همين‌جوري

بوی موهات

تیر 30ام, 1389

در راه تهران به بابل٬ ضبط ماشین برای خودش روشن بود و دل‌ای‌دل می‌کرد. من رانندگی می‌کردم. مامان عقب نشسته بود و چرت می‌زد و بابا در صندلی جلو سرش در روزنامه‌ای کتابی چیزی بود.

سی‌دی‌ای که در ضبط گذاشته بودم٬ مجموعه‌ی انتخابی‌ای بود که دوستی‌ به‌ام هدیه کرده بود. به انتخاب خودش از همه چیز و همه کس در آن چیزی چپانده بود. از همایون شجریان تا مارتیک. از رشید بهبودف تا تکنوازی تار پسر مجید درخشانی.

یکی از آهنگ‌ها که شروع شد٬ در همان چند ثانیه‌ی اول آهنگ٬ مادرم چرتش را فراموش کرد و پرسید این آهنگ “بوی موهات” ستار نیست؟ از این حضور و آمادگی ذهنش تعجب کردم. آس رو کرده بود. پیش از آن که تعجبم را نشان دهم٬ پدرم درآمد و جوابش را داد که آره٬ خودش است. ادامه هم داد که این ترانه نزدیک به ۴۰ سال از عمرش می‌گذرد. بعد٬ هردویشان -مادرم خوابش را٬ و پدرم کتاب و روزنامه‌اش را- بی‌خیال شدند و حواسشان شش دانگ رفت توی نخ آهنگ.

من هم آهنگ را دوست داشتم. همیشه دوستش داشته‌ام. اما این‌بار به آن گوش نمی‌دادم. باز فکرم رفته بود سراغ راز ماندگاری آهنگ. همان بحث‌هایی که پیش از این هم بارها این‌جا کرده‌ام که چگونه می‌شود تصنیفی٬ ترانه‌ای٬ آهنگی اکسیر ماندگاری را می‌نوشد و دیگری نه. چه چیزی فراتر از صدای خواننده٬ شعر٬ آهنگ یا تنظیم در ترانه‌ای وجود دارد که یکی مانند پدر من که هیچ زمان –نه در جوانی‌اش و نه بعدها- موسیقی پاپ در علایق اول موسیقایی‌اش نبود٬ حتی تاریخ و عمر این ترانه را به یاد می‌آورد؟ چه اتفاقی می‌افتد که مادرم -که حتی حرفی را که نیم ساعت پیش از فلان کس شنیده است فراموش می‌کند و حافظه‌اش یاری نمی‌دهد که درست برای کس دیگری بازگویش کند- در خواب و بیداری چند ثانیه‌ی ابتدایی ترانه‌ای را می‌شنود٬ چشم باز می‌کند و انگار که همین ۵ دقیقه‌ی پیش این آهنگ را شنیده است٬ می‌پرسد این فلان آهنگ نیست؟

حرف تکراری زدم٬ می‌دانم. اما مهم است برایم بدانم -به فرمایش حافظ- چیست این سقف بلند سادهی بسیار نقش. یا به قول داریوش٬ چیست این افسانه‌ی هستی٬ خدایا چیست؟ خوب شد یادم آمد. این آهنگ داریوش هم از آن آهنگ‌های ماندگار است!

درسا

تیر 23ام, 1389

میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند

چیزی نادر به زندگی آغاز می‌کند

با شادی و اندکی درد

روزانه به گونه‌ای نمایان برمی‌بالد

بدان ماند که نادره‌ی نخستین است

و نادره‌ی آخرین…


مارگوت بیکل – ترجمه و خوانش شاملو

اقدام به‌جا و سنجیده‌ی مدیران ایران‌ایر

تیر 2ام, 1389

از ژنو که حرکت می‌کنیم به سمت تهران٬ نمایشگرهای هواپیما به کار می‌‌افتد و در کنار اطلاعاتی نظیر ارتفاع پرواز و سرعت هواپیما و دمای هوای داخل و بیرون و این قبیل چیزها٬ تصویری را هم از مسیر پرواز٬ به همراه نام شهرهای مهمی که از فراز آن‌ها عبور می‌کنیم٬ نمایش می‌دهد. مثلن نشان می‌دهد که الان از بالای برن گذشته‌ایم و یا تا چند دقیقه‌ی دیگر از فراز براتیسلاوا خواهیم گذشت. این‌جور هم نیست که همه‌ی شهرهای ریز و درشت را بگوید. معمولن فقط مراکز کشورها و شهرهای مهم‌شان را علامت می‌زند تا هم مسافر از مسیر پرواز باخبر باشد و هم بداند که بالای سر چه شهرهای مهمی پرواز کرده است.

