همين‌جوري

کفتر چاهی وطنی٬ مقیم ژنو

آبان 25ام, 1389

روزهایی که کاری٬ جلسه‌ای چیزی در دانشگاه ندارم یا نیاز به منبعی در کتابخانه ندارم٬ در خانه می‌مانم و با وی‌پی‌ان به دانشگاه وصل می‌شوم. امروز هم از آن روزها بود که چشم باز کردم و هوای ابری و باران نم‌نم را که دیدم٬ هوس کردم در خانه بمانم و به درس و مشقم برسم.

نشسته بودم به کارم پشت پنجره٬ لیوان چای دم دستم. بیرون بارانکی می‌زد و از آن لحظه‌های خوشی بود که آدم دلش می‌خواهد کش بیاید و تمام نشود. سرم گرم کارم بود که دو تا کبوتر چاهی٬ همان کبوترهای حرم٬ آمدند و روی پنجره‌ی روبه‌رویی نشستند٬ با فاصله. یکی این طرف پنجره٬ یکی آن طرف. با هم که نیامدند؛ اولی یکی آمد٬ بعد یکی دیگر.

کمی دور و برشان را پاییدند و بعد یکی‌شان پرید پیش دیگری. معطل نکردند. شروع کردند به عشق‌بازی. چه بازی‌ای می‌کردند در این هوای بارانی٬ زیر آن سرپناه٬ چه خلوتی داشتند.

یواشکی از گوشه‌ی چشم می‌پاییدمشان و محو تماشاشان بودم. کارشان که تمام شد و کامشان را که گرفتند٬ دوباره یکی پرید آن لبه‌ی پنجره. انگار می‌خواستند بگویند ما با هم نسبتی نداریم. تن‌مان به هم نخورده است و کاری هم با هم نداشته‌ایم. به تصادف است که هر دومان این‌جا نشسته‌ایم.

دیگر دلم طاقت نیاورد. بلند شدم و پنجره را باز کردم. صداشان کردم و پرسیدم: ببینم مگر شماها هم از جایی آمده‌اید که باید دوست داشتن را پنهان کنید؟ دنبال جای خلوتی بگردید که هم را ببوسید و بعد جایتان را عوض کنید و دور از هم بنشینید که کسی بویی نبرد؟ مگر شما هم از جایی آمده‌اید که باید حواستان به در و همسایه باشد و همه جا را بپایید که آشنای فضولی کسی شما را نبیند؟ نکند شما هم از جایی هستید که ازتان می‌پرسند چه نسبتی با هم دارید؟

صدایم را که شنیدند٬ دستپاچه شدند. گویی پشت پنجره که نشسته بودم٬ مرا نمی‌دیدند و حالا که پنجره را باز کرده بودم٬ فهمیدند رو دست خورده‌اند و خلوتشان چندان هم خلوت نبوده است. هول‌هولکی نگاهی به هم کردند و پر زدند و رفتند. شاید هم پیش از پریدن٬ قرار بعدی‌شان را گذاشتند. خواستم بگویم نترسید. اینجا کسی کاری به کارتان ندارد. این‌جا کسی برای عشق‌بازی بازخواستتان نمی‌کند. اما دیگر دور شده بودند.

آشنا می‌زدند. به گمانم هموطن بودیم.


تو نیکی می‌کن و در دجله انداز

آبان 24ام, 1389

این روزها اگر سری به ویکی‌یدیا بزنید٬ آن بالا پیامی از جیمی ویلز٬ موسس ویکی‌پدیا را می‌بینید که خواستار کمک مالی بازدید کنندگان به این دانشنامه‌ی اینترنتی شده است. حالا نه به همین صراحت که کاسه‌ی گدایی بگیرد دستش و بگوید پول بدهید؛ ولی ماحصل کلامش این است که سابقه‌ای از ویکی‌پدیا را در ۱۰ سال اخیر مرور کرده و در پایان هم از بازدیدکنندگان خواسته است اگر مایل هستند همچنان ویکی‌پدیا را به صورت رایگان و دور از تبلیغات آزاردهنده در دسترس داشته باشند٬ کمک‌های مالی خود را در اندازه‌های دلخواه ۲۰ ٬ ۳۵ و ۵۰ دلاری به این دانشنامه ارسال کنند.

