همينجوري
ملاحظات مجازی
خرداد 3ام, 1389کسی در فیسبوک برایم دعوتنامه فرستاده است که به فلان دوستش که در بهمان مسابقهی نمی دانم موسیقی یا ورزشی شرکت کرده است رای دهم تا امتیاز لازم را کسب کند. دیگری آمده و گفته است که دوست دختر یکی از دوستانش برای او شرط گذاشته که اگر بتواند گروهی در فیسبوک تشکیل دهد که صد هزار هوادار داشته باشد٬ با او ازدواج خواهد کرد و پسرک حالا عجز و لابه میکند که برویم و در گروهش عضو شویم که صد هزار نفرش کامل شود. از این دعوتنامهها٬ اگر نگویم هر روز٬ هر هفته چند تایی برایم میآید. فلان دخترک که سرطان گرفته است نیاز به حمایت دارد و یا فلان پیرزن که گربهاش را گم کرده دنبال همدرد میگردد و امثال اینها.
شیوه معمول من در مواجهه با چنین دعوتهایی نادیده گرفتن آنها است. یعنی اگر موضوع دعوت به طور مشخص مورد توجه و علاقهی خودم نباشد٬ به سادگی حذفش میکنم و از کنارش میگذرم. انگار نه انگار که خانی آمده و خانی رفته است. طرف هم ممکن است سماجت کند و دوباره و چندباره بفرستد٬ من هم دوباره و چندباره نادیدهاش میگیرم و پاکش میکنم.
تا اینجای کار مشکلی نیست. مشکل آنجا آغاز میشود که گاهی دوستی٬ آشنایی کسی پیام خصوصیای برای آدم میفرستد و پس از چاقسلامتی و حال و احوال درخواست میکند که مثلن به فلان دوستش که اجرای موسیقیای چیزی دارد رای بدهم تا انتخاب شود. بعد هم خواهش میکند که این پیام را در میان دوستان دیگرم هم پخش کنم و از آنها هم بخواهم که به طرف رای دهند. پیشاپیش تشکر فراوانی هم میکند که آدم را نمکگیر کرده باشد. اینجا دیگر قضیهی یک دعوتنامهی عمومی نیست که به سادگی پاکش کنم و از کنارش بگذرم. دوستی برایم پیام داده است که لازم است جوابی بدهم و تکلیفم را با قضیه مشخص کنم. در چنین شرایطی است که –به قول حامد قدوسی– این سوال پیش میآید که وظیفهی اخلاقی ما در قبال این دعوتنامهها چیست؟
اول اینکه اصلن چرا کسی باید چنین تقاضایی داشته باشد؟ از دو حال که خارج نیست: یا من خودم با این سبک از مثلن موسیقی که دوست ایشان در آن کار میکند آشنا هستم و لذا طبیعی است که نظر و رای خودم را در آن باره داشته باشم و به درخواست ایشان وقعی ننهم؛ و یا اینکه آن را نمیشناسم و بنابراین دلیل و انگیزهای هم برایم وجود ندارد که ندیده و نشناخته به کسی یا چیزی رای دهم.
دوم این که آخر این چه انتظاری است که من چیزی را که خودم هم از آن اطلاعی ندارم در میان دوستان و آشنایانم پخش کنم و کوری عصاکش کوری دگر شوم؟
به نظرم شیوه درست طرح چنین درخواستی این است که دوستمان را به شنیدن موسیقی یا خواندن متن مورد نظر یا هر چیز دیگری دعوت کنیم و از او بخواهیم که اگر این سبک هنری مورد علاقهاش است و اگر از خواندن یا شنیدن این موسیقی یا نوشته لذت برده است٬ به آفرینندهی آن رای دهد. باز هم اگر این اثر را در حدی ارزشمند یافت که شایستهی معرفی به این و آن باشد٬ این شانس را از آن دریغ نکند. به این ترتیب هم احترام مخاطبمان را حفظ کردهایم و هم او را در انتخابش آزاد گذاشتهایم. از آن سو٬ دریافت کنندهی پیام هم میتواند به سادگی جواب مثبت داده و این درخواست را اجابت کند. نیازی هم نیست که توضیح مبسوطی دهد که نتیجهی بررسی هایش چه بوده است. همین که جواب مثبت داد یعنی اینکه به آن توجه میکند و اگر مورد نظرش بود٬ به آن رای میدهد و به دیگران هم معرفیاش میکند.