همین‌طور که هواپیما به ایران نزدیک می‌شود٬ خاک ایران هم جای خود را در نمایشگرها باز می‌کند و کم‌کمک نام شهرهای مهم ایران هم به چشم می‌آید. اولین شهری که بوی ایران را به مشام می‌رساند٬ تبریز است. درستش هم همین است که وقتی از غرب وارد ایران می‌شویم نام تبریز اولین نام مهمی باشد که به چشممان بخورد. سه نام دیگری هم که هویدا می‌شود٬ هر کدام شأن نزولی دارد. اولی قزوین است و دومی قم و سومی مقصد نهایی٬ تهران.

قاعده‌ی منطقی بازی این است که تهران به عنوان مقصد نهایی آخرین نام باشد. دلیلی ندارد که وقتی سفر در تهران به پایان می‌رسد٬ نام شهری پس از آن بیاید مگر این‌که شهری از آن‌چنان اهمیتی برخوردار باشد که حتی اگر در مسیر پرواز قرار ندارد و حتی اگر پرواز صدها کیلومتر پیش از آن به پایان می‌رسد٬ باز هم نتوان از ذکر نامش چشم‌پوشی کرد. این همان اتفاقی است که در پرواز ژنو-تهران ایران ایر رخ می‌دهد و نام “بابل” بی‌آن‌که کمترین دخلی به مسیر پرواز داشته باشد و اصولن بی‌آن‌که ارتباطی به پرواز داشته باشد٬ ساعت‌ها زینت‌بخش نمایشگر‌های هواپیما است. مدیران و تصمیم‌گیران پروازهای ایران‌ایر به درستی تشخیص داده‌اند که ذکر نام بابل٬ حتی اگر در مسیر پرواز نباشد٬ چگونه بر اعتبار پروازهای آن‌ها می‌افزاید.

مسافران پرواز ژنو-تهران ایران‌ایر٬ در حالی از پله‌های هواپیما پایین می‌روند که حسرتی در دلشان دو دو می‌زند که ای‌کاش پروازشان کمی آن‌طرف‌تر٬ در بابل بر زمین می‌نشست و یا دست‌کم از فراز آسمان بابل هم می‌گذشت تا بتوانند نام بابل را هم به نام شهرهایی که از فراز آن گذشته‌اند اضافه کنند. من در آخرین پرواز خود به ایران این حسرت و افسوس را در نگاه مسافران دیدم و در همان حال دستم را در جیبم فرو بردم و گذرنامه‌ام را که ویزای بابل در آن نقش بسته بود٬ در دست فشردم. به گمانم همان جا بود که صدای موسیقی فیلم “خوب٬ بد٬ زشت” هم در تمام سرسرای فرودگاه پیچید و صحنه‌ی نمایش آرام آرام تاریک شد.


پ.ن. ۱. این هم مدرک مستدل:


پ.ن. ۲. از مسؤولین فهیم فرودگاه امام‌خمینی درخواست می‌شود٬ همان‌طور که در فرودگاه‌های اروپایی ورودی اختصاصی‌ای برای دارندگان گذرنامه‌ی اروپایی وجود دارد تا امور مربوط به آن‌ها با سرعت و سهولت بیشتری به انجام برسد٬ در فرودگاه ‌امام‌خمینی تهران هم ورودی اختصاصی‌ای برای دارندگان اصالت بابلی در نظر گرفته شود.

پ.ن. ۳. این نوشتار تقدیم می‌شود به تمام ساروی‌ها و آملی‌های عزیز تا چشمشان در بیاید!