ساده‌ترین راه این است که قضیه را با این سوال شروع کنم که چرا من داوطلب انجام این کمک نشدم. مگر نه این که ویکی‌پدیا یکی از جاهایی است که هر روز دست‌کم چند بار سر و کله‌ام آن‌جا پیدا می‌شود و هر بار هم که دست خالی به آن‌جا می‌روم و دست پر برمی‌گردم دعای خیری نصیب آفرینندگان آن می‌کنم؟ مگر نه این که مجموعه‌ی ویکی‌پدیا (دست‌کم در سه زبان انگلیسی٬ فارسی٬ فرانسه) و خواهرهای آن٬ نظیر ویکی‌واژه و ویکی‌نبشته تا همین‌جا به کرات مشکلات زیادی را از سر راه من برداشته و سهم بزرگی در یادگیری‌هایم و باز کردن گره‌های کور پیش‌رویم داشته‌اند؟ پس حرف حسابم چیست؟ چرا حالا که زمان تشکر فرا رسیده است٬ دستم را مشت کرده‌ام و نم پس نمی‌دهم؟

البته این که گفتم٬ به نظرم تنها کنش شخص من نیست. چرا که در همین چند روز اخیر از آدم‌هایی هم که دور و برم هستند –از کشورهای مختلف و و با سطوح تحصیلی و مالی متفاوت- کمابیش پرس‌وجویی کردم و کسی را نیافتم که بعد از خواندن این پیام دستش را بی‌درنگ –یا حتی با درنگ- در جیبش کرده و پولی داده باشد. من سه دلیل اصلی را در این باره مهم می‌دانم:

اولین نکته همان قضیه‌ی مالی است. نه این‌که این ۲۰-۳۰ دلار کسی را بکشد. ولی حتمن کسانی مثل من دانشجو هستند و با خودشان فکر می‌کنند که این ۳۰ دلار پول دو وعده غذای آن‌ها می‌شود و چرا وقتی می‌توانند مفت و مجانی به این دانشنامه دسترسی داشته باشند٬ پول بی‌زبان را دور بریزند و آن دو وعده غذا را از دست بدهند. کسی هم دیگر فکرش آن‌جا نمی‌رود که اگر الان این ۳۰ دلار را ندهد٬ ممکن است سال آینده مجبور شود مثلن ۳۰۰ دلار بابت اشتراک سالیانه‌ی ویکی‌پدیا بپردازد. یا شاید فکرش آن‌جا می‌رود٬ اما آن‌قدر آن را نزدیک و احتمالش را زیاد نمی‌داند که ریسک پرداخت این ۳۰ دلار را بپذیرد. ۲ وعده غذای قطعی‌ای را که الان می‌تواند با این ۳۰ دلار بخورد٬ می‌خورد و اگر هم روزی روزگاری ویکی‌پدیا پولی شد٬ آن زمان تصمیم می‌گیرد چه‌کارش کند.

دلیل دوم٬ باور نداشتن به نقش خودمان در تعیین نتیجه‌ی این بازی است. یعنی به گمانم برای هیچ کدام از ما چنین احساسی وجود ندارد که این پرداخت ۳۰ دلاری ما بتواند نقش تعیین‌کننده‌ای در کسری بودجه‌ی مثلن میلیاردی ویکی‌‌پدیا داشته باشد. ضمن این که این مبلغ آن‌قدر بزرگ است که قطعن پرداخت نکردن یک نفر من نقصانی به آن وارد نمی‌کند. این نگاه با دیدن اطرافیانمان –که هیچ کدام از آن‌ها هم پرداخت نمی‌کنند- فزونی می‌گیرد و نهایتن به این‌جا می‌رسد که هر یک از خود سوال می‌کنیم چرا من پرداخت کنم؟ چرا دیگران پرداخت نکنند؟

سومین –و نه لزومن آخرین- دلیل همان احساس عدم اعتماد است. چیزی از جنس این که این‌ها همه‌اش بازی‌های تبلیغاتی و مقدمات پولی کردن ویکی‌پدیا است. این‌که همه‌ی خدمت‌دهندگان رایگان زمانی که تصمیم به قیمت گذاشتن بر روی خدمات خود می‌گیرند٬ در ابتدا شگردی نظیر این را به کار می‌بندند تا رنگ و بوی اخلاقی‌ای به کار خود دهند. اما نتیجه همیشه همان است که باید باشد. این پیام جیمی ویلز هم معنی‌اش این است که دیر یا زود ویکی‌پدیا پولی می‌شود و این وسط٬ بیچاره آن کسانی که هم این کمک ۳۰ دلاری را پرداخت کرده‌اند و هم بعدها باید هزینه‌ی اشتراک را بپردازند. هم چوب را خورده‌اند و هم پیاز را.