به هر حال شیوه معمول و نهایی من در پاسخ به درخواستهای خصوصی دوستانم برای رای دادن به دوست پسر فلان کس و گربهی فلان پیرزن این است که اگر خودم با قضیه آشنا باشم و یا نظر و عقیده شخصیای داشته باشم٬ به نظر خودم عمل میکنم. اگر هم بینظر باشم و کلیت موضوع را برخلاف باورها و بدیهیات ذهنیام نیابم٬ مرامی و به خاطر دوستم به آن رای میدهم. اما تنها زمانی موضوع را به دوستان دیگرم انتقال میدهم که خودم شخصا آن را جالب و قابل توجه یافته باشم. در این حالت هم تنها معرفی میکنم؛ توصیهای برای رای دادن یا ندادن نخواهم داشت.
الهه
اردیبهشت 30ام, 1389الهه هم از آن جاودانههای موسیقی اصیل ایرانی است. بیخود نبوده است که داود پیرنیا (مدیر برنامهی گلها) وقتی او را یافت٬ دیگر رهایش نکرد؛ تا آنجا که گفته میشود در میان خوانندگان ایرانی٬ بیشترین تعداد برنامههای گلها (بیش از ۱۰۰ برنامه) را به خود اختصاص داده است. باز هم بیخود نبوده است که همایون خرم و پرویز یاحقی و شهبازیان و بزرگانی از این دست این تعداد از آهنگهای او را ساختهاند و تا این پایه او را پر و بال دادهاند.
صدایش زنگ منحصر به فردی دارد که اگر چه گاهی او را به صدای پوران نزدیک میکند –و به گمانم در بعضی تصنیفهایش به عمد چنین شباهتی را پررنگتر کرده است- اما همیشه او را سر و گردنی بالاتر نگاه داشته است.
الهه در زمانهای که دلکش و مرضیه و پوران در اوج شهرت و فعالیت هنری خود بودهاند به رادیو پا گذاشت و شاید اصلا یکی از دلایلی که نتوانست در میان عموم شهرتی مشابه این نامها برای خود دست و پا کند٬ همین ورود دیرهنگامش و حضور چنان رقبای قدری بوده است. خواص و اهل موسیقی البته قدرش را خوب دانستهاند. گفتم که پیرنیا چگونه وقتی یافتش٬ رهایش نکرد.
این فلش تصویری را از دربارهی الهه دست ندهید. با کلامهایی از ایرن و همایون خرم و فرید یگانه٬ فرزند الهه.
این هم پیوندی به برنامهی گلهای رنگارنگ شماره ۵۵۶ که الهه “نه آوایی٬ نه دنیایی٬ نه رویایی” را با آهنگی از فریدون شهبازیان میخواند. از گلهای تازهی شماره ۲۳ هم که نمیتوان گذشت. آنجا که الهه تصنیف “زمانهی ما” را بعد از آواز شجریان سر میدهد.