کتابخانه‌ی پارک اندیشه

خرداد 22ام, 1389

یکی از چیزهایی که همیشه در مقایسه‌ی روابط اجتماعی داخل و خارج ایران بیشتر از بقیه به چشمم می‌آید٬ میزان حسن نیت افراد جامعه در برخورد با یکدیگر است. خارج که می‌گویم٬ حرفم به طور مشخص سوئد و سوییس است که زندگی در آن‌ها را تجربه کرده‌ام.

این درست که اروپایی‌ها آدم‌های گرمی نیستند٬ بجوش نیستند٬ همه‌چیز برایشان تعریف شده است و از این خط تعریف شده نه یک قدم این طرف پا می‌گذارند و نه یک قدم آن طرف. این حرف‌ها همه‌اش درست؛ اما در همین چارچوب تعریف‌شده هم آدم‌ها می‌توانند با حسن‌نیت یا بد‌ذاتی با هم رو‌به‌رو شوند.

مثالی از اولین روزهایی که به سوئد رفته بودم٬ در یادم مانده است. رفته بودم بانک تا حسابی باز کنم. هنوز نه کارت شناسایی سوئدی‌ای داشتم و نه حتی در دانشگاه مراحل ثبت‌نامم را کامل کرده بودم که کارت دانشجویی‌ام در دستم باشد. کارمند بانک پسر جوانی بود که مانند بیشتر سوئدی‌ها انگلیسی را به بهترین شکلی صحبت می‌کرد.کارت شناسایی سوئدی‌ام را خواست. نداشتم. پرسید برای چه در سوئد هستم که گفتم برای تحصیل آمده‌ام. سراغ کارت دانشجویی‌ام را گرفت که گفتم هنوز در دانشگاه ثبت‌نام نکرده‌ام. فکری کرد و پرسید که چه چیزی همراهم دارم که نشان دهد در دانشگاه پذیرفته شده‌ام. من هم کپی برگه پذیرشی را که همراهم بود٬ نشانش دادم که استاد راهنمایم پای آن را امضا کرده بود و بالایش هم مثلا اسم و عنوان دانشگاه دیده می‌شد. سری تکان داد و گوشی تلفن را برداشت و مشغول صحبت شد. باورم نمی‌شد که به همین سادگی به خودش این زحمت را داده باشد که با استاد راهنمایم در دانشگاه استکهلم –که پایین برگه نام و مشخصاتش آمده بود- تماس گرفته باشد تا او پذیرش مرا در دانشگاه تصدیق کند. اما این کار را کرد. صحبتش که تمام شد٬ انگشت شستش را -به همان شکلی ما بی‌تربیتی٬ بیلاخ٬ می‌دانیمش و آن‌ها برای اعلام موفقیت به کارش می‌گیرند- بالا آورد و گفت که با توجه به تأیید استادم٬ برایم حساب باز می‌کند. واقعن باورم نمی‌شد.

پریروز با دوستی حوالی سیدخندان برای ناهار قرار داشتم. پیش از آن کار دیگری داشتم که فکر می‌کردم تا ظهر طول بکشد؛ اما ساعت ۱۰ تمام شد و من که دیدم تا ناهار ۲ ساعتی وقت بیکار دارم٬ فکر کردم بروم کتابخانه‌ی پارک اندیشه و کتابی را که این روزها در دست دارم به نیش بکشم تا این ۲ ساعت بگذرد. وارد کتابخانه که شدم٬ خانم کتابدار مشغول صحبت تلفنی بود و حواسش به این نبود که چه کسی می‌آید و می‌رود. ایستادم تا صحبتش تمام شود. بعد اجازه خواستم که یکی‌دو ساعتی اینجا بنشینم برای چیز خواندن. گفت باید عضو باشم تا بتوانم از امکانات کتابخانه(!) استفاده کنم. خواستم بگویم که اگر من این‌جا نمی‌ایستادم تا شما صحبت تلفنی‌ات را تمام کنی٬ اصلا متوجه ورود من هم به کتابخانه نمی‌شدی. می‌توانستم سرم را بیندازم پایین و بروم بنشینم پشت میزی و بچسبم به کتاب خواندنم٬ بی آن‌که بفهمی کسی آمده و رفته است. این‌ها را نگفتم. در عوض شرایط عضویت را پرسیدم. کارت دانشجویی می‌خواست و عکس و کپی کارت ملی. همه‌اش را داشتم و تقدیم کردم. با کمی ترش‌رویی و بی‌حوصلگی مدارکم را برداشت و با دیدن کارت دانشجویی‌ام انگار که برق گرفته باشدش٬ نگاهم کرد و گوشه‌ی کارت را -انگار که دارد چیز نجسی را بلند می‌کند- با انگشت بلند کرد که: این چیست؟ برایش توضیح دادم که دانشجوی خارج از ایران هستم. برق پیروزی در نگاهش پیچید و با لبخند ظفرمندانه‌ای سر تکان داد که متاسفم. فقط دانشجوهای ایرانی می‌توانند عضو شوند. اشاره‌ای به شرایط عضویت که بالای سرش به دیوار زده بود٬ کردم و پرسیدم که اما این‌جا فقط نوشته کارت دانشجویی. حرفی از ایرانی بودن دانشگاه نمی‌زند. باز هم سری تکان داد و توضیح داد که منظور دانشگاه‌های ایرانی است. دیگر ادامه ندادم. پیروز شده بود. دلش می‌خواست کاری را گره بزند که زده بود. یک کار کمتر هم که انجام دهد٬ یک کار است. انرژی کمتری مصرف کرده است که می‌تواند جای دیگری٬ مثلا پای تلفن با دوستش خرجش کند. تشکر کردم و زدم بیرون.