این‌ها تنها حدس‌هایی بود که به ذهنم آمد. نمی‌دانم تا چه اندازه این دسته‌بندی درست است و مثلن خود شما که دارید این یادداشت را می‌خوانید –و یقین دارم مانند خودم این پول یا‌مفت را نپرداخته‌اید- در کدام یک از این سه دسته جا می‌گیرید و یا چه دسته‌ی جدیدی را به آن می‌افزایید. اما شاید همه‌مان در این نقطه مشترک باشیم که پرداخت مبلغی بیشتر را در فضایی قطعی ترجیح می‌دهیم به پرداخت مبلغی کمتر در فضایی نامعلوم و با نتیجه‌ای نامشخص. داستان همان سیلی نقد است که ترجیح می‌دهیم به حلوای نسیه.

تمرکز می‌کنم

آبان 15ام, 1389

تمرکزم پایین آمده است. وقتی می‌نشینم سر کاری٬ فکرم هزار جا می‌رود و زمانی به خودم می‌آیم که نصف مهلتی که برای آن کار گذاشته بودم٬ سپری شده است. نمی‌دانم٬ شاید از عوارض بالا رفتن سن و سال باشد!

دیروز در اینترنت گشتی زدم و این راهکارهای افزایش تمرکز را مروری کردم که ببینم کدامشان به کار من می‌آید. یکی‌شان توصیه کرده بود بر روی صفحه‌ی سفیدی دایره‌ی سیاهی به قطر ۳ سانت بکشید و در فاصله‌ی دو متری خودتان به دیواری جایی آویزانش کنید. بعد هر روز ۵ دقیقه‌ای به آن نگاه کنید و تلاش کنید فکرتان جز همان نقطه‌ی سیاه هیچ جای دیگری نرود. البته این را هم گفته بود که ممکن است در روزهای اول این تلاش چندان موفقیت‌آمیز نباشد٬ ولی به هر حال دیر یا زود نتیجه‌ی خود را نشان می‌دهد.

علی‌ای‌حال٬ این نتیجه‌ی تمرین روز اولِ من و همچنین خط فکری‌ام پس از تلاش برای تمرکز بر روی نقطه‌ی سیاه است:

اول٬ به نقطه خیره شدم و سعی کردم به هیچ چیز دیگری جز آن فکر نکنم. کم‌کمک متوجه شدم که این نقطه‌ی سیاه در این صفحه‌ی سفید مانند سوراخ یا تونلی است که در دیواری یا کوهی درست کرده باشند. بعد برایم سوال شد که اگر از این سر تونل بروم تو٬ آن سرش به کجا می‌رسد. یاد تونل‌های جاده هراز افتادم و این که دلم برایش تنگ شده است. یاد آخرین باری که ایران بودم و با مادر و پدرم مسیر جاده هراز را طی کردیم افتادم و بی‌درنگ حواسم رفت پیش آن آهنگ ستار که در ماشین روشن بود و شرحش را در این پست نوشتم. بعد فکر کردم کاش ستار در اروپا کنسرتی چیزی بدهد که بتوانم بروم. با خودم گفتم که من کلن سر کنسرت شانس ندارم و هر جا که می‌روم قحطی می‌آید و پایم را که از هر جا بیرون می‌گذارم٬ فراوانی نعمت می‌شود. یاد گروه رستاک افتادم که همین شب‌ها در تهران کنسرت دارد و چقدر دلم می‌خواست آن‌جا باشم. از گروه رستاک٬ فکرم رفت پیش کمانچه‌زن گروهشان که بابلی است و قیافه‌اش شبیه جواد رضویان است. بعد یاد سریال کوچه‌ی اقاقیا افتادم که جواد رضویان در آن اسمش بود زینو٬ و به او زینو سربالایی می‌گفتند. علت این تخلص هم این بود که فتحعلی اویسی او را یک روز در سطل ماستی پیدا کرده بود که در جوی آب٬ بر خلاف جهت جریان آب٬ رو به بالا در حرکت بود. بعد از تصویر این صحنه خنده‌ام گرفت و به خودم آمدم. دیدم ۵ دقیقه شده است ۱۰ دقیقه و من به اندازه‌ی ۱۰ ثانیه هم نتوانستم بر این نقطه‌ی سیاه تمرکز کنم.

