌هایی را که جا مانده‌اند٬ به مقصد برساند. به هر حال این‌ها که می‌گویم٬ زیاده است و واقعیت این است که چند هفته بعد از رفتی که از دست دادم٬ وقتی برای برگشت به ایران به فرودگاه ژنو رفتم٬ باخبر شدم که بلیط برگشتی به نام من وجود ندارد.

وقت‌هایی در زندگی هر آدمی هست که اصرار کردن و چانه زدن ثمری ندارد. یکی از این موقعیت‌ها –به نظر من- در فرودگاه‌های خارجی است که اگر خود خدا هم به زمین بیاید و سفارش آدم را بکند٬ نه‌شان آره نمی‌شود. دخترکی که در تحویل بار نشسته‌بود٬ در جواب اصرار چندباره‌ی من٬ مانند آدم‌آهنی‌ای که هیچ حرفی جز آن‌چه بهش باد داده‌اند در دهانش نمی‌چرخد٬ لبخند بی‌معنایی زد و جوابش را برای چندمین بار تکرار کرد: مناسفم. نام شما در لیست نیست. راست می‌گفت بنده‌ی خدا. واقعن متاثر بود جان خودش.

دوان‌دوان خودم را رساندم به غرفه‌ی فروش ایران‌ایر٬ غافل از این‌که ایرانی هر جا که باشد اصالت ایرانی خود را حفظ می‌کند و آن زمان که باید سرجایش نشسته باشد و جواب ارباب رجوع را بدهد٬ معلوم نیست کجا غیبش زده است. لطفن توجه داشته باشید که کمتر از دو ساعت به زمان پرواز مانده بود و هیچ بنی‌بشری آن‌جا حضور نداشت که گرهی از کار من باز کند. غرفه‌ی کناری Egypt Airline بود که خانم متصدی‌اش٬ اگرچه مشتری‌ای هم نداشت٬ شق و رق سر جایش نشسته بود که خدای ناکرده اگر یکی از مشتریانشان به فلاکتی نظیر من گرفتار آمد٬ جوابگویش باشد. شروع کردم به شماره گرفتن٬ هر جایی که به فکرم می‌رسید. دفتر ایران‌ایر در ژنو٬ دفتر مرکزی ایران ایر در تهران٬ دفتر فروش تهران٬ هر جا که فکرش را بکنید. جواب اما یکی بود: الان٬ یعنی دو ساعت قبل از پرواز٬ سیستم بسته شده است و تنها جایی که می‌تواند مشکل شما را حل کند٬ گیشه‌ی ایران‌ایر در فرودگاه ژنو است. گفتم کسی این‌جا نیست که جوابگو باشد. گفتند انشاا… می‌آیند. نگران نباشید.

نیم‌ساعتی گذشت که آقای کارمند ایران‌ایر سر و کله‌اش پیدا شد. نیم‌ساعت که چه بگویم٬ برای من که دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید به قدر ۱۰ ساعت گذشت. می‌شناختمش. پیرمرد تونسی‌ای است به نام علی که نمی‌دانم چگونه دست روزگار او را به استخدام ایران‌ایر کشانده است. از فارسی هم تنها چهار کلمه بلد است: سلام٬ خداحافظ٬ رفت و برگشت٬ سفر‌به‌خیر. مشکل را برایش شرح دادم و گفتم می‌خواهم بلیط لغو شده‌ام را دوباره فعال کنم. از غرغری که کرد٬ دستگیرم شد کار راحتی در پیش نیست. نشست پشت میزش و لپ‌تاپش را از کیفش درآورد.

[چون می‌دانم از این‌جا به بعد داستان را باور نخواهید کرد٬ همین ابتدا اعلام می‌کنم که همه‌ی آن‌چه می‌شنوید٬ بی کم و کاست عین واقعیت است٬ بی آن‌که چیزی را در آن تغییر داده و یا بزرگ و کوچک کرده باشم. ]