مشکلاتی از این دست در کشور‌مان یکی دو تا نیست. آدم‌ها منتظرند که جایی کار همدیگر را به دست‌انداز بیندازند. نمی‌دانم؛ اما انگار همه گمان می‌کنند که حق و حقوقشان جایی به دست کسی خورده شده است و این است که وقتی کسی کارش به دست آن‌ها می‌افتد٬ می‌خواهند ظلمی را که جای دیگری به آن‌ها شده است٬ این‌جا بر سر کس دیگری خالی کنند. تحلیل روان‌شناسانه و جامعه‌شناختی چنین کنش‌ها و واکنش‌هایی کار من نیست. تخصص من نیست. اما به عنوان کسی که روابط اجتماعی را در ایران و جاهای دیگری بیرون از ایران تجربه کرده‌ام٬ هماره این احساس را داشته‌ام که بیرون از ایران آدم‌ها بیشتر دست هم را می‌گیرند و در ایران بیشتر پای هم را. در ایران اصل بر این است که گره‌ای نباید باز شود٬ کاری نباید انجام شود مگر این‌که بتوانی آدم‌هایی را که متصدی انجام آن هستند به گونه‌ای به انجامش راضی کنی. در خارج از ایران اصل بر این است که کار ارباب رجوع باید انجام شود٬ مگر آن‌که منع اکید قانونی برای آن وجود داشته باشد. خدا نکند در ایران کارت به اداره‌ای٬ جایی بکشد که نیاز به کمی مساعدت و لطف داشته باشد.

آن‌جا٬ بالای سر آن خانم کتابدار نوشته بود “دانشجو” و قید مشخصی هم بر ایرانی و خارجی بودن از پی‌اش نیامده بود. خیلی دلم می‌خواست ذهن آن خانم کتابدار را می‌دیدم که چگونه وقتی در موقعیتی قرار گرفت که می‌بایست چیزی را تفسیر کند و تصمیمی درباره آن بگیرد٬ به سادگی از میان یکی به نفع ارباب رجوع و دیگری به ضرر او٬ بی تامل دومی را برگزید. شاید فکر کرد دردسرش کمتر است. شاید هم گفت یک مشتری کمتر٬ خیالش آسوده تر. نمی‌دانم چه فکر کرد.

از کتابخانه زدم بیرون و روی یکی از نیمکت‌های پارک اندیشه نشستم به کتاب خواندن. سایه بود٬ باد ملایمی می‌زد و صدای آب هم می‌آمد. آب‌پاش گل‌ها را آب می‌داد و بوی خاک را بلند می‌کرد. خر نبودم می‌خواستم این‌جا را ول کنم و بروم در کتابخانه چیز بخوانم؟


پ.ن. اگر حوصله داشتید٬ حتمن در قسمت نظرها نگاهی به یادداشت محمد بیندازید. خاطره‌ای که نقل کرده٬ عالی است.