البته چندان هم تقصیر من نبود. تقصیر نقطه‌ی سیاه بود که شبیه تونل شده بود و مرا به این فکر انداخت که اگر از این سر تونل بروم تو٬ از کجا سر در می‌آورم.

وسواس

آبان 7ام, 1389

یکی از سوال‌هایی که هرازگاهی در حین نوشتن برایم پیش می‌آید٬ این است که با کلمات غیر فارسی‌ای که در فارسی مصطلح شده‌اند چه باید کرد. غیرفارسی که می‌گویم منظورم عربی نیست که آمیختگی و اشتراک لغات ما و آن‌ها بیش از آن است که من بتوانم راه‌کاری برایش ارائه دهم یا اصلن حرفی درباره‌اش بزنم. ضمن این‌که حساسیت زیادی هم در این باره ندارم و پذیرفته‌ام که همان‌طور که اسپانیولی و فرانسوی اشتراکات زیادی دارند و همان‌طور که هلندی و آلمانی بسیار به هم نزدیک هستند٬ فارسی و عربی هم قرابت و آمیختگی بسیاری با هم دارند. ناراحتی هم ندارد. منظورم لغت‌های انگلیسی و فرانسه و امثال این‌هاست که در زبان روزمره‌ی ما به راحتی مورد استفاده قرار می‌گیرد٬ اما پای نوشتن که به میان می‌آید٬ ذهنم را درگیر می‌کند که چه بلایی بر سرشان بیاورم.

در یکی از این وبلاگ‌ها دیده بودم که طرف همان کلمه‌ی خارجی را با حروف فارسی می‌آورد. مثلن Draft را می‌نویسد درفت و Terms of reference را می‌نویسد ترمز آو رفرنس. این هم به هر حال راهی است. راه دیگرش هم این است که همان نوشتار انگلیسی‌اش را بیاوریم. مثال:

قرار شد تا فردا Draft قرارداد آماده شود. البته تا آن موقع شما هم زحمت بکشید و دستی به سر و گوش این Terms of reference بکشید.

من البته تا جایی که بتوانم سعی‌ام بر این است که معادل فارسی آن‌ها را بیاورم. به جای Draft بگویم پیش‌نویس و به جای TOR بگویم شرح خدمات. اما همه‌ی لغات معادل شناخته‌شده و جا افتاده‌ای در فارسی ندارند و همیشه این تردید در ذهن آدم ایجاد می‌شود که کدام شیوه درست‌تر است. من خودم هنوز نتوانسته‌ام در فرهنگ لغات شخصی‌ام مثلن بالگرد را جایگزین هلی‌کوپتر کنم و اگر بر سرم هم بزنند حاضر نیستم وقتی می‌خواهم کسی را پیتزا مهمان کنم٬ به او بگویم بیا برویم کش‌لقمه بخوریم.


معلم ریاضی دوران دبیرستانم نقل می‌کرد که زمانی قبل از انقلاب نهضتی برای بیرون راندن کلمات عربی از دایره‌ی علوم برپا شده بود و دستورالعملی هم برایشان از وزارت فرهنگ آن زمان آمده بود که مثلن به جای خط بگویند راست و به جای دایره بگویند گردی و به مماس شدن بگویند ساییدن و امثال این‌ها. می‌خندید و می‌گفت با این تفاصیل نقطه را هم باید می‌گفتیم بی‌همه‌چیز! به این ترتیب ترجمه‌ی عبارت:

از نقطه‌ای خطی بر دایره‌ای مماس شد.

می‌شد:

از بی‌همه‌چیزی راستی بر گردی ساییده شد.

که واضح بود میان بچه‌های دبیرستانی که منتظر کمترین بهانه‌ای برای تخیل و خنده هستند٬ صورت خوشی نداشته است. این شد که بساطش را جمع کردند و قرار شد همچنان از نقطه‌ای خطی بر دایره‌ای مماس شود.


حالا می‌ترسم من هم یک وقتی معادل فارسی لغتی را به کار ببرم و اسباب خنده شوم. حکایت همان بی‌همه‌چیز شوم که راستی را بر گردی ساییده بود.