پیرمرد٬ همان‌طور که لپ‌تاپ را روشن می‌کرد برایم توضیح داد که با توجه به این که لپ‌تاپش قدیمی است٬ باید ۱۰ دقیقه‌ای صبر کنیم تا سیستم بالا بیاید. نگاهم که به لپ‌تاپش افتاد٬ آه از نهادم برخاست. به سختی می‌شد عمر آن را حدس زد٬ اما می‌توانم بگویم از قدیمی‌ترین لپ‌تاپ‌هایی بود که تا به حال دیده بودم. با خودم گفتم عصبانیت و خودخوری و این حرف‌ها فایده‌ای ندارد. این‌جا همان‌جایی است که باید خودت را بزنی به رگ بی‌خیالی و صبر کنی ببینی چه اتفاقی می‌افتد. برای این‌که حرفی زده باشم تا زمان بگذرد٬ یا شاید هم برای این‌که فضا را دوستانه کرده باشم٬ پرسیدم چرا از ایران‌ایر نمی‌خواهید یک لپ‌تاپ جدید برایتان بگیرد. سری تکان داد که درخواستش را داده است و قرار است برایش بگیرند. چنین به نظر می‌آمد که پیرمرد در طی سال‌های خدمتش در ایران‌ایر کاملن به روال‌های زمان‌بر و خسته‌کننده‌ی ما آشنا شده بود و از سادگی و بی‌تفاوتی کلامش مشخص بود که به خوبی آن را پذیرفته است.

ده دقیقه‌اش شد یک ربع و من هم همان‌جا این‌پا و آن پا کردم و خودم را خوردم. بالاخره ویندوزش که بالا آمد٬ پیرمرد زیر لب وزوزی کرد و از مشکل جدیدی پرده برداشت. مستقیم که به‌م نگفت٬ زیر لب مثلن با خودش گفت که من بشنوم. به در گفت که دیوار بشنود. ظاهرن مشکل از این قرار بود که کابل اینترنتش قطعی داشت و گاهگداری در حین انجام کارها قطع و وصل می‌شد. چاره‌ چیست؟ با کمی خجالت گفت اگر زحمت بکشم بروم داخل گیشه کنار دستش و یک سر کابل را به ورودی اینترنت محکم نگه دارم٬ او هم می‌تواند با یک دست سر دیگر کابل را به لپ‌تاپ فشار دهد و با دست دیگرش کار مرا راه بیندازد.

آن‌چه شیران را کند روبه‌مزاج / احتیاج است٬ احتیاج است٬ احتیاج

جای بحث نبود. کابل که خوب است٬ در آن موقعیت اگر بهم می‌گفت به جای کابل هر چه نابدترش را هم نگه دارم٬ انجام می‌دادم که پرواز را از دست ندهم. رفتم تو و چمباتمه زدم گوشه‌ی گیشه٬ جایی که کابل اینترنت به ورودی وصل می‌شد و عملیات مربوطه را انجام دادم. او هم یک سر دیگر کابل را نگه داشت و چسبید به کار. پرسیدم این کابل را هم به ایران‌ایر درخواست داده‌اید و آن‌ها امروز و فردا می‌کنند؟ گفت نه٬ این را کوتاهی از خودم بوده است که هفته‌ی پیش یادم رفت عوضش کنم.

در این هیر و ویر٬ همان‌طور که مانند معتادها گوشه‌ی غرقه کز کرده بودم و انگشتم را گذاشته بودم آن‌جا که ارتباط قطع نشود٬ خانم ایرانی‌ای از راه رسید و سلام و علیکی با علی‌آقا راه انداخت که معلوم شد آشنایی قبلی‌ای با هم دارند. بعد صدایش را پایین آورد که علی‌آقا٬ اضافه‌بار دارم. کسی را می‌شناسی که بگذارم روی بار او و جریمه ندهم؟ علی آقا هم نگاهی به این‌طرف و آن‌طرف کرد و یکهو -گویی مرا فراموش کرده و با دیدنم در گوشه‌ی گیشه به یادم آورده باشد- پرسید شما بارت چند کیلو است؟ گفتم زیاد نیست. ۱۵-۲۰ کیلو. گفت پس یک بخشی از بار این خانم را هم بگذار روی بارت که کار او هم راه بیفتد. لبخندی هم زد آخرش که یعنی تو که به این فلاکت افتاده‌ای امروز که آن‌جا چمباتمه زده‌ای و انگشتت را کرده‌ای آن‌جا٬ ای هم رویش. به نظر شما چاره‌ای جز قبول این پیشنهاد داشتم؟ خانم ایرانی از من و علی‌آقا تشکر کرد و رفت. علی هم بعدش نامردی نکرد و به جبران محبت و دستمزد زحمتم کارم را فوری راه انداخت و پیام نویدبخشی داد که مشکل حل است. البته بعدش خواهش کرد دو سه دقیقه‌ی دیگر هم انگشتم را همان‌جا نگه دارم که پیش از آن‌که ارتباط قطع شود٬ کار دیگری را هم که بر زمین مانده بود سر و سامان بدهد. باز از همان لبخندهای بی‌معنی زد و ادامه داد که حتمن هفته‌ی آینده یادش می‌ماند که کابل این‌جا را عوض کند.