منِ اینجا و آنجا
اردیبهشت 28ام, 1389
یکی از چیزهایی که در زندگی اینجا آزارم میدهد٬ مسالهی زبان است. زبان که میگویم٬ البته مرادم سلام و احوالپرسی و مطالب درسی و تعریف اتفاقهای روزمره و تدریس در کلاس و گپ زدن با دوستان و دانشجویان دیگر و مهمانی رفتن و این حرفها نیست که این مراحل را پیشتر از سر گذراندم. گاهی هم که چشم میگردانم میبینم که در زیان روزمرهای از این دست٬ از دور و بریهایم سر و گردنی بالاتر هستم و معمولا در مقام مقایسه٬ در جمع کسانی که زبان مادریشان انگلیسی نبوده و در کشور انگلیسیزبانی هم زندگی نکردهاند٬ خود را جزو بهترینها مییابم.
زبان را به عنوان ابزاری برای طنازی و شوخطبعی میگویم. ابزاری برای کار پیش بردن و در و تخته را جور کردن. چیزی که در فارسی دستگیرهام بوده و یاریام میداده است تا در وقت ضرورت کلام سختی را با زبان “یکی به نعل٬ یکی به میخ” به نرمی بازگویم و یا در جدیترین لحظات هم با طنز سنجیده و مناسب حالی یخ مقابلم را بشکنم و ابتکار را در دست گیرم٬ گوهری است که در زبان دوم نیافتم. نه این که نجسته باشم. جستم و نیافتم.
گاهی با خودم فکر میکنم یکی از نیازهای آدمی-که در مرتبهبندی نیازهای مازلو میتوان آن را در رده نیازهای سطح بالا به حساب آورد- نیاز به بامزه بودن است. این که فرد بتواند حدی از شوخطبعی و طنازی را در درون خود داشته باشد و البته سنجیدگی آن را هم که بداند کجا آن را به کار گیرد. سنجیدگیاش را دارم؛ اما گاهی که مجبورم کلامی را که در فارسی میتواند طرف مقابلم را رودهبر کند٬ تنها به دلیل نداشتن واژههای درست و به جا فرو بخورم و سخن معمولیای را جایگزین آن کنم٬ حالم گرفته میشود. از گفتوگو باز نمیمانم؛ اما لذتی را هم که از یک مباحثهی ساده میتوانستم ببرم٬ نمیبرم.
اینگونه میشود که من که در فارسی میتوانم با سخنم این و آن را بخندانم و آدم شوخطبعی باشم و به وقت ضرورت با کلامم راهی بگشایم و تیری را در تاریکی بر هدف بنشانم٬ در انگلیسی میشوم آدمی که تنها درست صحبت میکند٬ نه چیزی بیشتر. کاریش هم نمیتوان کرد.
زال و رودابه
اردیبهشت 21ام, 1389
وقتی مهراب کابلی (پدر رودابه) به دیدار سام و فرزندش زال میآید٬ در پایان دیدار٬ یکی از حاضران مجلس در گوش زال –که خود جوان برومندی بوده است– شرح زیبایی دختر مهراب (رودابه) را بیان میدارد که:
یکی نامدار از میان مهان
چنین گفت کای پهلوان جهان
پس پردهی او یکی دخترست
که رویش ز خورشید روشنترست
ز سر تا به پایش به کردار عاج
به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج
بران سفت سیمین دو مشکین کمند
سرش گشته چون حلقهی پایبند
رخانش چو گلنار و لب ناردان
ز سیمین برش رسته دو ناروان
این ابیات ادامه دارد و جملگی در شرح زیباییهای رودابه و جزییات آن است٬ آنگونه که دل از زال میرباید و او را به دام عشق رودابه گرفتار میآورد.
روزگار فردوسی را نمیدانم؛ اما گمانم این است که اگر در روزگار ما چنین اتفاقی رخ میداد٬ طبیعیاش این بود که زال یقهی آن بابا را بگیرد که مادر به خطا٬ اگر دختر مهراب در پس پرده نشسته است٬ تو این اطلاعات دقیق را از زیباییهای اندامش و شرح مختصات و ابعاد جوارحش از کجا میدانی؟
نه زال این را پرسید و نه فردوسی حواسش به این چیزها بود. شاید هم آن زمانها اینجور مچگیریها باب نبود.