کارش که با من تمام شد٬ دوان دوان رفتم به سمت تحویل بار. خانم اضافه‌بار آن‌جا منتظرم ایستاده بود. بارهایمان را یکی کردیم و تحویل دادیم و خلاص. دقایقی بعد در هواپیما به مقصد تهران نشسته بودم.


بعد از آن‌همه استرس و معطلی و چمباتمه زدن و انگشت کردن و بار دیگران را روی بار خود اضافه کردن٬ شما بگویید چه چیزی می‌چسبد؟ جواب٬ غذای ایران‌ایر. وقتی مهماندار پرسید “خوراک مرغ داریم و قرمه‌سبزی. کدام را میل می‌کنید؟” پاسخ من مشخص بود.

قرمه‌سبزی. البته که قرمه‌سبزی. مرد حسابی٬ آخر این‌هم پرسیدن دارد؟

سرکار خانم Fireman

دی 15ام, 1389

مقاله‌ای را که برای ژورنال Public and International Affairs فرستاده بودم, برگردانده‌اند که اصلاحاتی را در آن اعمال کنم. جدا از اصلاحات معمول و متعارف که چیزهایی نظیر نحوه‌ی ارجاع‌دهی منابع و زیرنویس‌ها و فونت و اندازه‌ی متن و سرتیترها را در بر می‌گیرد, ایرادی هم به کارم گرفته‌اند که دست‌نوشته‌ام از لحاظ جنسی خنثی نیست و پاره‌ای تبعیض‌های جنسیتی در آن به چشم می‌خورد. مثال‌هایی هم آورده و خواسته‌اند این‌ها و مواردی از این دست را در کارم اصلاح کنم.

حالا مثال‌هایشان چیست؟ جایی در مقاله آورده بودم:

Each party is expected to notice his dissatisfaction to…

آن‌ها خطش زده و نوشته‌اند:

Parties are expected to notice their dissatisfactions to…

بعد هم تأکید کردند جایی که اعمال چنین تغییری ممکن نیست باید از ضمیر نامشخص he/she استفاده شود.

Chairman را تغییر داده‌اند به Chair و مثال‌های دیگری هم از پی‌ش آورده‌اند که مثلن Businessman را بنویسمBusiness executive یا Manager و به جای Congressman بنویسم Representative و یا Fireman را با Firefighter عوض کنم و از این جور چیزها.


به نظرم نوعی اغراق یا غیرواقعی بودن در آن به چشم می‌خورد که در زبان عامیانه‌ی خودمان به‌ش می‌گوییم سوسول‌بازی. وگرنه چه کسی است نداند که وقتی در متن به سوم شخص با ضمیر he اشاره می‌شود, منظور نه جنسیت او, بلکه تنها اشاره به کسی است که می‌تواند مرد یا زن باشد. وانگهی, حتی اگر هم بخواهیم در این زمینه حساس باشیم و تبعیض‌ها را بزداییم, همین رویه‌ای که مدت‌هاست باب شده و نگارنده جنسیت ضمایر را جنسیت خود قرار می‌دهد کفایت می‌کند. من این اواخر مقاله‌های زیادی را دیده‌ام که خانم نویسنده در تمام مقاله برای سوم شخص‌های ناشناس از ضمیر she استفاده می‌کرده است و در واقع, به این ترتیب رقابت عادلانه‌ای هم ایجاد می‌شود که اگر تعداد مقاله‌های منتشر شده توسط خانم‌ها در حیطه‌ای بیش از آقایان باشد, در آن حیطه ضمیر مؤنث ضمیر غالب خواهد بود و برعکس.

در مورد کلماتی نظیر Fireman و امثال این‌ها هم شک دارم که جایگزینی کلمات خنثی شیوه‌ی مؤثری باشد. نمی‌دانم. نوعی احساس مته به خشخاش گذاشتن دارم یا همان سوسول‌بازی که گفتم. به نظرم مشکلی را حل نمی‌کند و تأثیر چندانی هم ندارد.


حالا من که ریشم گروی آن‌هاست و باید این اصلاحات را اعمال کنم. ولی غُرش را آوردم این‌جا برای شما زدم که مفت در نرفته باشند.

Nightmare

دی 11ام, 1389

خواب دیدم با حمیرا خوابیده‌ام. به نظرم نوعی تنبیه یا مجازات بود٬ چون اکراه خودم را هم در خواب به یاد می‌آورم. حالا این‌که حمیرا با آن آرایش عجیب و غریب و موهای فرفری تا چه اندازه در خواب می‌تواند ترسناک باشد٬ به کنار. بخش هولناک‌تر داستان این بود که هم‌چنان که مشغول بودیم٬ بی‌وقفه این آهنگ “می‌خوام برم دریاکنار٬ دریاکنار هنوز قشنگه” را هم می‌خواند و من که به این ترانه و تحریرهای جیغ مانندش حساسیت دارم٬ تنها می‌کوشیدم با شدت و سرعت بخشیدن به کار مانع اوج گرفتن صدایش شوم که البته بی‌فایده بود. سراغ بیت‌های بعدی هم نمی‌رفت و مدام همین یک مصراع را تکرار می‌کرد.

در فکر بودم که به ناگاه بزنم به چاک و شرش را بکنم که یکهو در اتاق باز شد و شماعی‌زاده پابرهنه دوید داخل که “گیتار مرا کجا برده‌ای؟” گفتم آقای شماعی‌زاده٬ ما الان در موقعیت مناسبی نیستیم. بعدن در این باره صحبت می‌کنیم. توجهی نکرد و مشغول وارسی گوشه‌کنار اتاق شد که مثلن گیتارش را پیدا کند. خواستم بروم جلویش را بگیرم٬ اما حمیرا نگذاشت و گفت اول باید این کاری را که شروع کرده‌ام٬ تمام کنم. خلاصه٬ اوضاعی بود.

کابوس‌هایمان هم به آدم نمی‌ماند.

دی 8ام, 1389

مدتی است در گودر باب شده است به کرات کلمات رکیک را برای خنداندن و شیرینی بیشتر یادداشت به کار می‌برند. یعنی اصلن به نظرم فحش و کلمه‌های ناجور عصای دست برخی یادداشت‌نویس‌های کوتاه شده است و خودشان هم آن را نوعی کاردرستی و باحال بودن به حساب می‌آورند. مثال:

ژانر

اینایی که هر چیز دم دستی و کیـ…ی رو تو یه گفتگوی دونفره می پرسن برای اینکه نشون بدن باهوشن.

(حذف از من است. نویسنده کلمه‌ی کامل را آورده است.)

خواستم بگویم من یکی که خوشم نمی‌آید از این شیوه. حالا نه این‌که خودم آدم خیلی مودبی باشم و نازک‌تر از گل از دهانم درنیاید. ولی با هر حساب و کتابی و در هر فرهنگ و مرامی٬ رعایت حدی از عفت کلام زیباتر است. البته این را هم می‌فهمم که گاهی و جایی به واقع می‌طلبد که نویسنده کلمه‌ی رکیکی را دقیقن و بدون حاشیه‌روی بیاورد. اما وقتی این گاهی تبدیل می‌شود به همیشه و عادت٬ به نظر می‌رسد نویسنده می‌خواهد طنز ضعیف یا نداشته‌اش را با آوردن فحش و این‌جور چیزها خنده‌دار کند که البته نتیجه‌ای هم نمی‌دهد.

خواستم بگویم این حد از بی‌پردگی و شیوه‌ای را که دارد از پی آن باب می‌شود٬ من یکی که نمی‌پسندم.